((بسم الله الرحمن الرحیم))
زندگی نامه پیامبر (ص)


تولد پربرکت ‏حضرت خاتم الانبیا صلى الله علیه وآله که بنا به اعتقاد علماى امامیه در 17 ربیع الاول سال 570 میلادى و مطابق با سال عام الفیل به وقوع پیوست، آغاز تولدى نوین و روز اعطاى مدال سعادت و رستگارى از سوى حضرت حق براى جامعه بشریت مى‏باشد.  در آن روز نوزادى به این عالم خاکى قدم نهاد که بعد از چهل سال از سوى خداوند به عنوان آموزگار وحى و مربى برترین فرهنگ زیستن به اهل جهان معرفى گردید. مقارن این ولادت پر برکت در صحنه گیتى آثار شگفت‏انگیز و اسرارآمیزى رخ داد که هشدارى براى حاکمان و زور مداران تاریخ به حساب آمد .

فرو ریختن چهارده کنگره در ایوان کسرى، خاموش شدن آتشکده فارس، جاری شدن آب در وادى سماوه بعد از سال هاى طولانى خشکى، سرنگون شدن بتها در مکه و سایر نقاط عالم، خشک شدن دریاچه ساوه، پرتوافشانى نورى از وجود آن گرامى در آفاق آسمان ها و خواب هاى وحشتناک انوشیروان و موبدان، از جمله علائم خارق العاده و از نشانه‏هاى هشدار دهنده‏اى بود که مقارن تولد پیامبر خاتم‏ صلى الله علیه وآله در جهان حادث شد که در منابع معتبر تاریخى و جوامع مورد اعتماد حدیثى از آنها یاد شده است .

 

در مورد زندگى، سیره و سخن و خُلق و خوى آن وجود گرامى آثار و مجموعه‏هاى ارزشمندى از سوى دانشمندان و محققین پدید آمده که هر یک به نوبه خود قابل تحسین و تقدیر است. السیرة ‏النبویه: ابن هشام، السیرة النبویه: ابن کثیر، حیاة النبى و سیرته، سیرة المصطفى: عبدالزهرا عثمان محمد، سیرة المصطفى: هاشم معروف الحسنى، الصحیح من سیرة النبى الاعظم، نهایة المسئول فى روایة الرسول، سیرى در سیره نبوى، فروغ ابدیت، شرف النبى و حیاة القلوب، ج‏2، برخى از این مجموعه‏هاى نبوى مى‏باشند که هر کدام با سلیقه خاص مؤلف و از زوایاى مختلفى به بررسى ابعاد زندگى و سیره آن حضرت پرداخته‏اند.

 

در این نوشتار سعى شده در حد وسع، خلق و خوى حضرتش در پرتو آیات وحیانى قرآن بررسى شود، تا به این وسیله جان و دل خود را با آیات نور روشنایى بخشیده و از صفات ستوده محمدى ‏صلى الله علیه وآله بهره ‏ور شویم، چرا که بر این باوریم: زیباترین و کامل ترین سیماى آن گرامى را باید در آیینه کلام وحیانى پروردگار به نظاره نشست و خصلت هاى زیباى نبوت را از سرچشمه نور جستجو کرد و اگر قرار است انسان براى بهتر زیستن و به سوى سعادت ابدى رفتن به دنبال الگو و سرمشق باشد، آن را در کامل ترین و مطمئن ‏ترین منابع مى‏توان یافت که صفحات درخشان و زرین آن در بلنداى تاریخ و در تاریکترین لحظات آن، شاهراه انسانیت را روشن نموده است . خداوند متعال فرمود: « لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة‏...»( احزاب/21) ؛ مطمئنا براى شما در[رفتار و گفتار] رسول خدا صلى الله علیه و آله سرمشق نیکو [و کاملى] مى‏باشد.»

 

نرمخویى و مهربانى

 

از منظر قرآن کریم یکى از شاخص ترین ویژگی هاى حضرت رسول‏ صلى الله علیه وآله، اخلاق زیبا و برخورد شفقت‏آمیز با دیگران بود. آن بزرگوار با داشتن این خصلت‏ ستودنى توانست در طول 23 سال، دل هاى بسیارى را به خود شیفته کرده و به صراط مستقیم هدایت نماید، در حالى که هیچ قدرتى توان چنین کار شگفتى را نداشت . خداوند متعال این عامل اساسى را چنین شرح مى‏دهد:« فبما رحمة من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک‏»(آل عمران/159) ؛ به برکت رحمت الهى در برخورد با مردم، نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى‏شدند.

 

اساساً آن حضرت بر این باور بود که فلسفه بعثت ‏براى تکمیل مکارم اخلاق است و مى‏فرمود:"انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق" (2)؛ همانا من براى به سامان رساندن فضائل اخلاقى مبعوث شده‏ام .

 

ابراز محبت و مهرورزى آن حضرت نه تنها شامل دوستان و اهل ایمان مى‏شد، بلکه مخالفین آن بزرگوار نیز از اخلاق نرم و شفقت‏آمیز آن گرامى بهره ‏مند بودند و این سبب جذب آنان به سوى اسلام مى‏گردید . به همین جهت‏ خداوند متعال رسول گرامى‏اش را تحسین کرده و فرمود: « و انک لعلى خلق عظیم‏»( قلم/4) ؛ و یقیناً تو داراى اخلاق عظیم و برجسته‏اى هستى .

 

دلسوزى براى اهل ایمان

 

کسانى که خود را وقف اصلاح جامعه کرده و براى سعادت افراد آن از هیچ کوششى فروگذار نمى‏کنند و با دلسوزى و عشق و علاقه به انجام وظایف محوله مى‏پردازند، بدون تردید جایگاه خود را در جامعه و دل هاى مردم تحکیم می بخشند و ارتباط نزدیکترى با مخاطبان خود پیدا مى‏کنند، در نتیجه مردم به آنان به دیده احترام نگریسته و به ایشان اعتماد کرده و به آسانى گفته‏ها و خواسته هایشان را مى‏پذیرند. مردم عاشق کسانى هستند که بدون هیاهو به دنبال اصلاح جامعه و رفع گرفتاری هاى آنان باشند . اگر این دلسوزى و خدمات بى‏ریا، مخلصانه و فقط براى رضاى خداوند عالم باشد، نتیجه آن مضاعف و توفیق در کار حتمى و قطعى خواهد بود .

 

           

 

تو بندگى چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پرورى داند

 

این ویژگى در رهبران الهى و پیشوایان جامعه از اهمیت ویژه‏اى برخوردار است . قرآن مجید، پیامبر گرامى اسلام را با این خصلت پسندیده معرفى کرده و مى‏فرماید: « لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم‏» (توبه/ 128) ؛ همانا فرستاده‏اى از خود شما به سویتان آمد که رنج هاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت و راهنمایى شما دارد و نسبت‏ به مؤمنان دلسوز و مهربان است .

 

خداوند متعال به کسانى که دلسوزى و مهربانى رسول اکرم ‏صلى الله علیه وآله را نوعى ساده لوحى قلمداد مى‏کردند و اغماض و چشم پوشی هاى آن وجود گرامى را در مورد افراد خطاکار، سطحى نگرى انگاشته و سخنانى ناروا در مورد پیامبر به زبان مى‏آوردند چنین مى‏فرماید: « و منهم الذین یؤذون النبى و یقولون هو اذن قل اذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین و رحمة للذین آمنوا منکم والذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم‏»( توبه/61) ؛ از آنها کسانى هستند که پیامبر را آزار مى‏دهند و مى گویند: او گوشى‏است . ( آدم خوش باورى است!) بگو: خوش باور بودن او به سود شماست، او به خدا ایمان دارد و [تنها] مؤمنان را تصدیق مى‏کند و براى مؤمنان شما رحمت است، اما کسانى که رسول خدا صلى الله علیه وآله را مى‏آزارند عذاب دردناکى در پیش دارند .

 

دلسوزى حضرت خاتم الانبیاء به حدى بود که گاهى از شدت غصه و ناراحتى در آستانه هلاکت قرار مى‏گرفت . رسول مکرم اسلام نه تنها از انحراف و کجروی هاى برخى از مسلمانان آزرده خاطر مى‏شد، بلکه از گمراهى و نادانى نامسلمانان نیز در رنج و عذاب بود. تا این که خداوند متعال از دلسوزى رسول خویش چنین یاد مى‏کند: « فلعلک باخع نفسک على آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفا»( کهف/6 )؛ گویى مى‏خواهى به خاطر اعمال [ نارواى] آنان، اگر به این گفتار ایمان نیاوردند، خود را هلاک کنى .

 

آشنایى با درد مردم

 

           

 

توفیق در مدیریت جامعه به عوامل مختلفى بستگى دارد که یکى از مهمترین آنها آشنایى با مشکلات و گرفتاری هاى طبقات محروم اجتماع است . پیامبران الهى عموما و پیامبراسلام خصوصاً از چنین خصلت والایى برخوردار بودند . آنان خود را از مردم مى‏دانستند و هیچگونه امتیاز و تفوقى بر خویشتن نسبت ‏به سایر اقشار جامعه قائل نبودند . پیامبر اسلام‏ صلى الله علیه و آله مى‏فرمود: «انما انا بشر مثلکم‏»( فصلت/6 - کهف/110 ) ؛ همانا من هم همانند شما بشر هستم . در آیه دیگرى خداوند متعال مى‏فرماید: « لقد جائکم رسول من انفسکم‏ ...»( توبه/ 128) ؛ پیامبرى از خود شما برایتان آمده است .

 

افزون بر مردمى بودن، آشنایى و آگاهى و لمس واقعیت هاى پنهان جامعه از خصلت هاى بارز آن حضرت بود.

 

البته میان امثال پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله و کسانى که با شعار محرومیت زدایى به عرصه‏هاى رهبرى و هدایت جوامع وارد مى‏شوند اما خود طعم تلخ محرومیت و گرفتارى را نچشیده‏اند و درک این واقعیت ها برایشان سخت و غیر ملموس است فرق زیادى وجود دارد. آنان اگر هم بخواهند در این رابطه درست عمل کنند موفق نخواهند شد، اما کسانى که این مشکلات و محرومیت ها را از نزدیک لمس کرده‏اند، درد و رنج طبقات محروم جامعه را بهتر و راحت تر درک مى‏کنند . قرآن کریم مى‏فرماید: «الم یجدک یتیما فآوى و وجدک ضالا فهدى و وجدک عائلا فاغنى‏»( ضحى/6، 7، 8 ) ؛ آیا تو را یتیم نیافت و پناه داد؟! و تو را گمشده یافت و هدایت کرد و تو را فقیر یافت و بى ‏نیاز نمود.

 

حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله در مقابل مرفهین بى دردى که از او مى‏خواستند از طبقات محروم فاصله بگیرد، این آیه را تلاوت مى‏کرد: « و ما انا بطارد الذین آمنوا»(هود/ 29) ؛ من هرگز مردم با ایمان را [گر چه در ظاهر محروم و بى‏چیز و نیازمند باشند] از خود دور نخواهم کرد .

 

آرى رسیدن به مقام نبوت اوصاف برجسته‏اى مى‏طلبد که یکى از آنها مردمى بودن و آشنایى با حقوق محرومان است . کسى که مى‏خواهد دین آسمانى او جاودانه بماند و براى هر قوم و ملتى و در هر عصر و زمانى به کار آید لازم است که خود با ریشه‏هاى ناعدالتى و فقر و محرومیت از نزدیک تماس داشته باشد تا در بلنداى تاریخ بتواند نداى عدالت‏ خواهى و محرومیت زدایى را به گوش جهانیان برساند . قرآن با یادآورى دوران مشقت‏ بار و سخت زندگى پیامبرصلى الله علیه و آله به آن حضرت سفارش مى‏کند که: « فاما الیتیم فلا تقهر. واما السائل فلا تنهر» ( ضحى/9، 10) ؛ یتیم را از خود دور نکن و درخواست کننده را از خود مران .

 

رسول خدا صلى الله علیه وآله در هنگام هجرت به مدینه نیز در مقابل فریادهاى دعوت دهها نفر از اهالى مدینه، در زمینى که به یتیمان تعلق داشت فرود آمد و کانون اسلام را در همانجا متمرکز نمود که بعدها به مسجدالنبى و مرکز حکومت اسلامى تبدیل شد و تصمیمات مهم جهان اسلام در همانجا اتخاذ گردید .

 

صبر و بردبارى

 

گذرى کوتاه به تاریخ پیامبران الهى نشان مى‏دهد که آنان در راه اعتلاى کلمه توحید و انجام رسالت ‏خویش با سخت ترین موانع روبرو بوده‏اند، همچنان که امام صادق‏علیه السلام فرمود: «ان اشد الناس بلاء الانبیاء (3)؛ همانا که انبیاء الهى سخت ترین گرفتاریها را داشته‏اند .» اما در این میان حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه وآله بیش از سایر انبیاء در معرض بلاها و آزمایشات سخت قرار گرفت . آن حضرت در این مورد مى‏فرماید: « ما اوذى نبى مثل ما اوذیت(4) ؛ هیچ پیامبرى همانند من مورد آزار و اذیت قرار نگرفت .»

 

           

 

اما تحمل و بردبارى پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه و آله در برابر کوه مشکلات که از هر سو به آن حضرت روى مى‏آورد و موانع گوناگونى که هر یک مى‏توانست‏ سد راه اهداف بلند حضرتش باشد، تمام دشمنان و مخالفین سرسخت آن حضرت را به زانو در آورد .

 

استاد شهید مطهرى‏ رحمة الله در این زمینه مى‏نویسد: « اراده و استقامتش بى‏نظیر بود. از او به یارانش نیز سرایت کرده بود . دوره 23 ساله بعثتش یکسره درس اراده و استقامت است . او در تاریخ زندگى‏اش مکرر در شرایطى قرار گرفت که امیدها از هرجا قطع مى‏شد، ولى او یک لحظه تصور شکست را در مخیله‏اش راه نداد . ایمان نیرومندش به موفقیت، یک لحظه متزلزل نشد .» (5)

 

گاهى خداوند متعال براى تقویت روحیه صبر و مقاومت رسول گرامیش مى‏فرمود:« فاصبر کما صبر اولوا العزم من الرسل...‏» ( احقاف/35) ؛ پس صبر و بردبارى‏ پیشه کن، آن گونه که پیامبران اولوالعزم صبر کردند .

 

رسول اکرم ‏صلى الله علیه وآله در سخن ارزشمندى پایدارى و مقاومت و اراده آهنین خود را در راه هدف به نمایش گذاشت و هنگامى که حضرت ابوطالب پیشنهاد مشرکین را مبنى بر خوددارى آن حضرت از ابلاغ پیام آسمانى خویش به وى بیان کرد، به عمویش ابوطالب چنین فرمود: « یاعم! والله لو وضعوا الشمس فى‏ یمینى والقمر فى یسارى على ان اترک هذا الامر حتى یظهره الله او اهلک فیه، ماترکته (6) ؛ اى عمو! به خدا سوگند اگر آنان خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند که از دعوت آسمانى خود دست ‏بردارم هرگز نخواهم پذیرفت تا این که یا خداوند دین مرا پیروز کند و یا این که جانم را در راه آن از دست‏ بدهم .»

 

و این چنین بود که حضرت محمد صلى الله علیه وآله با تحمل مشکلات و صبر و پایدارى توانست دین مبین اسلام را به جهانیان اعلام کند . انواع گرفتاریها و ناملایمات، صدمات جسمى و روحى، قرار گرفتن در معرض انواع اتهامات از قبیل: ساحر، مجنون، آشوبگر و سایر موانع راه پیامبر،با دو عامل ایمان به هدف و استقامت و پشتکار در راه رسیدن به آن، قابل تحمل بود .

 

امیرمؤمنان على‏علیه السلام در این مورد مى‏فرماید: « اشهد ان محمدا عبده و رسوله دعا الى طاعته و قاهر اعداءه جهادا عن دینه، لایثنیه عن ذلک اجتماع على تکذیبه و التماس لاطفاء نوره (7) ؛ گواهى مى‏دهم که محمد صلى الله علیه وآله بنده و پیامبر اوست، انسان ها را به عبادت خداوند دعوت نمود و با دشمنان خدا در راه دین او پیکار نمود و مغلوبشان کرد . هرگز همداستانى دشمنان که او را دروغگو خواندند، او را (از آن دعوت به حق و کوشش در راه استقرار دین اسلام) باز نداشت و تلاش آنان براى خاموشى نور رسالت نتیجه نداد .»

 

عبودیت

 

           

 

بندگى و خضوع در مقابل حق، فضیلتى ستودنى است که قرآن بارها بر این صفت زیباى محمدى‏ صلى الله علیه و آله اشاره دارد . خداوند متعال پیامبر گرامى‏اش را با وصف بندگى - که تمام اوصاف والاى حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله را تحت الشعاع قرار داده - یاد مى‏کند و رسول گرامى اسلام نیز به عبودیت ‏خود در پیشگاه حق همیشه افتخار مى‏کرد .

 

به چند نمونه از آیاتى که حضرت رسول‏ صلى الله علیه وآله را با صفت والاى عبودیت توصیف مى‏کند اشاره مى‏کنیم:

 

- « وان کنتم فى ریب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله... ‏»( بقره/ 23) ؛ و اگر در آنچه که به بنده خودمان نازل کرده‏ایم شک دارید، یک سوره همانند آن را بیاورید .

 

- « ... ان کنتم آمنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا یوم الفرقان ...» ( انفال/ 41) ؛ اگر به خدا و به آنچه که بر بنده خود در روز جدایى [حق از باطل] نازل کرده‏ایم ایمان آورده‏اید ... .

 

- « تبارک الذى نزل الفرقان على عبده لیکون للعالمین نذیرا» ( فرقان/1) ؛ بزرگوار و پر برکت است آن خداوندى که قرآن را بر بنده [خاص] خود نازل کرد تا بیم دهنده جهانیان باشد .

 

- « فاوحى الى عبده ما اوحى‏»( النجم/10) ؛ [در شب معراج] آنچه را که وحى کردنى بود به بنده‏اش وحى نمود .

 

پیامبر گرامى اسلام ‏صلى الله علیه وآله آنچنان شیفته عبادت و بندگى در بارگاه ربوبى بود که گاهى خود را فراموش مى‏کرد و از خود بی خود مى‏شد، تا این که آیه نازل شد: « طه! ما انزلنا علیک القرآن لتشقى‏»؛ طه! ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که این قدر به زحمت و مشقت‏ بیافتى .

 

مرحوم فیض کاشانى در ذیل این آیه مى‏نویسد: پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله آنچنان در عبادت الهى حریص بود که از کثرت عبادت پاهاى مبارکش متورم شده بود، تا این که خداوند متعال این آیه را فرستاد .

 

امام باقرعلیه السلام مى‏فرماید: روزى یکى از همسران آن حضرت به وى گفت: یا رسول‏الله! چرا به خود اینقدر زحمت مى‏دهى، در حالی که یک بنده آمرزیده هستى .

 

پیامبرصلى الله علیه وآله پاسخ داد: «اولا اکون عبدا شکورا (8) ؛ آیا بنده شکرگزارى نباشم .»

 

خداوند متعال در برخى از آیات براى عبادت و بندگى پیامبر گرامى‏اش چنین رهنمود مى‏دهد: « اقم الصلوة لدلوک الشمس الى غسق اللیل و قرآن الفجر ان قرآن الفجر کان مشهودا. و من اللیل فتهجد به نافلة لک عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا» ( اسراء/78 و79 )؛ نماز را از زوال خورشید (هنگام اذان ظهر) تا نهایت تاریکى شب (نیمه شب) به پای دار؛ و همچنین قرآن فجر( نماز صبح) را؛ زیرا قرآن فجر مورد شهادت [فرشتگان شب و روز] است . و پاسى از شب را [از خواب برخیز و قرآن و نماز بخوان و] عبادت کن . این یک عمل نافله براى توست . امید است که خداوند متعال تو را به این وسیله به مقامى محمود ( و در خور ستایش) برانگیزد .»

 

عدالت‏ خواهى

 

عدالت ‏خواهى یکى از مهمترین اهداف بعثت پیامبران الهى است . خداوند متعال در سوره حدید مى‏فرماید: « لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب والمیزان لیقوم الناس بالقسط‏ ...»(حدید/ 25) ؛ ما فرستادگان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب آسمانى و میزان نازل کردیم تا مردم به عدالت قیام کنند .

 

همچنین خداوند متعال از زبان پیامبر گرامى اسلام در سوره شورى مى‏فرماید: « ... وامرت لاعدل بینکم‏ ...»( شورى/15) ؛ من براى اجراى عدالت در میان شما مامور شده‏ام .

 

           

 

و در آیات متعددى قرآن از عدالت‏ خواهى پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله که یکى از اهداف بعثت آن حضرت نیز مى‏باشد سخن گفته و مردم را به تبعیت از آن بزرگوار ترغیب و تشویق مى‏کند .

 

عدالت ‏طلبى در تمام زوایاى زندگى انسان نقش دارد و گستره آن به گفتار و رفتار و روابط انسان، معاملات، خانواده، دوستان، فرزندان، همکاران و حتى سایر ملل نیز کشیده مى‏شود . قرآن کریم مى‏فرماید: « واذا قلتم فاعدلوا» ( انعام/152) ؛ و هنگامى که سخنى مى‏گویید، عدالت را رعایت نمایید . پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله آنچنان به این مسئله حیاتى اهمیت مى‏داد که حتى در نگاه کردن به دیگران عدالت را رعایت مى‏نمود . امام صادق‏علیه السلام مى‏فرماید: «کان رسول الله یقسم لحظاته بین اصحابه فینظر الى ذا و ینظر الى ذا بالسویة (9) ؛ رسول خدا صلى الله علیه وآله نگاه خود را در میان اصحاب به طور مساوى تقسیم مى‏کرد، گاهى به این و گاهى به آن دیگرى به طور مساوى نگاه مى‏کرد .

 

پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه و آله در یک منشور جهانى، عدالت‏ خواهى و تساوى حقوق انسان ها را در جوامع اعلام کرد و ملاک احترام به حقوق بشر را معین نمود . آن منادى راستین عدالت و آزادى هنگامى که مشاهده کرد یکى از اصحاب عرب وى، سلمان فارسى را به خاطر غیر عرب بودن تحقیر مى‏کند، در کلمات حکیمانه و معروفى فرمود: « ان الناس من عهد آدم الى یومنا هذا مثل اسنان المشط، لا فضل للعربى على العجمى ولا للاحمر على الاسود الا بالتقوى (10) ؛ همه مردم از زمان حضرت آدم تا به امروز همانند دانه‏هاى شانه [مساوى و برابر] هستند . عرب بر عجم و سرخ بر سیاه برترى ندارد مگر به تقوى .

 

پیامبر اسلام در اجراى قانون عادلانه الهى اهتمام خاصى داشت و اگر کسى از آن حضرت تقاضاى غیرقانونى و غیراصولى مى‏کرد، شدیدا ناراحت مى‏شد . هنگامى که بعضى از همسران آن حضرت بعد از جنگ احزاب در مورد تقسیم غنایم جنگى از آن بزرگوار تقاضاى غیرمعقول و خلاف عادت کردند، آن بزرگوار ناراحت‏ شد و 29 روز تمام از آنان فاصله گرفت . خداوند متعال نیز به این مناسبت آیاتى را بر آن حضرت نازل کرد و خطاب به پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: « یا ایها النبى قل لازواجک ان کنتن تردن الحیوة الدنیا و زینتها فتعالین امتعکن واسرحکن سراحا جمیلا»( احزاب/ 28) ؛ اى پیامبر! به همسرانت ‏بگو: اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مى‏خواهید، بیایید [با هدیه‏اى] شما را بهره ‏مند سازم و شما را به طرز نیکویى رها سازم . (11)

 

و به این ترتیب پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله حتى به نزدیکترین افراد خانواده‏اش نیز اجازه نداد از قانون الهى تخطى کنند و عدالت اجتماعى را در حکومت اسلامى آن حضرت خدشه‏ دار سازند .

 

راستى و امانتدارى

 

امانتدارى و صداقت پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه و آله نه تنها یاران و پیروان آن حضرت را شیفته ایشان نموده بود بلکه دشمنان نیز به این حقیقت اذعان داشته و صداقت آن بزرگوار را مى‏ستودند . سه سال از بعثت مى‏گذشت که حضرت رسول ‏صلى الله علیه و آله روزى در کنار کوه «صفا» روى سنگ بلندى قرار گرفت و با صداى رسایى قشرهاى مختلف مردم مکه را به سوى خویش فرا خواند، آنگاه خطاب به مشرکین و سایر مردم فرمود: اى مردم! هر گاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه دشمنان موضع گرفته‏اند و قصد جان و مال شما را دارند، آیا مرا تصدیق مى‏کنید؟ همگى گفتند: آرى، زیرا ما در طول زندگى از تو دروغى نشنیده‏ایم. (12)

 

حضرت خدیجه نیز هنگامى که پیشنهاد ازدواج به آن حضرت مى‏داد و شیفتگى خود را به آن وجود گرامى اعلام مى‏نمود با تأکید بر امانت و صداقت آن بزرگوار، چنین گفت: « انى قد رغبت فیک لقرابتک وسطتک فى قومک و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک (13) ؛ به خاطر خویشاوندیت و بزرگواریت در میان قوم خودت و امانتدارى تو و اخلاق نیک و راستگوئیت، مایلم با تو ازدواج کنم .»

 

در این میان تصریح آیات الهى و تاکید کلام وحیانى قرآن بر صداقت و راستى و امانتدارى آن حضرت حلاوتى دیگر دارد . برخى از آیاتى که به امانتدارى و راستى پیامبر عظیم الشان اسلام اشاره دارند عبارتند از:

 

1- « قل لا اقول لکم عندى خزائن الله ولا اعلم الغیب ولا اقول لکم انى ملک...‏» ( انعام/50 ) ؛ بگو: من نمى‏گویم خزائن خدا نزد من است و من [جز آن که خدا به من بیاموزد] از غیب آگاه نیستم و به شما نمى‏گویم من فرشته‏ام .»

 

2- « و ما ینطق عن الهوى. ان هو الا وحى یوحى‏» ( النجم/3 و4) ؛ و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گوید و آنچه مى‏گوید چیزى جز وحى الهى که [بر او] نازل مى‏شود نیست .

 

3- « ما کذب الفؤاد ما راى‏» (14) ؛ قلب [ پاک حضرت محمد صلى الله علیه وآله] در آنچه دید هرگز دروغ نگفت .

 

حضرت محمد صلى الله علیه و آله در امانتدارى آنچنان شهره بود که حتى دشمنانش بعد از بعثت آن حضرت، با این ‏که نقشه قتلش را طراحى مى‏کردند، همچنان او را با لقب «امین‏» مى‏شناختند و در امانتدارى‏اش لحظه‏اى تردید نکردند و در شب هجرت امانت هایى نزد آن گرامى داشتند . رسول‏الله ‏صلى الله علیه وآله در غار ثور در عین حالى که از ترس مشرکین مکه مخفى شده بود، به امام على‏علیه السلام سفارش نمود که یا على! فردا در اجتماعات مردم مکه، صبح و شام با آواى بلند بگو: « من کان له قبل محمد امانة او ودیعة فلیات فلنؤد الیه امانته (15) ؛ هر کس نزد محمد امانتى دارد بیاید امانتش را بازستاند.

 

خداوند متعال در مورد ویژگی هاى انسان هاى وارسته و با ایمان مى‏فرماید: « والذین هم لاماناتهم وعهدهم راعون‏» ( مؤمنون/ 8 ) ؛ و آنان که به امانت ها و عهد و پیمان هاى خود وفا مى‏کنند .

 

و پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله اسوه کامل و نمونه بارز انسان هاى وارسته و داراى تمام کمالات ویژه اخلاقى بود .

 

صداقت و امانتدارى از منظر رسول گرامى اسلام آنچنان مهم بود که به عنوان معیار براى برترى یارانش محسوب می گردید . امام صادق‏علیه السلام در این مورد فرمودند:«ان علیاعلیه السلام انما بلغ ما بلغ به عند رسول الله ‏صلى الله علیه و آله بصدق الحدیث و اداء الامانة» (16) ؛ یقیناً على‏علیه السلام با راستگویى و امانتدارى به آن درجه و عظمت در نزد پیامبرصلى الله علیه وآله رسید.

 

قاطعیت و شهامت

 

           

 

پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه و آله در مورد اجراى حدود الهى و قاطعیت در برابر قانون شکنان اهتمام خاصى داشت. آن حضرت در عین حالی که به اهل ایمان و مظلومان و ستمدیدگان رئوف و مهربان بود، در مقابل کفار و اشرار، با شجاعت و شهامت تمام ایستادگى مى‏نمود. خداوند متعال در این مورد مى‏فرماید: « محمد رسول الله والذین معه اشداء على الکفار رحماء بینهم‏»( فتح/ 29) ؛« محمد صلى الله علیه وآله فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربان هستند. » داستان زیر نشانگر قاطعیت آن حضرت در مقابل متجاوزان و قانون شکنان است .

 

گروهى از طایفه بنى ضبه به حضور پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه و آله آمده و ضمن شکایت از بیمارى خود، از آن بزرگوار استمداد کردند. پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه و آله به آنان فرمود: چند روز در مدینه بمانید تا با مراقبت مسلمانان بهبودى یافته و به منطقه خود برگردید . آنان گفتند: یا رسول‏الله! اگر ما را در خارج از شهر مدینه اسکان دهید برایمان بهتر است . پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه و آله ضمن پذیرش تقاضاى آنان به تنى چند از مسلمانان ماموریت داد تا تعدادى از شتران بیت المال را در چراگاههاى اطراف مدینه نگهدارند و از شیر آنها افراد بیمار بنى ضبه را پذیرایى و پرستارى کنند و از آنان مراقبت نمایند .

 

این افراد با حمایت پیامبر صلى الله علیه وآله در مدت کوتاهى سلامتى خود را باز یافتند، اما به جاى قدردانى از آن حضرت و یارانش - از آنجایى که باطنى خبیث و دلى مریض داشتند - سه تن از نگهبانان شترها را کشته و به همراه شتران فرار کردند . هنگامى که این خبر ناگوار به پیامبر گرامى رسید، على‏علیه السلام را مامور دستگیرى آنان نمود . امیرمؤمنان على‏علیه السلام این خطاکاران متجاوز را در نزدیکی هاى مرز یمن بازداشت کرده و به حضور پیامبرصلى الله علیه وآله آورد . در این لحظه پیک وحى نازل شده و احکام آنان را به رسول خدا ابلاغ نموده و فرمود: «انما جزاوا الذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فى الارض فسادا ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف او ینفوا من الارض‏...» (مائده/33) ؛ کیفر آنان که با خدا و پیامبرش به جنگ برمى‏خیزند و در روى زمین اقدام به فساد مى‏کنند این است که اعدام شوند یا به دار آویخته گردند یا دست و پاى آنها به عکس یکدیگر بریده شود و یا از سرزمین [خود] تبعید گردند .»

 

حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه وآله از میان این چهار حکم، قطع دست و پا را انتخاب کرد و دستور داد دست و پاى آنها را بر خلاف یکدیگر ( دست راست و پاى چپ یا بالعکس) قطع کنند. (17) .

 

اصرار بر اجراى قوانین الهى، حیاء و ادب، جوانمردى، سرمشق و الگو بودن براى انسان هاى سعادت‏جو و حقیقت طلب، امى بودن، تواضع، گذشت، ساده زیستى، سخاوت و نیکى به دیگران، کرامت نفس و بشیر و نذیر بودن، از جمله سایر صفات ستوده حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه وآله است که در آیات الهى به آنها اشاره شده است .

 

در حدیث دیگران

 

این مقال را با نقل ابیاتى از سروده معروف شبلى شمیل از دانشمندان برجسته جهان مسیحیت، که در ستایش عظمت‏ حضرت رسول‏ صلى الله علیه وآله سروده است ‏به پایان مى‏بریم:

 

انى و ان اک قد کفرت بدینه

 

هل اکفرن بمحکم الآیات

           

 

« من گرچه مسلمان نیستم اما آیا مى‏توانم به آیات محکم قرآن کفر ورزم؟!»

 

او ما حوت فى ناصح الالفاظ من

 

حکم روادع للهوى وعظات

           

 

« یا به پندها و اندرزهایى که در آن آیات آمده است و همه بازدارنده نفس از هوا و هوس، و در لباس شکوهمندترین واژه‏ها مى‏باشند منکر شوم؟!»

 

و شرایع لو انهم عقلوا بها

 

ما قید العمران بالعادات

           

 

« یا به قوانینى که اگر مردمان آنها را درک مى‏کردند براى تحقق بخشیدن به عمران [و تمدن جهان]، همه آیین ها و سنت ها را جز تعالیم اسلام کنار مى‏گذاشتند، مى‏توانم بى‏تفاوت باشم؟!»

 

نعم المدبر والحکیم وانه

 

رب الفصاحة مصطفى الکلمات

           

 

«[محمد] بهترین تدبیر کننده و بهترین حکیم بود. او خداى فصاحت و [گوینده] گزیده ‏ترین سخنان است.»

 

رجل الحجا رجل السیاسة والدها

 

بطل حلیف النصر والغارات

           

 

«[محمد] یگانه مرد خردورزى، کشوردارى و هوشمندى بود و قهرمان هم پیمان با پیروزى بر سپاه کفر است.»

 

ببلاغة القرآن قد غلب النهى

 

 و بسیفه انحى على الهامات

           

 

«[محمد] با بلاغت قرآن، بر همه خردها و اندیشه‏ها چیره گشت و سرها [ى دشمنان ارزش هاى انسانى] را زیر سایه شمشیر گرفت .»

 

من دونه الابطال من کل الورى

 

 من غائب او حاضر او آت (18)


برچسب‌ها :
نویسنده: iranianinternational | نسخه قابل چاپ | 1391/11/10 - 11:32 | 1 2 3 4 5
((بسم الله الرحمن الرحیم))
زندگی نامه امام مهدی (ع)


به هنگام شهادت امام حسن عسکری برهه دوم زندگى امام عصر(ع), از زمانى شروع شد که سایه پدر را از دست داد و خود عهده دار منصب امامت گردید.این دوران, که مى توان آن را دوران حیرت و محنت(1) شیعیان نامید, بر دوستداران اهل بیت(ع) بسیار سخت گذشت و آنان, آزمون سرنوشت سازى را پشت سر گذاشتند. از یک سو, فرقه ها و نحله هاى گوناگونى پیدا شدند که در رابطه با امامت, افکار و اندیشه هاى متضادى داشتند و مردم را به شبهه و تردید مى انداختند و شیعیان, به دنبال ملجائ و مرجعى مى گشتند(2), تا بتوانند در این عرصه خطرناک, در پناه او بمانند و از افکار اندیشه خود به دفاع برخیزند.این مسائله, به اندازه اى شدت یافته بود که مسعودى مى نویسد:(مردم, پس از امام حسن(ع) بیست طایفه شدند و هریک, بر باور وعقیده اى بودند.(3))از سوى دیگر, دشمن احساس کرده بود که امام یازدهم(ع) فرزندى دارد, از این روى در صدد دستگیرى و نابودى وى برآمده بود.مجموعه این حوادث, فضاى حیرت و سرگردانى را دو چندان مى ساخت و به فرموده امام رضا(ع):(... ولابد من فتنة صمّاء صیلم یسقط فیها کل ولیجة وبطانة وذلک بعد فقدان الشیعة الثالث من ولدى.(4))بعد از درگذشت سومین فرزندم[ امام حسن] فتنه فرا گیر و طاقت فرسایى فرا مى رسد که بسیارى از خوبان و نخبگان در آن فرو مى افتند.در این برهه از زندگانى مهدى موعود(ع), مسائل و حوادثى پیش آمد که جاى بحث و بررسى دارد:

1. امامت در خردسالى:از آنچه تاکنون آوردیم, روشن شد که امام یازدهم(ع) از آغاز ولادت مهدى(ع) دو وظیفه اساسى و حسّاس را عهده دار شد و از انجام آن نیز به درستى به در آمد.
2. نماز بر پیکر پدر:امام حسن(ع) در آستانه ارتحال قرار گرفت. چند روزى کسالت شدید پیدا کرد. خلیفه از این امر آگاه شد. و به دستور وى, گروهى از سران دولت و گروهى از پزشکان, به منزل امام یازدهم رفتند, تا ضمن مداواى حضرت و کسب وجهه عمومى, اوضاع و شرایط را زیر نظر بگیرند و رفت و آمدها را به کنترل در بیاورند اگر صحنه مشکوکى در رابطه با جانشینى و امامت پس از امام حسن(ع) دیدند, آن را گزارش کنند(7).تا این که در تاریخ هشتم ربیع الثانى, سال 260 ه. ق. امام حسن(ع) در شهر سامرا, چشم از گیتى فرو بست و به جوار حق شتافت.شیخ مفید مى نویسد:(فلما ذاع خبر وفاته صارت سرّ من رائى ضجة واحدة عطلت الائسواق ورکب بنوهاشم والقواد وسائر الناس الى جنازته فکانت سرّ من رائى یومئذ شبیهاً بالقیامة فلما فرغوا من تهیئته بعث السلطان الى ابى عیسى ابن المتوکل یائمره بالصلاة علیه.(8)) زمانى که خبر وفات امام حسن(ع) پخش گردید, سامرا غرق در عزا شد, بازارها تعطیل گردید, بنى هاشم و ماموران دولت و سایر مردم به سوى خانه امام حرکت کردند.در آن روز, گویى قیامتى بر پا شد... هنگامى که مقدمات غسل و تشییع تمام شد, حاکم عباسى به فرزند متوکل[ ابو عیسى] دستور داد بر جنازه امام یازدهم نماز بگزارد.نقل دیگر آن است که پس از درگذشت امام حسن(ع) و غسل و کفن وى, جعفر(برادر امام) در کنار جنازه حاضر شد, تا بروى نماز بگذارد, ناگهان کودکى از لابه لاى جمعیت به جلو آمد و جعفر را از کنار پیکر پدر کنار زد و خود بروى نماز گزارد(9).بین این دو نقل مى توان این گونه جمع کرد که بگوییم دو نماز بر جنازه امام حسن عسکرى گزارده شده: در جمع و آشکارا و در خلوت و نهانى.و این نکته را مى توان از روایت پیشین که بدان اشارت رفت استفاده کرد, راوى مى گوید:(... فلما صرنا فى الدار اذا نحن بالحسن بن على(ع) على نعشه مکفناً فتقدم جعفر بن على لیصلى على اخیه, فلما هم بالتکبیر خرج صبى... فجبذ برداء جعفر بن على وقال: تائخر یاعمّ فانا احق بالصلاة على ابى فتائخرجعفروقداربدّوجهه واصفر...(10)[ابوالائدیان] مى گوید: هنگامى که به خانه امام حسن(ع) رسیدیم وى را در حالى دیدیم که کفن شده بود. برادرش جعفر جلو افتاد تا بر جنازه امام نماز بخواند.هنوز تکبیر را نگفته بود که کودکى بیرون آمد و لباس جعفر را گرفت و او را از جنازه کنار زد و فرمود: اى عمو کنار بایست که من از تو براى نماز گزاردن بر پدرم شایسته ترم.جعفر نیز در حالى که رنگ از چهره اش پریده بود, کنار رفت. از این روایت استفاده مى شود نمازى که امام مهدى(ع) بر بدن امام حسن(ع) خوانده در خانه امام و در میان افراد خاص برگزار شده و این با نماز ابوعیسى که در میان جمع و نماز رسمى بوده است, ناسازگارى ندارد. البته این جمع بندى در صورتى است که بخواهیم مسائله را از جنبه عادى ومعمولى بررسى کنیم. و اما در فرض اعجاز و غیر عادى بودن, نیازى به این مباحث نیست.
پی نویس قسمت اول :::::::
(1) (کتاب الغیبة), نعمانى 185/.******(2) (بحار الائنوار), ج11/51 و 12. ******(3) (مروج الذهب), مسعودى ج199/4. ******(4) (کتاب الغیبة), نعمانى ;180/ (کمال الدین) ;370/ (سفینة البحار), ج703/2. ******(5) سوره (مریم),آیه 12. ******(6) سوره (مریم), آیه 29. ******(7) (بحارالائنوار), ج328/50. ******(8) (همان مدرک); (اصول کافى), ج;505/1 (ارشاد) مفید, ج324/3, مؤسسة آل البیت. ******(10و9) (کمال الدین) 475/.
قسمت دوم :::::::::::::::
چگونگى ولادت
حضرت مهدى(عج), ولادت استثنایى داشته و این,براى بسیارى سؤال انگیز بوده و هست. از این روى ,ترسیم و تصویر و شرح مقدمات ولادت و برخورد مخالفان و دشمنان اهل بیت(ع), در برابر این پدیده, ضرور مى نماد.جریان امامت پیشوایان معصوم(ع), پس از رسول خدا(ص) فراز و فرودهاى گوناگونى پیدا کرد. امامان(ع), با حفظ استراتژى کلى و خطوط اساسى امامت, در رابطه با حفظ مکتب و ارزشهاى آن, تاکتیکها و روشهاى گونه گونى را در برابر ستم پیشگان, در پیش گرفتند.این فراز و نشیبها, تا زمان امامت على بن موسى الرضا(ع), استمرار داشت و امامان اهل بیت, هر یک به تناسب زمان و مکان و ارزیابى شرایط و اوضاع سیاسى و اجتماعى, موضعى خاص انتخاب مى کردند.پس از امام رضا(ع), جریان امامت شکل دیگرى یافت.امام جواد, و امام هادى و امام حسن عسگرى(ع), در برابر دستگاه حاکم و خلفاى عباسى موضعى یگانه برگزیدند.از آن جا که این بزرگواران, زیر نظر مستقیم و مراقبت شدید خلیفه وقت, در حصر و حبس به سر مى بردند, حرکتها, هدایتها و رهبریهاى آنان محدود شد وفرصت هرگونه حرکت سیاسى, از آنان سلب گردید.این محاصره و سخت گیرى, نسبت به امامان سه گانه, از تزویج دختر خلیفه به امام جواد(ع) آغاز شد(1) و با فراخوانى امام هادى(ع) و فرزندش امام حسن(ع) به مرکز خلافت (سامراء) و سکونت دادن آنان در محله (عسکر) ادامه یافت.(2)گزارشهاى جاسوسان خلیفه از مدینه به وى رسید که امام هادى(ع) محور و ملجائ شیعیان و دوستداران اهل بیت گردیده است. اگر این مرز وبوم را مى خواهى اقدام کن.متوکل عباسى, پیامى به والى مدینه نوشت وافرادى را براى آوردن امام, به سامراء گسیل داشت. به این اقدام هم بسنده نکرد, پس از اقامت امام در سامرا, گاه و بى گاه ماموران خود را به خانه امام مى فرستاد. بارها و بارها آن حضرت را به پیش خلیفه بردند, و مورد آزار و اذیت قرار دادند. (3)روز به روز,حلقه محاصره تنگ تر مى شد. و ملاقات شیعیان با امام دشوارتر. البته علت اصلى این سخت گیریها, از ناحیه حکومت, بیم از انقلاب و شورش مردم علیه آنان وجلوگیرى از رسیدن وجوه شرعى و اموال به امام(ع) و مسائلى از این دست بود.
پس از امام هادى(ع) و در زمان امامت امام حسن(ع), این فشارها به اوج رسید و دشمن, با تمام توان و تلاش, در برابر آن حضرت موضع گرفت و ارتباط شیعیان با امام (ع) را به پایین ترین حدّ رساند. آزار و شکنجه و زندانهاى مکرّر آن حضرت, گویاى این حقیقت است, بویژه این که دشمن احساس کرده بود آنچه را که از آن نگران است, در شرف تکوین و وقوع قرار گرفته از این روى, مى کوشید تا واقعه را پیش از وقوع آن علاج کند.تولد مهدى موعود(عج), به عنوان دوازدهمین پیشواى شیعیان, با نشانه هایى چون:نهمین فرزند امام حسین(ع), چهارمین فرزند امام رضا(ع) و... مشهور شده بود و مسلمانان حتى حاکمان, آن را بارها از زبان راویان و محدثان شنیده بودند و مى دانستند که تولد این نوزاد با این ویژگیها, از این خانواده, بویژه خانواده امام حسن عسکرى(ع) بیرون نیست و روزى فرزندى از آن خانواده به دنیا خواهد آمد که حکومت عدل و داد بر پا خواهد کرد و ضمن فرمانروایى بر شرق و غرب, بنیاد ظلم را بر خواهد انداخت. از این روى بر فشارها و سخت گیرى هاى خود نسبت به امام حسن عسکرى(ع), مى افزودند, مگر بتوانند با نابودى ایشان از تولد مهدى(عج) و تداوم امامت جلو بگیرند(4) اما برخلاف برنامه ریزیها و پیشگیریهاى دقیق و پى در پى آنان, مقدمات ولادت امام زمان(عج) آماده شد و توطئه هاى دشمنان, راه به جایى نبرد. امام هادى(ع), در زمان حیات خویش مى دانست که آخرین حجت خدا در زمین از نسل اوست. از این روى در مساله ازدواج فرزند برومند خود, حسن بن على اهتمام تام داشت و براى روییدن و رشد آن شجره طیّبه, به دنبال سرزمینى طیّب و طاهر مى گشت.داستان ازدواج امام حسن(ع) به دو گونه روایت شده است, لکن آنچه با قرائن و روند طبیعى مساله سازگارتر مى آید آن است که: خواهر امام هادى(ع), حکیمه خاتون, کنیزان فراوان داشت. امام هادى(ع) یکى از آنان را به نام (نرجس), که از آغاز زیر نظر وى فرائض و معارف دینى را به درستى فرا گرفته بود, به نامزدى فرزندش در آورد وبا مقدماتى که در کتابهاى تاریخى آمده است, به عقد ازدواج امام حسن(ع) در آورد.(5) مدتى از این ازدواج مبارک گذشت دوستان و شیعیان در انتظار ولادت آخرین ستاره امامت, روز شمارى مى کردند و نگران آینده بودند.امام حسن(ع) , گه گاه, نوید مولودش را به یاران مى داد:(... سیرزقنى الله ولداً بمنّه ولطفه)(6).به زودى خداوند به من فرزندى خواهد داد و لطف و عنایتش را شامل من خواهد کرد.با تلاوت مکرر آیه شریفه:(یریدون لیطفئوا نوراللّه بائفواههم واللّه متمّ نوره ولو کره الکافرون)(7).به یاران امید و بشارت مى داد که هیچ نقشه و مکرى نمى تواند جلو این قدرت و حکمت خداوندى را بگیرد وروزى این وعده به تحقق مى رسد.از آن سو, دشمن نیز,آنچه در توان داشت به کار گرفت, تا این وعده بزرگ الهى, تحقق نیابد: قابله هاى فراوانى در خانواده هاى منسوب به امام حسن(ع), بویژه در منزل امام(ع) گمارد, امام را بارها به زندان افکند, مامورانى را گمارد که اگر فرزند پسرى در خانه امام دیدند,نابودش کنند و...(8)اما بر خلاف این تلاشها, نرجس خاتون حامل نور امامت شد و جز امام حسن(ع) و افراد خاصى از وابستگان و شیعیان آن حضرت, از این امر, آگاه نشدند(9).تقدیر الهى بر تدبیر شیطانى ستمگران پیروز شد و درشب نیمه شعبان سال 255 ه.ق. آن مولود مسعود, قدم به عرصه وجود نهاد و نوید امامت مستضعفان و حاکمیت صالحان را داد(10). امام حسن(ع) که آرزوى خود را بر آورده دید, فرمود:(زعمت الظلمة انّهم یقتلونى لیقطعوا هذا النسل فکیف راوا قدرة اللّه(11)...)ستمگران بر این پندار بودند که مرا بکشند, تا نسل امامت منقطع گردد, اما از قدرت خداوند غافل بودند.بدین ترتیب, در آن شرایط رعب و وحشت و در آن فضاى اختناق و حاکمیت خلفاى جور, دوازدهمین ستاره فروزان امامت و ولایت طلوع کرد و با تولدش, غروب و افول ستمگران و حاکمیت ستمدیدگان را اعلام کرد. (12)
یاد آورى دو نکته:
1. ولادت پنهانى
معمولاً کسى که داراى فرزند مى شود, خویشان, دوستان و همسایگان از آن آگاه مى شوند, بویژه اگر شخص داراى موقعیت اجتماعى باشد, این مساله از کسى پوشیده نمى ماند. چگونه مى توان تصور کرد که براى امام حسن(ع) نوزادى به دنیا بیاید و مخالفان, با آن همه دقت و حساسیّت و گماردن جاسوسهاى فراوان در منزل امام و وابستگان آن حضرت, از تولد نوزاد آگاه نگردند.آیا این مساله عادى و طبیعى بود, یا اعجاز و خرق عادت؟پاسخ: امام حسن(ع), از پیش گوییها آگاه بود و اهمیّت و عظمت آن مولود را نیز به درستى مى دانست و از حساسیت دشمنان درباره تولد این نوزاد, غافل نبود و اوضاع سیاسى و شرایط اجتماعى را کاملاً مى شناخت, از این روى, به گونه اى,مقدمات و پیش زمینه هاى ولادت فرزندش را فراهم ساخت که نه تنها دشمنان, بلکه بسیارى از دوستان هم از این امر آگاه نشدند. بنابراین, مى توان گفت:تدبیر و کیاست و حزم و دور اندیشى امام حسن(ع) ایجاب مى کرد تا آن حضرت به گونه اى این ماموریت را به انجام رساند که دشمنان در هدفهاى شوم خود, ناکام بمانند و چنین هم شد.به همین جهت, شیخ طوسى, ولادت پنهانى امام زمان(ع) را امرى عادى و معمولى دانسته و مى نویسد:(این نخستین و آخرین حادثه نبوده است و در طول تاریخ بشرى, نمونه هاى فراوان داشته است.(13)).اشاره دارد, به: ولادت پنهانى ابراهیم(ع), به دور از چشم نمرودیان(14) و ولادت پنهانى موسى(ع) به دور از چشم فرعونیان.(15)
2. مکان تولد و نگهدارى
در این باره, چند احتمال وجود دارد:الف. در سامرا به دنیا آمد و تا آخر عمر پدر بزرگوارش, در آن جا زیست.ب. در سامرا متولد شد و پیش از درگذشت پدر, به مکه فرستاده شد.ج. در سامرا قدم به عرصه وجود نهاد و براى حفاظت و رشد, او را به مدینه بردند.د. در مدینه زاده شد و در همان جا ادامه حیات داد. براى هر یک از این احتمالها شواهد و قرائنى است که به نقد و بررسى آنها مى پردازیم.
دلایل احتمال اول
1. براى احتمال اول, دسته اى از روایات را که بیانگر تبریک و تهنیت شیعیان,بر امام حسن(ع) است, شاهد آورده اند, از جمله:ابوالفضل الحسین بن الحسن العلوى گوید:(دخلت على ابى محمد(ع) بسرّ من راى فهناته بسیّدنا صاحب الزمان علیه السلام لما ولد)(16).در سامرا, به منزل امام حسن(ع) رفتم و ولادت سرورمان, صاحب الزمان(ع) را به وى تبریک گفتم.این گونه روایات, مى رساند: گروهى از شیعیان سامرا که از تولد فرزند امام حسن(ع) با خبر شده اند, براى عرض تبریک, به خدمت ایشان رسیده اند.به نظر ما, این گونه روایات, دلالتى ندارند بر این که مهدى(ع), در منزل امام (ع) به دنیا آمده, یاخیر, زیرا امکان دارد, درمحلّ دیگرى به دنیا آمده و خبر ولادت وى, به اصحاب و یاران خاص رسیده است و آنان براى تبریک, به منزل امام(ع) در سامرا رفته اند.2. روایاتى که به عبارات گوناگون, از زبان حکیمه خاتون, نقل شده است, از جمله:دعوت امام حسن(ع), از ایشان در شب ولادت مهدى(ع), براى کمک به نرجس خاتون و مشاهده وى, امام زمان(ع) را به هنگام ولادت و پس از آن, در سامرا(17).به این دسته از روایات هم نمى توان اعتماد کرد,زیرا, در برابر این دسته از روایات, روایت دیگرى است که تعارض دارد با آنها. نقل کرده اند: (شخصى پس از وفات امام حسن(ع) در مدینه به خدمت حکیمه خاتون مى رسد و از ایشان مى پرسد: امام ِپس از امام حسن(ع) کیست؟ایشان پاسخ مى دهد: زمین خالى از حجت نیست و فرزند امام حسن(ع) جانشین اوست.راوى مى پرسد: که شما فرزند ایشان را دیده اید یا شنیده اید.مى گوید: شنیده ام(18))اصولاً, روایاتى که از طریق حکیمه در این باره رسیده است, اضطراب دارند و روشن نیستند. و نمى توان برآنها براى اثبات این احتمال, استدلال کرد.3. روایاتى که بیانگر دیدن امام زمان, توسط گروهى از اصحاب, در منزل امام حسن عسکرى(ع) است.* امام, در پاسخ آنان که درخواست دیدن جانشین وى را دارند, مى فرماید:(... هذا امامکم من بعدى وخلیفتى علیکم, اطیعوه ولاتتفرقوا من بعدى فتهلکوا فى ادیانکم, اما ا…نکم لاترونه بعد یومکم هذا. قالوا: فخرجنا من عنده فما مضت الاایام قلائل حتى مضى ابومحمد(ع).(19))پس از من, این پسر, امام شماست و خلیفه من است در میان شما. امر او را اطاعت کنید از گرد رهبرى او پراکنده نشوید که هلاک مى گردید و دینتان تباه مى شود.این را هم بدانید که شما او را پس از امروز, نخواهید دید.آن جمع گفتند: از نزد امام بیرون آمدیم, و روزى چند نگذشت تا اینکه امام حسن(ع) درگذشت.* از این قبیل است ملاقات احمد بن اسحاق و سعد با امام حسن(ع).احمدبن اسحاق مى گوید: براى آن حضرت مقدارى وجوه شرعى از طرف مردم بردم. در پایان خواستم پرسشهایى مطرح کنم.امام حسن (ع) فرمود: (... والمسائل التى اردت ان تساله فاسال قرة عینى واوما الى الغلام فسال سعد الغلام المسائل, وردّ علیه باحسن اجوبة, ثم قال مولانا الحسن بن على الى الصلاة مع الغلام وجعلنا نختلف بعد ذلک الى منزل مولانا(ع) فلا نرى الغلام بین یدیه.(20))پرسشهایى که دارى از نور چشم من (اشاره فرمود به مهدى(ع)) بپرس. سعد آنچه خواست پرسید و آن پسر, با بهترین شیوه پاسخ داد.سپس امام یازدهم فرمود: نماز را با وى بخوانید.از آن پس به خانه امام رفت و آمد داشتیم,لکن آن حضرت را ندیدیم.* مردى از شیعیان از اهل فارس مى گوید: (به سامرا رفتم. جلو منزل امام حسن(ع) رسیدم, بدون این که اذن بطلبم,امام (ع) مرا به داخل خانه فرا خواند. هنگامى که وارد شدم و بر وى سلام کردم از افرادى احوال پرسى کرد.سپس فرمود: بنشین و پرسید به چه انگیزه اى به این جا آمدى؟عرض کردم: براى خدمت به شما.فرمود: در خانه ما باش.از آن روز به بعد, با سایر خدمتگزاران در خدمت امام(ع) بودم. گاهى مسؤولیت بازار و خرید اجناس و لوازم, به عهده من بود. مدتى گذشت که با افراد, اُنس گرفتم. روزى از روزها, برامام حسن(ع) وارد شدم و ایشان در اتاق مردان بودند.صدایى شنیدم که به من فرمود: سرجایت بایست. ایستادم. ناگهان کنیزى را دیدم که چیزى خدمت امام(ع) آورد وروى آن پوشیده بود.امام(ع) مرا به نزدیک فرا خواند,به خدمتش رفتم. سپس آن کنیز را صدا زد و او برگشت. به او فرمود: روپوش را کنار بزن و او چنین کرد. پسر بچه اى را دیدم زیبا صورت گندمگون و...آن گاه فرمود: هذا صاحبکم. سپس دستور داد, وى رابردند و دیگر آن مولود را ندیدم تا امام یازدهم از دنیا رفت.(21))در این نمونه از روایات چند نکته است:1. اشخاصى که حضرت را در خانه امام یازدهم دیده اند, بیش ازیکمرتبه دیدار نداشته اند و در رفت و آمدهاى بعدى, آن حضرت را ندیده اند. احتمال دارد که امام حسن(ع), براى اتمام حجت و این که بعد از ایشان, حضرت مهدى(ع) امام شیعیان است, دستور داده آن حضرت را به سامرا بیاورند و سپس به محلّى که در آن زندگى مى کرد و نگهدارى مى شد, برگرداندند.2. اگر امام مهدى(ع) در سامرا مى زیست و اصحاب مورد وثوق هم رفت و آمد داشتند, چه مانعى داشت که آن حضرت را بار دیگر ببینند و اطمینان بیشترى بیابند.3. در روایت اولى آمده است که آن چهل نفر گفتند چند روزى از ملاقات ما با امام زمان(ع) نگذشت که امام حسن(ع) در گذشت. معلوم مى شود آن ملاقات در آخر عمر امام یازدهم صورت گرفته است و این, منافات ندارد که در هنگام ولادت و یا بعد از آن, در سامرا نمى زیسته و اواخر عمر امام حسن(ع), براى تحویل امور امامت و خلافت و نیز اتمام حجت, به سامرا آمده باشد.
دلایل احتمال دوم
برخى بر این باورند که حضرت مهدى(ع), مدتى پس از ولادت, از سامرا هجرت کرد, و تا رحلت پدر بزرگوارشان در مکه مکرّمه زندگى مى کرد.مسعودى در اثبات الوصیة, از حمیرى و او از احمدبن اسحاق نقل مى کند که گفت:(دخلت على ابى محمد(ع) فقال لی: ما کان حالکم فیما کان الناس فیه من الشک والارتیاب؟ قلت یا سیدی لما ورد الکتاب بخبر سیدنا ومولده لم یبق لنا رجل ولا امراة ولا غلام بلغ الفهم ا…لاّ قال بالحق, فقال اما علمتم ان الارض لاتخلو من حجة اللّه ثم امر ابو محمد(ع) والدته بالحج فى سنة تسع وخمسین وماتین وعرّفها مایناله فغ سنة الستین, واحضر الصاحب(ع) فاوصى الیه وسلم الاسم الاعظم والمواریث والسلاح الیه وخرجت ام ابى محمد مع الصاحب جمیعاً الى مکة و...(22)) بر امام حسن عسکرى(ع) وارد شدم.فرمود: چگونه اید در مساله اى که مردم در آن تردید دارند؟گفتم سرور من! وقتى خبر ولادت سید و مولاى ما, به ما رسید مرد و زن و کوچک و بزرگ ما, آن را پذیرفتند.امام فرمود: آیانمى دانید که زمین از حجت خدا هرگز خالى نمى ماند. پس از این, امام حسن(ع) در سال 259 امام مهدى(ع) را همراه با مادر خود[ مادر امام حسن] به سوى مکه و حج فرستاد و سفارشهاى لازم را کرد و امور مربوط به امامت را به وى واگذاشت و به مادرش از حوادث سال آینده[ سال ] 260خبر داد. از این روایت چندنکته به دست مى آید:
1. خبر ولادت حضرت مهدى(ع), به بسیارى از شیعیان داده شده بود و آنان به وسیله نامه و یاافراد مطمئن, از این مساله خبردار شده بودند.
2. شیعیان درباره تولد حضرت مهدى(ع) در حیرت و تردیدبودند و بسیارى به واسطه همین مساله دچار لغزش و انحراف شدند.
3. مدتى پس از ولادت, امام مهدى(ع) در سامرا بوده است.
4. امام مهدى(ع) برابر این نقل, چهارسالگى و یک سال پیش از درگذشت پدر بزرگوارشان, شهر سامرا را ترک کرده و سفارشها و اسرار امامت را در همان زمان از پدر دریافت کرده و از آن پس, امام حسن(ع) را ملاقات نکرده است.
5. آن حضرت, به همراهى جدّه خود, به سوى مکه رفته اند و در آن وادى امن, رحل اقامت افکنده اند. مؤید این احتمال, روایاتى است که مکان ومسکن حضرت مهدى(ع) را (ذى طوى), محلى در نزدیکى مکه, دانسته اند.
دلایل احتمال سوّم و چهارم
حضرت مهدى(ع) یا در سامرا به دنیا آمد و به مدینه فرستاده شد و یا در مدینه به دنیا قدم نهاد و درهمانجا ماندگار شد.بر این دو احتمال, مى توان روایات و گزارشات تاریخى اقامه کرد که به برخى از آنها اشاره مى کنیم:ابى هاشم جعفرى مى گوید:(قلت لابى محمد(ع) جلالتک تمنعنى من مسالتک فتاذن لى ان اسالک؟ فقال: سل.قلت: یا سیدى هل لک ولد؟ فقال نعم, فقلت فان حدث بک حدث فاین اسال عنه؟قال: بالمدینة.(23))به امام حسن عسکرى(ع) عرض کردم: پرسشى دارم,ولى بزرگوارى شما مانع پرسیدن من است. اجازه مى دهید آن را مطرح سازم؟ امام (ع) فرمود: بپرس. گفتم: سرورم, آیا شما را فرزندى هست؟ فرمود: آرى. گفتم: اگر پیش آمدى شد کجا مى توان او را یافت؟فرمود: مدینه.ظاهر این صحیحه آن است که در زمان حیات امام حسن(ع), مهدى (عج) به دنیا آمده و در سامرا نبوده است. ابى هاشم هم از کسانى نبوده است که امام(ع) از او تقیه کند. این که امام(ع) فرمود: در مدینه است, به این معنى نیست که بعد از درگذشت من سراغ او را در مدینه بگیرید; زیرا سؤال کننده مى دانست که زمین خالى از حجت نیست و وجود حجت بعد از امام یازدهم ضرورى است, امام (ع) هم در جواب فرمود: آن حجت, در مدینه نگهدارى مى شود و نگران آینده نباشید. شاید این اشکال به ذهن بیاید که از کلمه (المدینه) نمى توان فهمید که همان مدینه رسول اللّه (ص) است که پیش از آن, یثرب نام داشت, بلکه هر شهرى را شامل مى شود. در نتیجه, با وجود این احتمال, استدلال به روایت ناتمام خواهد بود؟پاسخ: گرچه بعضى از بزرگان نیز این احتمال را داده اند, ولى برخى دیگر, مدینه را به همان مدینه منوّره معنى کرده اند. مؤیدات دیگرى هم از روایات بر این احتمال مى توان اقامه کرد.علامه مجلسى مى نویسد:(قال بالمدینة اى الطیبة المعروفة او لعله علم انه یدرکه او خبراً منه فى المدینة, وقیل اللام للعهد والمراد بها سرّ من راى یعنى ان سفراءه من اهل سر من راى یعرفونه فسلهم عنه)(24).مقصود امام(ع) از مدینه, همان مدینه طیبه است. شاید امام(ع) مى دانست که شخص سؤال کننده, مهدى(ع) و یا خبر او را درمدینه خواهد یافت.برخى گفته اند: الف و لام کلمه (المدینه) براى عهد است و مقصود سامراست. به این معنى که سفیران و نمایندگان خاص حضرت حجت(ع) که در سامرا هستند, او را مى شناسند. از آنان راجع به فرزند من, بپرس.علامه مجلسى, در آغاز نظر خود را نسبت به این روایت, به صراحت اعلام مى دارد و مدینه را به همان مدینه معروف و مشهور تفسیر مى کند و قول دیگر را با تعبیر (قیل) مى آورد که حکایت از آن دارد که مورد تایید وى نیست.مؤید این احتمال (که مدینه همان مدینه طیّبه باشد) روایتى است که از امام جواد(ع) رسیده. راوى مى گوید از ایشان پرسیدم:(... مَنِ الخلف بعدک؟ فقال: ابنى على وابنا على, ثم اطرق ملیّاً, ثم رفع راسه, ثم قال: انها ستکون حیرة, قلت: فاذا کان ذلک فالى اَین؟ فسکت, ثم قال:لا این ـ حتى قالها ثلاثاً فاعدت علیه, فقال: الى المدینة, فقلت: اى المُدُن؟فقال: مدیتنا هذه وهل مدینة غیرها.(25)).جانشین شما کیست؟امام (ع) فرمود: فرزندم على و فرزند او[ حسن بن على] سپس چند لحظه اى ساکت شد و بعد فرمود: به زودى شما دچار حیرت خواهید شد.گفتم: در این دوران حیرت چه کنیم و کجا برویم؟ امام(ع) ساکت شد, سپس سه مرتبه فرمود: جایى نیست.باز از ایشان پرسیدم. در پایان فرمود: مدینه.گفتم کدام مدینه؟فرمود همین مدینه[ طیّبه] و آیا غیر از این مدینه اى هست؟قرائن و شواهد تاریخى آن زمان نیز, این احتمال را تایید مى کند.نمونه زیر, بیانگر آن است که شیعیان, امام مهدى را در مدینه طیّبه مى جستند.محمد بن حسن (236ـ 316) از کسانى است که براى تحقیق و بررسى مساله غیبت به مدینه رسول رفت.در این باره نوشته اند:(وکان من محله فى الشیعة انه کان الوافد عنهم الى المدینة عند وقوع الغیبة سنة ستّین وماتین واقام بها سنة, وعاد وقد ظهر له من امر الصاحب علیه السلام ما احتاج الیه(26)).محمد بن حسن, در میان شیعیان, موقعیت ویژه اى داشت. در سال 260 هجرى به عنوان تحقیق و بررسى مساله غیبت امام مهدى(ع) وارد مدینه شد و یک سال در آن جا, بماند و سپس برگشت و آنچه درباره امام زمان(ع) بدان نیاز بود, بر وى, روشن شد [و شیعیان را در جریان قرار داد]
در این نقل تاریخى, هیچ اشاره اى به سامرا نشده, معلوم مى شود که درنزد گروهى از شیعیان آن زمان, مسلّم بوده است که امام(ع) در مدینه زندگى مى کند, یا از آن جهت که حضرت در آن جا به دنیا آمده و بزرگ شده است, و یا این که پس از ولادت در سامرا, به مدینه آورده شده, تا از دست ماموران خونخوار خلیفه در امان باشد.اگر قرار بر این بود که حضرت حجت(ع) از دست توطئه گران و مخالفان در امان بماند و به گونه طبیعى دوران کودکى و رشد خود را پشت سر بگذارد, بهترین جا براى این دوران, مدینه بوده است; زیرا هم از مرکز خلافت (سامراء) به دور بوده و هم خانواده بنى هاشم, در مدینه از پایگاه و موقعیّت ویژه اى برخوردار بودند و مى توانستند از این مولود مسعود, به بهترین وجه محافظت کنند, تا از گزند حوادث و آفات مصون بماند. و این, با اصل این که آن حضرت (خفی الولادة والمنشا(27)) است نیز, سازگارى دارد.از سوى دیگر, حضور حضرت در سامرا, به گونه عادى و معمولى, با توجه به کنترل شدید دشمن نسبت به خانه امام(ع), غیر ممکن بوده و لزومى هم ندارد که همه چیز را با اصل معجزه و کرامت حلّ کنیم. پذیرفتن این نکته که امام(ع) در مدینه متولد شده و یا دست کم, پس از ولادت, به آن جا انتقال یافته و در آن جا دوران رشد و کودکى را پشت سر نهاده, با اصول امنیتى, بیشتر سازگار است.
پی نویس قسمت دوم :::::::::::::
(1) (کتاب الغیبة), شخ طوسى تحقیق شیخ عباد اللّه تهرانى و شیخ على احمد ناصح,136 ـ 141, مؤسسه معارف اسلامیه. (کتاب الغیبة), محمد بن ابراهیم نعمانى تحقیق على اکبر غفارى/ 116 ـ 126, مکتبه صدوق. (کنز العمال فى سنن الائقوال والائفعال) علاء الدین هندى, ج261/14 تا 276. ******(2) .(اثبات الوصیة), مسعودى 276/, دارالائضواء, بیروت. (مروج الذهب ومعادن الجوهر) مسعودى, ج199/4, دارالمعرفة, بیروت. (کمال الدین) شیخ صدوق 434/.********(1)(بحارالانوار), علامه مجلسى, ج73/50, مؤسسة الوفاء ,بیروت; (اثبات الوصیة),مسعودى 237/ ******(2) (بحار الانوار), ج113/50. ******(3) (همان مدرک), ;200/ (مروج الذهب), ج93/4. ******(4) (کتاب الغیبة), شیخ طوسى 231/.******(5) (همان مدرک);644/ (کمال الدین) صدوق 417/ ـ ;423 (بحار الانوار), ج12/51ـ ;25(اثبات الوصیة)272/.*****(7 و6) (اثبات الوصیة) مسعودى 268/ـ270. ******(8) (ینابیع المودة),حافظ سلیمان455/,بصیرتى,قم. ******(9) (کمال الدین) 424/.******(10) (کتاب الغیبة) شیخ طوسى 237/.******(12و 11)(همان مدرک) 231/, 232,239. ******(13) (همان مدرک)77/, 105. ******(14) (بحار الانوار), ج19/12. ******(15) (همان مدرک), ج15/13. ******(16) (کتاب الغیبة), شیخ طوسى230/, ;251 (کمال الدین) 434/.******(17) (کتاب الغیبة), شیخ طوسى/ ;232 (کمال الدین)/429 . ******(18) (کمال الدین) 501/.******(19) (همان مدرک) ;435/ (سفینة البحار), شیخ عباس قمى, ج703/2. ******(20) (المقالات والفرق), سعد بن عبداللّه ابى خلف الاشعرى القمى, با مقدمه و تصحیح جواد مشکور, مقدمه/ط,مرکز انتشارات علمى و فرهنگى. ******(21) (کمال الدین) 434/.******(22) (اثبات الوصیة), مسعودى, 271. ******(23) (اصولى کافى), کلینى ج328/1, دارالتعارف, بیروت. ******(24) (مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول), علامه مجلسى, ج2/4, دارالکتب الاسلامیة, تهران. ******(25) (کتاب الغیبة), نعمانى185/.******(26) (رسالة ابى غالب الزرارى) 141/, انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى, قم. ******(27) (اصول کافى), ج;1/341 (مرآة العقول), ج57/4.
قسمت سوم ::::::::::::::::::
نگاهی مختصر به زندگی نامه امام مهدی :::::
دوازدهمین پیشواى معصوم، حضرت حجة بن الحسن المهدى، امام زمان - عجل الله تعالى فرجه - در نیمه شعبان سال 255 هجرى در شهر «سامرأ» دیده به جهان گشود. (1) او همنام پیامبر اسلام (م ح م د) و همکنیه آن حضرت (ابوالقاسم) است. (2) ولى پیشوایان معصوم از ذکر نام اصلى او نهى فرموده‏اند. (3) از جمله القاب آن حضرت، حجت، قائم، خلف صالح، صاحب الزمان (4)، بقیة الله است (5) و مشهورترین آنها «مهدى» مى‏باشد. (6)پدرش، پیشواى یازدهم حضرت امام حسن عسکرى - علیه السلام - و مادرش، بانوى گرامى «نرجس »است (7) که بنام «ریحانه»، «سوسن» و «صقیل» نیز از او یاد شده است. (8) میزان فضیلت و معنویست نرجس خاتون تا آن حد، والا بود که «حکیمه» خواهر امام هادى - علیه السلام - که خود از بانوان عالیقدر خاندان امامت بود، او را سرآمد و سرور خاندان خویش، و خود را خدمتگزار او مى‏نامید. (9)حضرت مهدى دو دوره غیبت داشت: یکى کوتاه مدّت (غیبت صغرى) و دیگرى دراز مدّت (غیبت کبرى). اولى، از هنگام تولد تا پایان دوران نیابت خاصّه ادامه داشته و دومى، با پایان دوره نخست آغاز شد و تا هنگام ظهور و قیام آن حضرت طول خواهد کشید. (10)
تولد حضرت مهدى (ع) از دیدگاه علماى اهل سنت
چنانکه در صفحات آینده توضیح خواهیم داد، اعتقاد به موضوع مهدویت اختصاص به شیعه ندارد، بلکه بر اساس روایات فراوانى که از پیامبر اکرم (ص) رسیده، علماى اهل سنت نیز این موضوع را قبول دارند. منتها آنان نوعاً تولد حضرت مهدى را انکار مى‏کنند و مى‏گویند: خصیتى که پیامبر اسلام از قیام او (پس از غیبت) خبر داده، هنوز متولد نشده است و در آینده تولد خواهد یافت! (11)با این حال تعداد قابل توجهى از مورخان و محدّثان اهل سنت، تولد آن حضرت را در کتب خود ذکر کرده و آن را یک واقعیت دانسته‏اند. بعضى از پژوهشگران بیش از صد نفر از آنان را معرفى کرده‏اند. (12)
دیدار حضرت مهدى (ع)
چنانکه در سیره امام حسن عسکرى - علیه السلام - بتفصیل نگاشتیم، از آنجا که حکومت ستمگر عباسى، به منظور دستابى به فرزند آن حضرت و کشتن او، خانه امام را سخت تحت کنترل و مراقبت قرار داده بود، تولد حضرت مهدى - علیه السلام - بر اساس طرح دقیق و منظمى که پیشاپیش، از سوى امام در این مورد ریخته شده بود، کاملاً به صورت مخفى و دور از چشم مردم (و حتى شیعیان) صورت گرفت. مستندترین گزارش در این زمینه، از طرف «حکیمه» عمه حضرت عسکرى - علیه السلام - رسیده که از نزدیک شاهد تولد حضرت مهدى - علیه السلام - بوده است. اما باید توجه داشت که این پنهانکارى به آن معنا نیست که بعدها یعنى در مدت 5 - 6 سال آغاز عمر او، که امام یازدهم در حال حیات بود، کسى آن بزرگوار را ندیده بود، بلکه - چنانکه یک نمونه از آن را در زندگانى حضرت عسکرى نوشتیم - افراد خاصى از شیعیان در فرصتهاى مناسب و گوناگون به دیدار آن حضرت نائل مى‏شدند تا به تولد و وجود وى یقین حاصل کنند و در موقع لزوم به شیعیان دیگر اطلاع دهند. دانشمندان ما جریان این دیدارها را به صورت گسترده گزارش کرده‏اند (13)، ولى شاید مهمترین آنها دیدار چهل تن از اصحاب امام عسکرى - علیه السلام - با آن حضرت باشد که تفصیل آن بدین قرار بوده است: «حسن بن ایوب بن نوح» (14) مى‏گوید: ما براى پرسش درباره امام بعدى، به محضر امام عسکرى - علیه السلام - رفتیم. در مجلس آن حضرت چهل نفر حضور داشتند. عثمان بن سعید (یکى از وکلاى بعدى امام زمان) بپا خاست و عرض کرد: مى‏خواهم از موضوعى سؤال کنم که درباره آن از من داناترى. امام فرمود: بنشین. عثمان با ناراحتى خواست از مجلس خارج شود. حضرت فرمود: هیچ کس از مجلس بیرون نرود. کسى بیرون نرفت و مدتى گذشت. در این هنگام، امام، عثمان را صدا کرد. او بپا خاست. حضرت فرمود: مى‏خواهید به شما بگویم که براى چه به اینجا آمده‏اید؟ همه گفتند: بفرمایید. فرمود: براى این به اینجا آمده‏اید که از حجت و امام پس از من بپرسید. گفتند: بلى. در این هنگام پسرى نورانى همچون پاره ماه که شبیه‏ترین مردم به امام عسکرى - علیه السلام - بود، وارد مجلس شد. حضرت با اشاره به او فرمود: «این، امام شما بعد از من و جانشین من در میان شما است. فرمان او را اطاعت کنید و پس از من اختلاف نکنید که در این صورت هلاک مى‏شوید و دینتان تباه مى‏گردد...» (15).
علل سیاسى - اجتماعى غیبت
شکى نیست که رهبرى پیشوایان الهى به منظور هدایت مردم به سر منزل کمال مطلوب است و این امر در صورتى میّسر است که آنها آمادگى بهره بردارى از این هدایت الهى را داشته باشند. اگر چنین زمینه مساعدى در مردم وجود نداشته باشد، حضور پیشوایان آسمانى در بین مردم ثمرى نخواهد داشت. متأسفانه فشارها و تضییقاتى که بویژه از زمان امام جواد - علیه السلام - به بعد بر امامان وارد شد، و محدودیتهاى فوق العاده‏اى که برقرار گردید - به طورى که فعالیتهاى امام یازدهم و دوازدهم را به حداقل رسانید - نشان داد که زمینه مساعد جهت بهره مندى از هدایتها و راهبریهاى امامان در جامعه (در حدّ نصاب لازم) وجود ندارد. ازینرو حکمت الهى اقتضا کرد که پیشواى دوازدهم، بتفصیلى که خواهیم گفت، غیبت اختیار کند تا موقعى که آمادگى لازم در جامعه به وجود آید. البته همه اسرار غیبت بر ما روشن نیست ولى شاید نکته‏اى که گفتیم رمز اساسى غیبت باشد. در روایات ما، در زمینه علل و اسباب غیبت، روى سه موضوع تکیه شده است:
الف - آزمایش مردم‏
چنانکه مى‏دانیم یکى از سنتهاى ثابت الهى، آزمایش بندگان و انتخاب صالحان و گزینش پاکان است. صحنه زندگى همواره صحنه آزمایش است تا بندگان از این راه در پرتو ایمان و صبر و تسلیم خویش در پیروى از اوامر خداوند تربیت یافته و به کمال برسند و استعدادهاى نهفته آنان شکوفا گردد. در اثر غیبت حضرت مهدى، مردم آزمایش مى‏شوند: گروهى که ایمان استوارى ندارند، باطنشان ظاهر مى‏شود و دستخوش شک و تردید مى‏گردند و کسانى که ایمان در اعماق قلبشان ریشه دوانده است، به سبب انتظار ظهور آن حضرت و ایستادگى در برابر شدائد، پخته‏تر و شایسته‏تر مى‏گردند و به درجات بلندى از اجرا و پاداش الهى نائل مى‏گردند.
امام موسى بن جعفر - علیه السلام - فرمود: هنگامى که پنجمین فرزندم غایب شد، مواظب دین خود باشید، مبادا کسى شما را از دین خارج کند. او ناگزیر غیبتى خواهد داشت، به طورى که گروهى از مؤمنان از عقیده خویش بر مى‏گردند. خداوند به وسیله غیبت، بندگان خویش را آزمایش مى‏کند...(16)از سخنان پیشوایان اسلام بر مى‏آید که آزمایش به وسیله غیبت حضرت مهدى، از سخت‏ترین آزمایشهاى الهى است (17). و این سختى از دو جهت است: 1 - از جهت اصل غیبت، که چون بسیار طولانى مى‏شود بسیارى از مردم دستخوش شک و تردید مى‏گردند. برخى در اصل تولد و برخى دیگر در دوام عمر آن حضرت شک مى‏کنند و جز افراد آزموده و مخلص و داراى شناخت عمیق، کسى بر ایمان و عقیده به امامت آن حضرت باقى نمى‏ماند. پیامبر اسلام ضمن حدیث مفصلى مى‏فرماید: مهدى از دیده شیعیان و پیروانش غایب مى‏شود و جز کسانى که خداوند دلهاى آنان را جهت ایمان، شایسته قرار داده، در اعتقاد به امامت او استوار نمى‏مانند (18). 2 - از نظر سختیها و فشارها و پیشامدهاى ناگوار که در دوران غیبت رخ مى‏دهد و مردم را دگرگون مى‏سازد، به طورى که حفظ ایمان و استقامت در دین، کارى سخت دشوار مى‏گردد و ایمان مردم در معرض مخاطرات شدید قرار مى‏گیرد. (19)
ب - حفظ جان امام
خداوند، به وسیله غیبت، امام دوازدهم را از قتل حفظ کرده است، زیرا اگر آن حضرت از همان آغاز زندگى در میان مردم ظاهر مى‏شد، او را مى‏کشتند (چنانکه تفصیل آن را نوشتیم). بر این اساس اگر پیش از موعد مناسب نیز ظاهر شود، باز جان او به خطر مى‏افتد و به انجام مأموریت الهى و اهداف بلند اصلاحى خود موفق نمى‏گردد. «زراره»، یکى از یاران امام صادق - علیه السلام - مى‏گوید: امام صادق - علیه السلام - فرمود: امام منتظر، پیش از قیام خویش مدّتى از چشمها غایت خواهد شد. عرض کردم: چرا؟ فرمود: بر جان خویش بیمناک خواهد بود .(20)
ج - آزادى از یوغ بیعت با طاغوتهاى زمان
پیشواى دوازدهم، هیچ رژیمى را، حتى از روى تقیه، به رسمیّت نشناخته و نمى‏شناسد. او مأمور به تقیه از هیچ حاکم و سلطانى نیست و تحت حکومت و سلطنت هیچ ستمگرى در نیامده و در نخواهد آمد، چرا که مطابق وظیفه خود عمل مى‏کند و دین خدا را به طور کامل و بى هیچ پرده پوشى و بیم و ملاحظه‏اى اجرا مى‏کند. بنابراین جاى هیچ عهد و میثاق و بیعت با کسى و مراعات و ملاحظه نسبت به دیگران باقى نمى‏ماند. «حسن بن فضّال» مى‏گوید: امام هشتم فرمود: گویى شیعیانم را مى‏بینم که هنگام مرگ سومین فرزندم (امام حسن عسکرى) در جستجوى امام خود، همه جا را مى‏گردند اما او را نمى‏یابند. عرض کردم: چرا غایب مى‏شود؟ فرمود: براى اینکه وقتى با شمشیر قیام مى‏کند، بیعت کسى در گردن وى نباشد.

چنانکه گفتیم، غیبت امام مهدى به دو دوره تقسیم مى‏شود: «غیبت صغرى» و «غیبت کبرى». غیبت صغرى از سال 260 هجرى (سال شهادت امام یازدهم) تا سال 329 (سال در گذشت آخرین نایب خاص امام) یعنى حدود 69 سال بود. (22) در دوران غیبت صغرى، ارتباط شیعیان با امام بکلى قطع نبود و آنان، به گونه‏اى خاص و محدود، با امام ارتباط داشتند. توضیح آنکه: در طول این مدّت، افراد مشخصى (که ذکرشان خواهد آمد) به عنوان «نایب خاص» با حضرت در تماس بودند و شیعیان مى‏توانستند به وسیله آنان مسائل و مشکلات خویش را به عرض امام برسانند و توسط آنان پاسخ دریافت دارند و حتى گاه به دیدار امام نائل شوند. ازینرو مى‏توان گفت در این مدّت، امام، هم غایب بود و هم نبود. این دوره را مى‏توان دوران آماده سازى شیعیان براى غیبت کبرى دانست که طى آن، ارتباط شیعیان با امام، حتى در همین حد نیز قطع شد و مسلمانان موظف شدند در امور خود به نایبان عام آن حضرت، یعنى فقهاى واجد شرائط و آشنایان به احکام اسلام، رجوع کنند. اگر غیبت کبرى یکباره و ناگهان رخ مى‏داد، ممکن بود موجب انحراف افکار شود و ذهنها آماده پذیرش آن نباشد. اما گذشته از زمینه سازیهاى مدبرانه امامان پیشین، در طول غیبت صغرى، بتدریج ذهنها آماده شد و بعد، مرحله غیبت کامل آغاز گردید. همچنین امکان ارتباط نایبان خاص با امام در دوران غیبت صغرى، و نیز شرفیابى برخى از شیعیان به محضر آن حضرت در این دوره، مسئله ولادت و حیات آن حضرت را بیشتر تثبیت کرد. (23)با سپرى شدن دوره غیبت صغرى، غیبت کبرى و دراز مدّت امام آغاز گردید که تاکنون نیز ادامه دارد و پس از این نیز تا زمانى که خداوند اذن ظهور و قیام به آن حضرت بدهد، ادامه خواهد داشت. غیبت دو گانه امام دوازدهم، سالها پیش از تولد او توسط امامان قبلى، پیشگویى شده و از همان زمان توسط راویان و محدثان، حفظ و نقل و در کتابهاى حدیث ضبط شده است که به عنوان نمونه به نقل چند حدیث در این زمینه اکتفا مى‏کنیم:
1 - امیر مؤمنان - علیه السلام - فرمود: (امام) غایب ما، دو غیبت خواهد داشت که یکى طولانى‏تر از دیگرى خواهد بود. در دوران غیبت او، تنها کسانى در اعتقاد به امامتش پایدار مى‏مانند که داراى یقینى استوار و معرفتى کامل باشند. (24)
2 - امام باقر - علیه السلام - فرمود: (امام) قائم دو غیبت خواهد داشت که در یکى از آن دو: خواهند گفت: او مرده است...(25)
3 - ابوبصیر مى‏گوید، به امام صادق - علیه السلام - عرض کردم: امام باقر مى‏فرمود: قائم آل محمد (ص) دو غیبت خواهد داشت که یکى طولانى‏تر از دیگرى خواهد بود. امام صادق - علیه السلام - فرمود: بلى، چنین است...(26)
4 - حضرت صادق - علیه السلام - فرمود: امام قائم دو غیبت خواهد داشت: یکى کوتاه مدّت و دیگرى دراز مدّت...(27) سیر تاریخ، صحت این پیشگوییها را تأیید کرد و همچنانکه پیشوایان قبلى فرموده بودند، غیبتهاى دو گانه امام عینیّت یافت.
نواب خاص (28)
نایبان خاص حضرت مهدى در دوران غیبت صغرى، چهار تن از اصحاب با سابقه امامان پیشین و از علماى پارسا و بزرگ شیعه بودند که «نوّاب اربعه» نامیده شده‏اند. اینان به ترتیب زمانى عبارت بودند از: 1 - ابو عَمرو عثمان بن سعید عَمرى، 2 - ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعید عَمرى، 3 - ابوالقاسم حسین بن روح نوبختى، 4 - ابو الحسن على بن محمد سَمَرى.
البته امام زمان - علیه السلام - وکلاى دیگرى نیز در مناطق مختلف مانند: بغداد، کوفه، اهواز، همدان، قم، رى آذربایجان، نیشابور و... داشت که یا به وسیله این چهار نفر، که در رأس سلسله مراتب وکلاى امام قرار داشتند، امور مردم را به عرض حضرت مى‏رساندند (29) و از سوى امام در مورد آنان «توقیع» هایى (30) صادر مى‏شده است. (31) و یا - آن گونه که بعضى از محققان احتمال داده‏اند - سفارت و وکالت این چهار نفر، وکالتى عامّ و مطلق بوده ولى دیگران در موارد خاصى وکالت و نیابت داشته‏اند (32). مانند: محمد بن جعفر اسدى، احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابراهیم بن محمد همدانى، احمد بن حمزة بن الیسع (33)، محمد بن ابراهیم بن مهزیار (34)، حاجز بن یزید، محمد بن صالح (35)، ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى، محمد بن على بن بلال، عمر اهوازى، و ابو محمد و جنائى (36).
از آنجا که خداوند هرگز بندگانش را بحال خود وا نمی گذارد ، یقین بدانیم که ماموران الهی در قالب انسان در بین ما هستند و وظیفه پاسداری از دین اسلام را بعهده دارند . این ماموران از جنس بشرند و همانند بشر زندگی می کنند و به اختیار خود راه رسیدن به اسلام را طی می کنند . این گونه انسان ها مورد عنایت و لطف خدا قرار می گیرند و با اعلام صحیح کلمات الهی به محیط و جامعه اطراف خود ، حجت را بر ناباوران دین و شریعت اسلامی تمام می کنند . آنها هرگز ادعای امامت ، پیامبری و نایب بودن ندارند و فقط رسالت تبلیغ صحیح اسلام را با توجه به محیط اطراف خود انجام می دهند . یکی از این انسان هایی که می توان رسما او را نیز در چنین دسته بندی الهی قرار داد ، مقدس اردبیلی می باشد . هوشیار باشیم و چنین منابع را از دست ندهیم و بدانیم که همیشه ماموران الهی معروف و مشهور نیستند و گاها به زبان ساده با مردم سخن می گویند
1 - ابو عَمرو عثمان بن سعید عَمرى
عثمان بن سعید از قبیله بنى اسد بود و به مناسبت سکونت در شهر سامرّأ، «عسکرى» نیز نامیده مى‏شد. در محافل شیعه از او به نام «سمّان» (= روغن فروش) یاد مى‏شد، زیرا به منظور استتار فعالیتهاى سیاسى، روغن فروشى مى‏کرد و اموال متعلق به امام را، که شیعیان به وى تحویل مى‏دادند، در ظرفهاى روغن قرار داده به محضر امام عسکرى مى‏رساند. (37)او مورد اعتماد و احترام عموم شیعیان بود. (38) گفتنى است که عثمان بن سعید قبلاً نیز از وکلا و یاران مورد اعتماد حضرت هادى و حضرت عسکرى - علیهما السلام - بوده است. «احمد بن اسحاق» که خود از بزرگان شیعه مى‏باشد، مى‏گوید: روزى به محضر امام هادى رسیدم و عرض کردم: من گاهى غایب و گاهى (در اینجا) حاضر و وقتى هم که حاضرم همیشه نمى‏توانم به حضر شما برسم. سخن چه کسى را بپذیرم و از چه کسى فرمان ببرم؟ امام فرمود: «این ابو عَمرو (عثمان بن سعید عَمرى)، فردى امین و مورد اطمینان من است، آنچه به شما بگوید، از جانب من مى‏گوید و آنچه به شما برساند، از طرف من مى‏رساند». احمد بن اسحاق مى‏گوید: پس از رحلت امام هادى - علیه السلام - روزى به حضور امام عسکرى - علیه السلام - شرفیاب شدم و همان سؤال را تکرار کردم. حضرت مانند پدرش فرمود: این ابو عَمرو مورد اعتماد و اطمینان امام پیشین، و نیز طرف اطمینان من در زندگى و پس از مرگ من است. آنچه به شما بگوید از جانب من مى‏گوید و آنچه به شما برساند از طرف من مى‏رساند. (39)پس از رحلت امام عسکرى، مراسم تغسیل و تکفین و خاکسپارى آن حضرت را، در ظاهر، عثمان بن سعدى انجام داد.(40) نیز همو بود که روزى در حضور جمعى از شیعیان به فرمان امام عسکرى - علیه السلام - و به نمایندگى از طرف آن حضرت، اموالى را که گروهى از شیعیان یمن اورده بودند، از آنان تحویل گرفت و امام در برابر اظهارات حاضران مبنى بر اینکه با این اقدام حضرت، اعتماد و احترامشان نسبت به عثمان بن سعید افزایش یافته است، فرمود: گواه باشید که عثمان بن سعید وکیل من است، و پسرش محمد نیز، وکیل پسرم مهدى خواهد بود. (41) همچنین، در پایان دیدار چهل نفر از شیعیان با حضرت مهدى که شرح آن در اوائل این بخش گذشت - حضرت خطاب به حاضران فرمود: آنچه عثمان (بن سعید) مى‏گوید، از او بپذیرید، مطیع فرمان او باشید، سخنان او را بپذیرید، او نماینده امام شماست و اختیار با اوست. (42)تاریخ وفات عثمان بن سعید روشن نیست. برخى احتمال داده‏اند او بین سالهاى 260 - 267 در گذشته باشد و برخى دیگر فوت او را در سال 280 دانسته‏اند. (43)
2 - محمد بن عثمان بن سعید عَمرى
محمد بن عثمان نیز همچون پدر، از بزرگان شیعه و از نظر تقوا و عدالت و بزرگوارى مورد قبول و احترام شیعیان (44) و از یاران مورد اعتماد امام عسکرى - علیه السلام - بود، چنانکه حضرت در پاسخ شؤال «احمد بن اسحاق» که به چه کسى مراجعه کند؟ فرمود: عَمرى (عثمان بن سعید)، و پسرش، هر دو، امین و مورد اعتماد هستند، آنچه به تو برسانند، از جانب من مى‏رسانند، و آنچه به تو بگویند از طرف من مى‏گویند. سخنان آنان را بشنو از آنان پیروى کن، زیرا این دو تن مورد اعتماد و امین منند. (45)پس از درگذشت عثمان، از جانب امام غایب توقیعى مبنى بر تسلیت وفات او و اعلام نیابت فرزندش «محمد» صادر شد. (46) «عبد الله بن جعفر حِمیَرى» مى‏گوید: وقتى که عثمان بن سعید در گذشت، نامه‏اى با هما خطى که قبلاً امام با آن با ما مکاتبه مى‏کرد، براى ما آمد که در آن ابو جعفر (محمد بن عثمان بن سعید) به جاى پدر منصوب شده بود. (47)همچنین اما، ضمن توقیعى در پاسخ سؤالات «اسحاق بن یعقوب»، چنین نوشت: خداوند از عثمان بن سعید و پدرش، که قبلاً مى‏زیست، راضى و خشنود باشد. او مورد وثوق و اعتماد من، و نوشته او نوشته من است (48). ابو جعفر تألیفاتى در فقه داشته است که پس از وفاتش، به دست حسین بن روح، سومین نایب امام (و یا به دست ابو الحسن سمرى، نایب چهارم) رسیده است. (49) محمد بن عثمان، حدود چهل سال عهده دار سفارت و وکالت امام زمان بود و در طول این مدّت، وکلاى محلّى و منطقه‏اى را سازماندهى و بر فعالیتشان نظارت مى‏کرد و به اداره امور شیعیان اشتغال داشت. توقیع‏هاى متعددى از ناحیه امام صادر، و توسط او به دیگران رسید. او سرانجام در سال 304 یا 305 درگذشت. (50)او پیش از مرگ، از تاریخ وفات خود خبر داد، و دقیقاً در همان تاریخى که گفته بود، در گذشت. (51)
3 - ابو القاسم حسین بن روح نوبختى
در روزهاى آخر عمر ابو جعفر، گروهى از بزرگان شیعه نزد او رفتند. او گفت: چنانچه از دنیا رفتم، به امر امام، جنشین من و نایب امام «ابو القاسم حسین بن روح نوبختى» خواهد بود. به او مراجعه کنید و در کارهایتان به او اعتماد نمایید. (52)حسین بن روح، از دستیاران نزدیک نایب دوم بود و عَمرى از مدتها پیش، براى تثبیت امر نیابت او زمینه سازى مى‏کرد و شیعیان را جهت تحویل اموال، به او ارجاع مى‏داد و او، رابط بین عثمان بن سعید و شیعیان بود. (53)حسین بن روح، کتابى در فقه شیعه به نام «التأدیب» تألیف کرده بود. آن را جهت اظهار نظر، نزد فقهاى قم فرستاد. آنان پس از بررسى، در پاسخ نوشتند، جز در یک مسئله، همگى مطابق فتاواى فقهاى شیعه است. (54) بعضى از معاصرین او، عقل و هوش و درایت وى را تحسین کرده و مى‏گفتند: به تصدیق موافق و مخالف، حسین بن روح از عاقلترین مردم روزگار است. (55) نوبختى در دوران حکومت «مقتدر»، خلیفه عباسى، به خدت پنج سال به زندان افتاد و در سال 317 آزاد شد. (56) و سرانجام، بعد از بیست و یک سال فعالیّت و سفارت، در سال 326 چشم از جهان فرو بست. (57)
4 - ابو الحسن على بن محمد سَمَرى (58)
به فرمان امام عصر (ع) وبا وصیت و معرفى نوبختى، پس از حسین بن روح، على بن محمد سمرى منصب نیابت خاص و اداره امور شیعیان را عهده دار گردید. (60)سمرى از اصحاب و یاران امام عسکرى - علیه السلام - بوده است. (61) او تا سال 329 که دیده از جهان فرو بست، مسئولیت نیابت و وکالت خاص را به عهده داشت. چند روز پیش از وفات او توقیعى از ناحیه امام به این مضمون خطاب به وى صادر شد: اى على بن محمد سمرى! خداوند در سوک فقدان تو پاداشى بزرگ به برادرانت عطا کند. تو تا شش روز دیگر از دنیا خواهى رفت. کارهایت را مرتب کن و هیچ کس را به جانشینى خویش مگمار. دوران غیبت کامل فرا رسیده است و من جز با اجازه خداوند متعال ظهور نخواهم کرد و ظهور من پس از گذشت مدتى طولانى و قساوت دلها و پر شدن زمین ازستم خواهد بود. افرادى نزد شیعیان من مدّعى مشاهده من (ارتباط با من به عنوان نایب خاص) خواهند شد. آگاه باشید که هر کس پیش از خروج «سفیانى» و «صیحه آسمانى» (62) چنین ادعایى بکند، دروغگو و افترا زننده است و هیچ حرکت و نیرویى جز به خداوند عظیم نیست. (63)در ششمین روز پس از صدور توقیع، ابو الحسن سمرى از دنیا رفت. (64) پیش از مرگش از وى پرسیدند: نایب بعد از تو کیست؟ پاسخ داد: اجازه ندارم کسى را معرفى کنم. (65)با در گذشت ابو الحسن سمرى دوره جدیدى در تاریخ شیعه آغاز گردید که به دوران غیبت کبرى معروف است و ما در صفحات آینده پیرامون آن بحث خواهیم کرد.
وظایف و فعالیتهاى اساسى نوّاب خاص
انتخاب نواب خاص از سوى امام دوزدهم، در واقع ادامه و توسعه فعالیت شبکه ارتباطى «وکالت» بود که گفتیم از زمان پیشواى نهم به صورت فعّال در آمده، و در زمان امام هادى و امام عسکرى - علیهما السلام - گسترش چشمگیرى یافته بود، و اینک در زمان امام قائم به اوج رسیده بود. وظایف و فعالیتهاى اساسى نوّاب خاص را مى‏توان در چند مورد زیر خلاصه کرد:
رالف - پنهان داشتن نام و مکان امام
گرچه امکارؤیت حضرت مهدى - عجل الله تعالى فرجه - در دوران غیبت صغرى براى نوّاب خاص و برخى از شیعیان وجود داشت و گهگاه دیدارهایى صورت مى‏گرفت (66) امّا به دلیل مشکلات سیاسى، هر یک از نواب اربعه در زمان خود موظف بودند از بردن نام حضرت و افشاى محل او در سطح عمومى خوددارى ورزند. زیرا در غیر این صورت، جان امام از سوى حکومت وقت به خطر مى‏افتاد. این سیاست استتار و پنهانکارى، دقیقاً بر اساس دستور و راهنمایى خود امام صورت مى‏گرفت. چنانکه روزى ابتدأاو بدون اینکه سؤالى از حضرت در این باره شده باشد، توقیعى به این مضمون خطاب به محمد بن عثمان (سفیر دوم) صادر شد: کسانى که از اسم (من) مى‏پرسند، باید بدانند اگر سکوت کنندبهشت، و اگر حرفى بزنند جهنم (در انتظار آنان) است. چه، اینان اگر بر اسم واقف شوند، آن را فاش مى‏سازند و اگر از مکان آگاه شوند، آن را نشان مى‏دهند. (67) همچنین روزى عبید الله بن جعفر حمیرى و احمد بن اسحق اشعرى، که هر دو از بزرگان اصحاب امامان و از شیعیان برجسته و صمیمى بودند، در دیدارى که با عثمان بن سعید (سفیر اوّل) داشتند از وى پرسیدند: آیا جانشین امام عسکرى - علیه السلام - را دیده است؟ وى پاسخ مثبت داد. از نام آن حضرت پرسش کردند، وى از گفتن آن خوددارى کرد و گفت: بر شما حرام است که در این باره پرسش کنید، و من این سخن را از پیش خود نمى‏گویم - چه اختیارى ندارم که حلالى را حرام یا حرامى را حلال کنم - بلکه این، به دستور خود اوست، زیرا حکومت (عباسى) بر این باور است که امام عسکرى در گذشته و فرزندى از خود باقى نگذاشته است، و به همین دلیل نیز ارثیه او را بین کسانى تقسیم کردند که وارث آن حضرت نبودند (جعفر کذاب و مادر حضرت عسکرى) و این موضوع با صبر و سکوت امام روبرو گردید، و اینک کسى جرأت ندارد با خانواده او ارتباط برقرار کند یا چیزى از آنها بپرسد، و اگر اسم امام فاش شود مورد تعقیب قرار مى‏گیرد. زینهار! زینهار! خدا را در نظر بگیرید و از این بحثها خوددارى کنید. (68)در زمان نیابت ابوالقاسم حسین بن روح، از ابوسهل نوبختى که از بزرگان شیعیان بود، سؤاتل کردند که چگونه تو، به این سِمَت انتخاب نشدى و حسین بن روح انتاب شد؟ وى پاسخ داد: آنان که او را به این مقام برگزیده‏اند، خود داناترند. کار من، بر خورد و مناظره با مخالفان و دشمنان است. اگر من همانند حسى نبن روح مکان امام را مى‏دانستم، شاید اگر در فشار قرار مى‏گرفتم، محل او را نشان مى‏دادم، ولى اگر اما زیر عباى ابو القاسم پنهان شود، چنانچه او را قطعه قطعه هم کنند، هرگز لباس خود را کنار نمى‏زند! (69)
ب - سازماندهى وکلا
چنانکه گفتیم نمایندگان و وکلاى محلى امام در عصر غیبت - با اختیارات گوناگون و حزه‏هاى فعالیت متفاوتى که داشتند - در مناطق تمرکز شیعیان مستقر بودند و هر چند در زمان پیشواى دهم و یازدهم این دسته از وکلا معمولاً توسط وکیل اوّل با امام تماس مى‏گرفتند، امّا در هر حال امکان ارتباط مستقیم با خود امام نیز براى آنان وجود داشت، ولى در عصر غیبت صغرى امکان ارتباط مستقیم کلاً قطع گردید و وکلاى فرعى و منطه‏اى امام در بلاد مختلف که اسامى گروهى از آنان قبلاً گذشت - (70) ناگزیر منحصراً زیر نظر نایب خاصّ، انجام وظیفه مى‏کردند و نامه‏ها و سؤالات و وجوه شرعى شیعیان را توسط نایب خاص به محضر امام غایب مى‏رساندند. چنانکه قبلاً اشاره کردمى، در زمان سفارت ابو جعفر محمد بن عثمان، تنها در بغداد حدود ده نفر زیر نظر او فعالیت مى‏کردند. (71)نوّاب خاصّ، در مقابل دریافت وجوه و اموال، قبض نمى‏دادند ولى شیعیان از وکلاى دیگر قبض مطالبه مى‏کردند. بنا به نقل شیخ طوسى، در اواخر عمر محمد بن عثمان، شخصى به توصیه او، اموال مربوط به امام را به حسین بن روح مى‏پرداخت، و از او قبض مطالبه مى‏کرد. به دنبال شکوه حسین بن روح از این بابت، محمد بن عثمان دستور داد که از وى قبض مطالبه نشود و افزود: هر چه به دست ابو القاسم برسد، به دست من رسیده است. (72)
ج - اخذ و توزیع اموال متعلق به امام
نوآب خاص امام، هر کدام در دوران سفارت خود، وجوه و اموال متعلق به آن حضرت را که شیعیان مستقیماً یا توسط وکلاى محلى مى‏پرداختند، تحویل مى‏گرفتند و به هر طریقى که ممکن بود به امام مى‏رساندند، یا در مواردى که امام دستور مى‏داد مصرف مى‏کردند. در روزهاى شهادت امام عسکرى - علیه السلام - گروهى از شیعیان قم و بعضى دیگر از مناطق ایران وارد سامرأ شدند و در آنجا از در گذشت امام آگاه گشتند. این گروه، اموالى را از طرف شیعیان مناطق خود آورده بودند تا تحویل امام بدهند و وقتى از جانشین امام عسکرى پرسش کردند، بعضیها جعفر (کذاب)، برادر امام، را نشان دادند. آنان طبق روال معمول، نشانى و خصوصیات پولها و اموال را از جعفر پرسیدند تا معلو شود که وى داراى علم امامت است یا خیر؟ وقتى که جعفر از پاسخ درماند، از تحویل اموال به وى خوددارى کردند و ناگزیر به عزم بازگشت به وطن، از سامرّأ خارج شدند. در بیرون سامرأ، پیک سرّى حضرت بقیة الله - عجل الله تعالى فرجه الشریف - آنان را به محضر امام راهنمایى کرد و پس از تشرّف به حضور امام، بعد از آنکه حضرت خصوصیات تمامى پولها و امول را بیان فرمود، اموال را تحویل ایشان دادند. آنگاه امام فرمود: بعد از این چیزى به سامرأ نیاورید. من شخصى را در بغداد معیّن مى‏کنم، اموال را به او مى‏دهید و توقیع توسط او صادر مى‏گردد. (73) از آن به بعد بود که امام، عثمان سعید را به نیابت خاص منصوب کرد و او در بغداد وظایف خود را آغاز کرد.
د - پاسخگویى به سؤالات فقهى و مشکلات عقیدتى
حوزه فعالیت نواب اربعه تنها به مواردى که شمردیم محدود نمى‏شد، بلکه دایره فعالیت آنها شامل پاسخگویى به همه گونه سؤالات فقهى و شرعى، حل مشکلات عقیدتى و نیز میارزه علمى با شبهاتى مى‏شد که مخالفان مطرح مى‏کردند و از این راه در تضعیف عقاید و پریشانى فکرى شیعیان مى‏کوشیدند. نواب خاصّ، این وظایف را با استفاده از آموزشهاى امام و دانش بسیار بالایى که داشتند، به بهترین وجهى انجام مى‏دادند. نگاهى گذرا به کارنامه سفارت این چهار شخصیت بزگر، ابعاد گسترده کوششها و موفقیهاى آنان را در این زمینه نشان مى‏دهد. آنان از یک سو، وسوسه‏هاى مربوط به انکار وجود امام را، از راههاى گوناگون خنثى مى‏کردند و در این راستا، گاه ناگزیر، پرده از دیدارهاى سرّى خود را امام بر مى‏داشتند (74) و گاهى نیز توقیعى از سوى حضرت در این باره صادر مى‏شد و امام در دفع شبهات مزبور به کمک آنان مى‏شتافت. (75)از سوى دیگر، سؤالات فقهى و شرعى شیعیان را به عرض امام رسانده پاسخ آنها را مى‏گرفتند و به مردم ابلاغ مى‏کردند. به عنوان نمونه، مى‏توان از توقیعى نام برد که توسط محمد بن عثمان صادر شده و طى آن به پرسشهاى «اسحاق بن یعقوب» در زمینه‏هاى گوناگون پاسخ داده شده است. (76) همچنین مى‏توان توقیع مفصلى یاد کرد که در پاسخ به سؤالات نماینده مردم قم، «محمد بن عبدالله بن جعفر حمیرى»، صادر گردید. (77)از این گذشته، گاه، نواب خاصّ، مناظراتى با مخالفان انجام داده و آنان را محکوم مى‏ساختند و تأکید مى‏کردند که این پاسخها را از امام آموخته‏اند. چنانکه حسین بن روح، در یک مجلس مناره، پاسخ شخصى را که شبهه‏اى در مورد شهادت امام حسین - علیه السلام - مطرح کرده بود، به صورت گسترده بیان نمود و فرداى آن روز با اشارهبه پاسخ مزبور، به یکى از شیعیان - که فکر مى‏کرد پاسخها تراوش فکرى خود اوست - اظهار داشت: اگر از آسمان سقوط کنم و طعمه مرغان هوا شرم یا باد تندى مرا به محل درورى پرتاب کند، در نظرم بهتر از این است که در دین خدا رأى و نظریه شخصى خود را اظهار کنم. مطالبى که دیروز شنیدى از حجت خدا شنیده شده است. (78)همچینین وى در پاسخ پرسش یکى از متکلّمان وقت در مورد عامل شهادت امام موسى بن جعفر - علیه السلام - و اینکه آیا پیشوایان معصوم همه، با شمشیر یا با مسمومیّت در گذشته‏اند و نیز راز برترى حضرت فاطمه - علیها السلام - نسبت به دختران دیگر پیامبر اسلام (ص)، توضیحات روشن و قانع کننده‏اى داد که تحسین دانشمند مزبور را بر انگیخت و گفت: در این باره پاسخى از این بهتر و کوتاهتر از کسى نشنیده‏ام (79).
ه\'- مبارزه با مدّعیان دروغین نیابت
مبارزه با غلات و مدّعیان دروغین بابیّت و نیابت و وکالت و افشاى ادعاهاى باطل آنان را نیز باید به فعالیتهاى نواب اربعه افزود. چنانکه درسیره امام هادى توضیح دادیم، گروهى از افراد منحرف و جاه طلب با طرح مطالب بى اساس از قبیل ربوبیت والوهیت ائمه، مقاماتى براى خود ادعا مى‏کردند و به نام امام از مردم خمس یا وجوه دیگر را مى‏گرفتند و این موضوع موجبات بد نامى شیعه را فراهم ساخته و مشکلاتى براى ائمه ایجاد مى‏کرد. در عصر غیبت صغرى، علاوه بر اینها، افراد دیگرى پیدا شدند که به دروغ مدعى سفارت و نیابت خاص امام بودند و در اموال متعلق به امام تصرفات بیمورد نموده و در مسائل فقهى و اعتقادى، سخنان گمراه کننده بر زبان مى‏راندند. اینجابود که نواب خاصّ، با رهنمود امام، به مقابله با آنان بر مى‏خاستند و گاه رد طرد و لعن آنان از ناحیه حضرت، توقیع صادر مى‏شد. ابو محمد شریعى، محمد بن نصیر نمیرى، احمد هلال کرخى، ابو طاهر محمد بن على بن بلال، حسین بن منصور حلاّج و محمد بن على شلمغانى از این گروه بودند. (80)شلمغانى قبلاً از فقهاى شیعه شمرده مى‏شد و حتى کتابى به نام «تکلیف» نوشته بود، ولى بعدها به غلوّ و انحراف کشده شد و افکارى کفرآمیز مطرح کرد. از آن جمله، بر روى نظریه حلول تأکید مى‏کرد و مى‏گفت: روحى پیامبر اسلام (ص) در پیکر محمد بن عثمان (سفیر دوم)، روح امیر مؤمنان - علیه السلام - در کالبد حسین بن روح (نایب خاص سوم) و روح حضرت فاطمه - علیها السلام - در بدان ام کلثوم، دختر محمد بن عثمان حلول کرده است. حسین بن روح، این عقیده را کفر و الحاد معرفى کرده آن را از نوع عقاید مسیحیان در مورد حضرت مسیح شمرد و او را طرد نمود و افشار افکار باطلش او را در میان قومش رسوا ساختن. با تو جه به نقش تخریبى شلمغانى بود که در ذیحجه سال سیصد و دوزاده، توقیعى توسط حسین بن روح در لعن و تکفیر وارتداد او صادر کردید و سر انجام در سال 323 کشته شد. (81)
غیبت کبرى :::::::::::
چنانکه گفتیم، با در گذشت چهارمین نایب خاص امام دوازدهم، دوران غیبت کبرى آغاز گردید. در این دوره، علماى واجد شرائط، از سوى امام زمان نیابت عامّه دارند چنانکه دیدیم، نیابت خاصّه عبارت از این است که امام، شخص خاصى را با اسم و رسم معرفى کند و نایب خود قرار دهد، ولى نیابت هر فردى که آن ضابطه با او تطبیق کند، نایب شناخته شود و به نیابت از امام، در امر دین و دنیا، مرجع شیعیان باشد. امامان معصوم، به ویژه حضرت حجة بن الحسن المهدى - عجل الله تعالى فرجه - در روایات متعددى این شرائط را بیان فرموده و مسلمانان را در دوران غیبت کبرى موظف کرده‏اند که به واجدان شرائط مزبور رجوع نموده و طبق دستو آنان عمل کنند. پاره‏اى از این روایات را ذیلاً از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:
1 - «عُمَر بن حنظله» مى‏گوید: از امام صادق - علیه السلام - پرسیدم: اگر بین دو نفر از شیعیان بر سر قرض یا ارث اختلافى پیش آید و به حکومت و قضات (وقت) مراجعه کنند آیا این کار جایز است؟ امام فرمود: هر کس در مورد حق یا باطل به آنان مراجعه کند، در حقیقت به طاغوت (82) مراجعه کرده و هر چه را به حکم آنان بگیرد، به طور حرام گرفته است، هز چند حق ثابت او باشد، زیرا آن را به حکم طاغوت گرفته که خداوند امر کرده است به او کفر ورزند، و انکار کنند، چنانکه مى ‏فرماید: یُریدُونَ أن یَتَحاکَمُواالَى الطّاغوتِ وَقَد أُمِرُوا أن یَکفُرُوا بِهِ (83): «مى‏خواهند طاغوت را به داورى بطلبند در حالى که به آنان دستور داده شده که به طاغوت کافر شوند». پرسیدم: پس چه باید بکنند؟ فرمود: باید نگاه کنند ببینند چه کسى از شما حدیث ما را روایت نموده و در حلال و حرام ما نظر افکنده و صاحب نظر شده و احکام و قوانین ما را شناخته است، او را به عنوان حاکم و صاحب رأى بپذیرند، زیرا من او را حاکم بر شما قرار داده‏ام. اگر او بر اساس حکم ما حکم نماید و کسى از او نپذیرد، حکم خدا را سبک شمرده و ما را رد کرده و کسى که ما را رد کند، خدا را ردّ کرده است و این، به منزله شرک ورزیدن به خداى متعال است... (84)این فرمان امام صادق - علیه السلام - یک فرمان کلى و عمومى است و مفاد آن شامل همه فقهاى واجد شرائط مى‏شود/در صورتى که امام راضى نشود در یک اختلاف جزئى به قضات حکومت طاغوتى مراجعه شود، مسلّماً راضى نخواهد بود سایر امور مسلمانان زیر نظر ستمگران باشد بلکه اداره این امور را زیر نظر فقهاى عادل شیعه قرار داده است. 2 - اسحاق بن یعقوب مى‏گوید: از محمد بن عثمان (دومین نایب خاص حضرت مهدى) خواستم نامه‏ام را به پیشگاه امام برساند. در آن نامه مسائل مشکلى که داشتم پرسیده بودم. امام با خط خود جواب نوشته بود. از جمله سؤالاتم این بود که در پیشامدها در عصر غیبت به چه کسى مراجعه کنم در پاسخ این سؤال فرموده بود: و امّا در حوادثى که رخ مى‏دهد، به راویان احادیث ما مراجعه کنید. آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا (بر شما) هستم. (85)با آنکه اسحاق بن یعقوب در این نامه در مورد وظیفه خو سؤال کرده، ولى امام به صورت عمومى پاسخ داده و وظیفه همه شیعیان را معیّن نموده است.
مهدى (ع) در منابع شیعه
اخبار و روایات فراوانى از پیامبر اسلام و هر یک از امامان - علیهم السلام - درباره تولد، غیبت، ظهور و قیام جهانى و سایر ویژگیهاى حضرت مهدى نقل شده و در واقع سالها پیش از تولد آن حضرت، خصوصیات و ویژگیهاى او - از قبیل اینکه: او از خاندان پیامبر (ص)، از فرزندان فاطمه - علیها السلام - و از نسل حسین - علیه السلام - است و با قیام جهانى خویش زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد - پیشگویى شده است. تعداد این روایات به حدى فراوان است که درباره کمتر موضوعى از موضوعات اسلامى این اندازه حدیث وارد شده است. ما نخست به تعداد روایات وارد شده از ائمه شیعه درباره حضرت مهدى - علیه السلام - و نیز اسامى کتبى که علماى این مذهب مستقلاً درباره آن حضرت نوشته‏اند اشاره مى‏کنیم، سپس روایات رسیده از پیامبر اسلام (ص) از طریق اهل سنت و نیز کتب آنها را در این باره مورد بررسى قرار مى‏دهیم: در اینجا بى مناسبت نیست یاد آورى کنیم: با آنکه عصر هر یک از ائمه و یژگیهایى داشته و توجه آن بزرگواران قاعدتاً معطوف به مسائل و موضوعات حادّ روز بوده، امّا در عین حال، موضوع حضرت مهدى - عج الله تعالى فرجه الشریف - همواره مورد نظر آنان بوده و به مناسبتهاى گوناگون بیانات و پیشگوییهاى فراوانى نموده‏اند که ذیلاً به عنوان نمونه آمارى اجمالى از احادیثى که از ائمه در این زمینه رسیده از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:
1 - امیر مؤمنان - علیه السلام - 51 حدیث، .....2 - امام حسن - علیه السلام - 5 حدیث، ......3 - امام حسین - علیه السلام - 14 حدیث، ........4 - امام زین العابدین - علیه السلام - 11 حدیث، ........5 - امام باقر - علیه السلام - 63 حدیث، ........6 - امام صادق - علیه السلام - 124 حدیث، ........7 - امام موسى بن جعفر - علیه السلام - 6 حدیث، .....8 - امام رضا - علیه السلام - 19 حدیث، ........9 - امام جواد - علیه السلام - 6 حدیث، ........10 - امام هادى - علیه السلام - 6 حدیث، .......11 - امام حسن عسکرى - علیه السلام - 22 حدیث. (86)(87)..........
به عنوان نمونه به نقل چند حدیث اکتفا مى‏کنیم:
الف - امیر مؤمنان - علیه السلام - مى‏فرماید: پیامبر اسلامى فرمود: عمر جهان به پایان نمى‏رسد مگر آنکه مردى از نسل حسین امور امّت مرا در دست مى‏گیرد و دنیا را پر از عدل مى‏کند همچنانکه پر از ظلم شده است. (88) از امیر مؤمنان - علیه السلام - در «نهج البلاغه» سخنان متعددى در این زمینه نقل شده است. (89) از آن جمله مى‏فرماید: دنیا، همچون شتر چموشى که از دوشیدن شیرش جلوگیرى مى‏کند (و به سراغ بچه‏اش مى‏رود) پس از چموشى، به ما روى مى‏آورد. (90) خداوند مى‏فرماید: «ما مى‏خواهیم به مستضعفان زمین نعمت بخشیم و آنان را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم». (91)ب - حسین بن على - علیه السلام - مى‏فرمود: اگر از عمر دنیا تنها یک روز باقى مانده باشد، خداوند آن روز را طولانى مى‏کند تا آنکه مردى از نسل من قیام مى‏کند و دنیا را پر از عدل و داد مى‏کند چنانکه از ظلم و ستم پر شده است. از رسول خدا شنیدم چنین مى‏فرمود. (92)ج - امام جواد - علیه السلام - به عبد العظیم حسنى - س - فرمود: قائم ما همان مهدى منتظّر است که در زمان غیبت باید در انتظارش بود و در زمان ظهور باید اطاعتش نمود. او سومین فرزند من خواهد بود. سوگند به آن خدایى که محمد را به پیامبرى برگزید و امامت را ویژه ما خاندان قرار داد، اگر از عمر دنیا جز یک روز باقى نمانده باشد، خدا آن روز را طولانى مى‏گرداند تا مهدى ظاهر شود و زمین را از عدل و داد پر کند چنانکه از ظلم و ستم پر شده است. خداوند متعال کار وى را یک شبه اصلاح مى‏کند، چنانکه کار موسى کلیم الله را در یک شب اصلاح فرمود: او رفت تا براى همسرش آتش بیاورد اما با منصب نبوت و رسالت برگشت. امام جواد سپس فرمود: بهترین اعمال شیعیان ما، انتظار ظهور و قیام اوست. (93) کتابهایى که پیش از تولد مهدى (ع) درباره او تألیف شده است . موضوع غیبت و قیام حضرت مهدى در اسلام به قدرى قطعى و مسلّم بوده که کتابهاى متعددى درباره آن تألیف شده و تاریخ نگارش بعضى از آنها سالها پیش از تولد حضرت بوده است. مثلاً 0حسن بن محبوب زراد» (م 224)، یکى از محدثان و مصنفان موثق شیعه، کتاب «المشیخ » را یکصد سال قبل از غیبت کبرى نوشته و اخبار مربوط به غیبت امام مهدى را در آن نقل کرده است. (94)مرحوم طبرسى مى‏نویسد: محدثان شیعه در زمان امام باقر و امام صدق - علیهما السلام - اخبار غیبت را در تألیفات خویش آورده‏اند. (95)همچنین برخى از اصحاب ائمه درباره آن حضرت و قیام او کتاب نوشته‏اند، مانند ابراهیم بن صالح انماطى (96) (از یاران امام باقر)، حسن بن محمد بن سماعه (97) (از اصحاب امام موسى بن جعفر - علیهما السلام -)، محمد بن حسن بن جمهور (98) (از یاران امام رضا - علیه السلام -)، على بن مهزیار (99) (از یاران امام جواد - علیه السلام -) و فضل بن شاذان نیشابورى (100) (از شاگردان امام رضا و امام جواد و امام هادى - علیهم السلام -) (101).
مهدى (ع) درمنابع اهل سنت
چنانکه قبلاً اشاره کردیم، مهدویت و اعتقاد به وجود مهدى - عجل الله عالى فرجه - و ظهور او، اختصاص به مذهب تشیّع ندارد، بلکه محدثان بزرگ اهل سنت نیز احادیث مربوط به آن حضرت از از طریق گروه بسیارى از صحابه و تابعین در کتابهاى خویش نقل کرده‏اند، به طوریکه گذشته از کتب شیعه، کتب و آثار دیگر مذهب اسلامى (حنفى، شافعى، مالکى و حنبلى) نیز از روایات نبوى که درباره مهدى و ظهور او رسیده، سرشار است. بر اساس پژوهش برخى از محققان بزرگ، محدثان اهل سنت احادیث مربوط به حضرت مهدى را از 33 نفر از صحابه پیامبر اسلام در کتب خود نقل کرده‏اند (102)؛ تعداد 106 نفر از مشاهیر علماى بزرگ اهل سنت، اخبار ظهور امام غایب را در کتابهاى خود آورده‏اند (103)؛ و 32 نفر از آنان مستقلاً درباره حضرت مهدى کتاب نوشته‏اند. (104)«مسند احمد حنبل»(متوفاى 241 هجرى) و «صحیح بخارى» (متوفاى 256 هجرى) از جمله کتب مشهور اهل سنت است که قبل از تولد امام قائم - عجل الله تعالى فرجه - نوشته شده و احادیث مربوط به آن حضرت در آنها نقل شده است. (105)از جمله احادیثى که «احمد حنبل» نقل کرده این حدیث است: پیامبر اسلام (ص) فرمود: «اگر از عمر جهان جز یک روز باقى نماند، خداوند حتماً در آن روز شخصى از ما - خاندان - را بر مى‏انگیزدو او جهان را پر از عدل و داد مى‏کند همچنانکه پر از ظلم شده باشد. (106)احادیث نبوى پیرامون حضرت مهدى - عجل الله تعالى فرجه - و صفات و علائم ایشان در کتابها و منابع قدیم اهل سنت به قدرى زیاد است که دانشمندان علم حدیث و حافظان بزرگ سنّى، احادیث مربوطبه مهدى را «متواتر» دانسته‏اند. (107) بر اساس یک بررسى اجمالى، تعداد 17 نفر از دانشمندان بزرگ اهل سنت، به «متواتر» بودن احادیث مهدى در کتابهاى خود، تصریح کرده‏اند (108). علامه «شوکانى» در خصوص اثبات تواتر این روایات، کتابى به نام «التوضیح فى تواتر ما جأ فى المنتظر والدّجال و المسبح» تألیف کرده است. (109)بى مناسبت نیست در اینجا، به عنوان نمونه، سخنان چند تن از مشاهیر علماى سنّى را در این زمینه از نظر خوانندگان محترم بگذارانیم: 1 - «شوکانى» در کتاب یاد شده، پس از نقل احادیث مربوط به حضرت مهدى مى‏گوید: همه احادیثى که آوردیم، به حدّ تواتر مى‏رسد، چنانکه بر مطلّعان پوشیده نیست. بنابر این با توجه به همه احادیثى که نقل کردیم، مسلّم شد که احادیث منقول درباره مهدى منتظر، متواتر است... آنچه گفته شد براى کسانیکه ذره‏اى ایمان و اندکى انصاف دارند، کافى به نظر مى‏رسد!(110)2 - حافظ (111) ابو عبد الله گنجى شافعى (متوفاى 658 ه\'. ق) در کتاب «البیان فى أخبار صاحب الزمان» (باب 11) مى‏گوید: «احدیث پیامبر اکرم (ص) درباره مهدى، به دلیل راویان بسیارى که دارد، به حدّ تواتر رسیده است». (112) 3 - حافظ مشهور «ابن حجر عسقلانى شافعى» (متوفاى 852 ه\'. ق) در کتاب «فتح البارى‏99 که در شرح «صحیح بخارى» نوشته است، مى‏گوید: «احادیث متواترى وجود دارد حاکى از اینکه: مهدى، از این امّت است و عیسى - علیه السلام - از آسمان فرود آمده و پشت سر وى نماز خواهد گزارد». (113)4 - «مؤمن شبلنجى» مى‏نویسد: «اخبار متواترى از پیامبر رسیده که نشان مى‏دهد مهدى از خاندان اوست و او زمین را پر از عدل و داد مى‏کند» (114). 5 - «شیخ محمد صبّان» مى‏نویسد: «اخبار متواترى از پیامبر نقل شده مبنى بر اینکه مهدى (سرانجام) قیام مى‏کند و اینکه او از خاندان پیامبر است و زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد...» (115). 6 - شیخ منصور على ناصف، از علماى بزرگ و معاصر «الأزهر» و مؤلف کتاب «التاج الجامع للأُصول» (116)، مى‏نویسد: در میان دانشمندان گذشته و امروز مشهور است که در آخر الزمان به حتم و یقیم مردى از اهل بیت پیامبر که نام او مهدى است، ظهور خواهد کرد. او بر همه کشورهاى اسلامى تسلّط خواهد یافت. مسلمانان، همه پیرو او خواهند شد، او در میان آنان به عدالت رفتار مى‏کند، و دین را قوّ مى‏بخشد. آنگاه دجّال پیدا مى‏شود. عیساى مسیح از آسمان فرود مى‏آید و دجّال را مى‏کشد، یا با مهدى در کشتن دجّال همکارى مى‏کند. سخنان و احادیث پیامبر را درباره مهدى، جماعتى از نیکان اصحاب پیامبر روایت کرده‏اند. محدّثان بزرگى مانند: ابو داود، ترمذى، ابن ماجه، طبرانى، ابو یعلى، بزّاز، امام احمد حنبل و حاکم نیشابورى آن احادیث را در کتابهاى خود نقل کرده‏اند. (117)ابن ابى الحدید یکى از متتبع‏ترین علماى اهل سنت، در این زمنیه مى‏نویسد: «تمامى فرق اسلامى، اتفاق نظر دارند که عمر دنیا و تکلیف (بشر به اجرا احکام الهى)، پایان نمى‏پذیرد مگر پس از ظهور مهدى»

این بخش را با نقل بیانیّه رسمى «رابطة العالم الاسلامى»»، که از بزگرتین مراکز و هابیّت بوده و مقرّ ان در مکه است، به عنوان یک سند زنده بر اعتقاد عموم مسلمانان به موضوع مهدویّت به پایام مى‏بریم. یکى از جهات اهمیّت این بیانیه این است که نشان مى‏دهد: تندروترین گروهها در ضدیت با شیعه - یعنى وهابیان - نیز این موضوع را پذیرفته‏اند، نه تنها پذیرفته‏اند بلکه به طور جدّى از آن دفاع مى‏کنند و آن را از عقاید قطعى و مسلّم اسلامى مى‏شمارند و انى، به خاطر کثرت دلائل و اسناد این موضوع است. به علاوه این مرکز، به عنوان یک مرکز جهانى و روابط بین ملل اسلامى فعالیّت مى‏کند. در هر صورت در سال 1976 م شخصى به نام «ابو محمد» از کشور «کنیا» سؤالى درباره ظهور مهدى منتظر از «رابطة العالم الاسلامى»» کرده است. دبیر کل این مرکز در پاسخى که براى او فرستاده، ضمن یاد آورى این نکته که «ابن تیمیه» (مؤسس مذهب و هابیّت) نیز احادیث مربوط به مهدى را پذیرفته، متن رساله کوتاهى را که پنج تن از علماى معروف کنونى حجاز در این زمینه تهیه کرده‏اند، براى او ارسال داشته است. در این رسال پس از ذکر نام حضرت مهدى و محل ظهور او یعنى مکّه چنین آمده است: به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار کفر و ستم، خداوند به وسیله او (مهدى) جهان را پر از عدل و داد مى‏کند، همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است. او آخرین خلفاى راشدین دوازده گانه است که پیامبر در کتب صحاح از آنها خبر داده است. احادیث مربوط به مهدى را بسیارى از صحابه پیامبر نقل کرده‏اند. از آن جمله: عثمان بن عفان، على بن أبى طالب، طلحة بن عبید الله، عبد الرحمان بن عوف، عبدالله بن عباس، عمار بن یاسر، عبد الله بن مسعود، ابو سعید خُدرى، ثوبان، قرة بن ایاس مزنى، عبدالله بن حارث، ابو هریره، حذیفة بن یمان، جابر بن عبد الله، ابو امامه، جابر بن ماجد، عبد الله بن عمر، انس بن مالک، عمران بن حصین وام سلمه. سپس اضافه مى‏کند: هم احادیث یاد شده در بالا که از پیامبر نقل شده و هم گواهى صحابه که در اینا در حکم حدیث است، در بسیارى از کتب معروف اسلامى و متون اصلى حدیث پیامبر (ص) اعم از سنن و معاجم و مسانید آمده است. از جمله: سنن: .بى داود، ترمذى، ابن ماجه، ابن عمر الدانى ؛ مسانید: احمد، أبى یَعلى‏، بزّاز؛ صحیح حاکم؛ معاجم: طبرانى و رویانى و دار قُطنى و ابو نُعَیم د کتاب «اخبار المهدى» و خطیب بغدادى در «تاریخ بغداد» و ابن عساکر در «تاریخ دمشق» و غیر اینها. بعد اضافه مى‏کند: بعضى از دانشمندان اسلامى کتبخاصى در این زمینه تألیف کرده‏اند. از جمله: ابو نعمى: کتاب «اخبار المهدى»»، ابن حجر هیتمى: «القول المختصر فى علامات المهدى المنتظَر»، شوکانى: «التوضیح فى تواتر ماجأ فى المنتظر و الدجّال و المسیح»، ادریس عراقى مغربى: «المهدى»»، ابو العباس بن عبد المؤمن مغربى: «الوهم المکنون فى الردّ على ابن خلدون». آخرین کسى که در این زمینه بحث مشروحى نگاشته رئیس دانشگاه اسلامى مدینه است که در چندین شماره مجله دانشگاه مزبور بحث کرده است. (119) عدّه‏اى از بزرگان و دانشمندان اسلام، از قدیم و جدید، در نوشته‏هاى خود تصریح کرده‏اند که احادیث رسیده در زمینه مهدى در حدّ «تواتر» است (و به هیچ وجه قابل انکار نیست). از جمله: سخاوى در کتاب «فتح المغیث»، محمد بن احمد سفاوینى در کتاب «شرح العقیدة»، ابو الحسن ابرى در «مناقب الشافعى»»، ابن تیمیه در فتاوایش، سیوطى در «الحاوى»، ادریس عراقى مغربى در کتابى که پیرامون «مهدى» تألیف کرده، شوکانى در کتاب «التوضیح فى تواتر ما جأ فى المنتظَر...»، محمد بن جعفر کتانیدر کتاب «نظم المتناثر فى الحدیث المتواتر» و ابو العباس بن عبد المومن در کتاب «الوهم المکنون...».
در پایان بیانیه مى‏نویسد: تنها ابن خلدون است که خواسته احادیث مربوط به مهدى را با حدیث بى اساس و مجعولى به این مضمون که «مهدى جز عیسى نیست» مورد ایراد قرار دهد. ولى پیشوایان و دانشمندان بزرگ اسلام، گفتار او را رد کرده‏اند، بخصوص «ابن عبد المؤمن» که در ردّ گفتار او کتاب ویژه‏اى نوشته است که از سى سال قبل در شرق و غرب انتشار یافته است. حافظان احادیث و محدثان نیز تصریح کرده‏اند که احادیث مهدى مشتمل بر احادیث «صحیح» و «حسن» است و مجموع آن قطعاً «متواتر» و صحیح مى‏باشد. بنابر این، اعتقاد به ظهور مهدى (بر هر مسلمانى) واجب بوده و جز عقاید اهل سنت و جماعت است و جز افراد نادان و بى خبر یا بدعتگذار، آن را انکار نمى‏کنند. مدیر اداره مجمع فقهى اسلامى: محمد منتصر کنانى اینها ترجمه قسمتهاى حساس این رساله است که از نظر خوانندگان محترم گذشت. (120)
پدر مهدى کیست؟ در اینجا تذکر این موضوع لازم است که در بعضى از منابع اهل سنت، پدر حضرت مهدى «عبد الله» معرفى شده است. (121) در حالى که در منابع شیعه و سنّى اخبار فراوانى وجود دارد که مى‏رساند نام پدر آن حضرت «حسن» - علیه السلام - است. سر چشمه این اختلاف آن است که در بعضى از روایات اهل سنّت پیرامون ویژگیهاى آن حضرت، این جمله از پیامبر اسلام نقل شده است: «... یواطئ اسمه اسمى و اسم أبیه اسم أبى....». (122) یعنى، اسم او (مهدى) اسم من، و اسم پدرش، اسم پدر من است. قرائنى در دست است که نشان مى‏دهد جمله اخیر یعنى «اسم پدرش اسم پدر من است» عمداً یا اشتباهاً از طرف راوى به کلام پیامبر افزوده شده است و در گفتار آن حضرت فقط جمله: «اسم او اسم من است» وجود داشته است. حافظ گنجى شافعى در این باره مى‏گوید: «ترمذى» (123) این حدیث را نقل کرده ولى جمله اخیر در آن نیست. (124) نیز «احمد بن حنبل»، که داراى قدرت ضبط و دقت بوده این حدیث را در چند جا از «مسند» خود نقل کرده ولى جمله اخیر در آنها نیست. (125)«گنجى» اضافه مى‏کند: در اکثر روایاتى که حافظان حدیث و محدثان مورد وثوق اهل سنت در این باره نقل کرده‏اند، جمله اخیر نیست. فقط در حدیثى که شخصى به نام «زائدة» از «عاصم» نقل کرده، این جمله به چشم مى‏خورد. و چون «زائده» چیزهایى از خود به حدیث اضافه مى‏کرده است، نقل او اعتبارى ندارد. گواه این معنا، این است که راوى این حدیث، شخصى به نام «عاصم» است و حافظ ابو نعیم در کتاب «مناقب المهدى»»، سى و یک نفر از راویان این حدیث را نام برده که همگى آن را از «عاصم» شنیده‏اند، و در هیچ کدام جمله اخیر نیست. و فقط در نقل «زائده» این جمله به چشم مى‏خورد که طبعاً در مقابل آن همه روایات، فاقد اعتبار است. (126)
ابن خلدون (127) و احادیث مهدى
چنانکه ملاحظه شد، اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان اهل سنّت، احادیث مربوط به حضرت مهدى را صحیح و مورد قبول مى‏دانند. اما تنى چند، آنها را رد نموده یا مورد تشکیک قرار داده‏اند که از آن جمله «ابن خلدون» است. وى مى‏گوید: در میان تمام مسلمانان در طول قرون و اعصار مشهور بوده و هست که در آخر الزمان حتماً مردى از خاندان پیامبر ظهور مى‏کند و دین را تأیید و عدل و داد را آشکار مى‏سازد، مسلمانان از او پیروى مى‏کنند، وى بر تمام کشورهاى اسلامى تسلّط پیدا مى‏کند، این شخص مهدى نامیده مى‏وشد و ظهور دجال و حوادث بعدى که از مقدمات مسلّم قیامت است، به دنبال قیام او خواهد بود، عیسى فرود مى‏آید و دجّال را مى‏کشد یا در قتل دجّال او را یارى م کند و عیسى پشت سر او نماز مى‏خواند... گروهى از پیشوایان حدیث، مانند: ترمذى، ابو داود، بزّاز، ابن ماجه، حاکم، طبرانى، ابو یَعلى‏ احادیث مربوط به مهدى را در کتابهاى خود به نقل از گروهى از صحابه مانند: على، ابن عباس، عبد الله بن عمر، طلحه، عبد الله بن مسعود، ابو هریره، أنس، ابو سعید خُدرى، أُمّ حبیبه، أُمّ سلمه، ثوبان، قرّة بن اًیاس، على هلالى، عبد الله بن حارث، آورده‏اند. ولى چه بسا منکران این احادیث، در سند آنها مناقشه کنند در میان دانشمندان اهل حدیث معروف است که «جَرح» بر «تعدیل» (128) مقدّم است. بنابراین اگر ما، در بعضى از راویان این احادیث نقطه ظعفى از قبیل: غفلت، کم حافظگى، ضعف یا انحراف عقیده یافتیم، اصل حدیث از درجه اعتبار ساقط مى‏شود... (129)وى آنگاه به نقل تعدادى از این احادیث و بررسى وضع راویان آنها پرداخته و برخى از آنها را غیر موثق اعلام نموده و اضافه مى‏کند: این است مجموع احادیثى که پیشوایان حدیث درباره مهدى و قیام او در آخر الزمان نقل کرده‏اند و چنانکه ملاحظه کردید، همه آنها جز مقدار بسیار کمى مخدوش است. (130)این بود خلاصه و فشرده نظریه ابن خلدون درباره احادیث مربوط به مهدى منتظر - عجل الله تعالى فرجه -. دانشمندان صاحبنظر و متخصصان علم حدیث اعم از شیعه وسنى، سخنان وى را با دلائل روشن رد کرده و آن را بى پایه دانسته‏اند. (131) ولى ما، در اینجا به عنوان نمونه خلاصه سخنان «شیخ عبد المحسن عباد»، استاد و رئیس دانشگاه مدینه را نقل مى‏کنیم: وى در کنفرانسى زیر عنوان «عقیدة أهل السنّة والأثر فى المهدى المنتظَر»، در ردّ نظریه ابن خلدون چنین مى‏گوید: الف - اگر ابراز شک و تردید در مورد احادیث مهدى از طرف شخصى حدیث شناس بود، یک لغزش به شمار مى‏رفت،چه رسد به مورّخانى که اهل تخصّص در علم حدیث نیستند. چه خوب گفته است «شیخ احمد شاکر»: ابن خلدون چیزى را دنبال کرده است که به آن آگاهى ندارد و وارد میدانى شده است که مرد آن نیست. او در فصلى که در مقدمه خود به مهدى اختصاص داده، پریشان گویى عجیبى کرده و مرتکب اشتباهات روشنى شده است. اصولاً او متوجه نشده است که مقصود محدثان از این جمله که: «جرح بر تعدیل مقدّم است» چیست؟! ب - وى در آغاز فضل مربوط به مهدى اعتراف کرده است که: در میان مسلمانان در طول قرون و اعصار مشهور بوده و هست که در آخر الزمان حتماً مردى از خاندان پیامبر ظهور مى‏کند با اعتراف به اینکه موضوع قیام مهدى در میان تمام مسلمانان در طول قرون و اعصار امرى مشهور و مورد قبول بوده و هست، آیا صحیح نبود که او نیز این عقیده مشهور را مثل دیگران نپذیرد؟ ایا نظریه وى، با وجود اعتراف به اینکه همه مسلمانان برخلاف او عقیده دارند، نوعى کجروى و تکرروى نیست؟ آیا همه مسلمانان اشتباه کرده‏اند و فقط ابن خلدون درست فهیمده است؟! اصولاً این موضوع یک اجتهادى نیست، بلکه یک موضوع نقلى و غیبى است و جایز نیست کسى آن را با هیچ دلیلى جز با کتاب خدا و سنت پیامبر(ص)اثبات کند و دلیل مزبور در اینجا نظریه مسلمانان را اثبات مى‏کند و آنان در این موضوع نقلى داراى تخصص هستند. ج - ابن خلدون پیش از نقد و بررسى این احادیث مى‏گوید: «اینک ما در اینجا احادیثى را که در این باره نقل شده، ذکر مى‏کنیم». (132) و پس از نقل احادیث مى‏گوید: «این است مجموع احادیثى که پیشوایان حدیث درباره مهدى و قیام او در آخر الزمان نقل کرده‏اند». و در جاى دیگر مى‏گوید: «آنچه محدثان از روایات مهدى نقل کرده‏اند، ما همه را به قدر توان در اینجا آوردیم». (133)در حالى که وى بسیارى از احادیث مهدى را ناگفته گذاشت است، چنانکه این معنا با مراجعه به کتاب «العرف الوردى فى أخبار المهدى»» تألیف «سیوطى» روشن مى‏گردد. همچنین او از حدیثى که با سند معتبر در کتاب «المناز المنیف» تألیف «ابن قیم» نقل شده، غفلت کرده است. د - ابن خلدون تعدادى از این احادیث را نقل و به خاطر بعضى از راویان آنها در سند آنها اشکال مى‏کند، در حالى که راویان یاد شده، کسانى هستند که «بخارى» و «مسلم» یا حداقل یکى از آنها در صحیح خود از آنها نقل حدیث کرده‏اند و دانشمندان در سند آنها ایرادى نکرده‏اند. ه\'- ابن خلدون اعتراف مى‏کند که تعداد کمى از احادیث مربوط به مهدى جاى هیچ نقد و ایرادى از نظر سند ندارد. بنابراین باید بگوییم: آن تعداد کم که به گفته وى مورد قبول است، براى اثبات مطلب کافى است و بقیه احادیث نیز مؤید آن تعداد خواهد بود. (134)
انتظار مهدى و مدعیان مهدویت
نگاهى به تاریخ اسلام نشان مى‏دهد که در طول زمان، افرادى جاه طلب و سودجو ادعاى مهدویت کرده‏اند، یا گروهى از مردم عوام افرادى را مهدى مى‏پنداشته‏اند. این امر نشان مى‏دهد که موضوع مهدویت و اعتقاد به ظهور یک منجى غیبى، در میان مسلمانان امرى مسلّم و مورد قبول بوده است، و چون نام یا برخى از نشانه‏هاى آن حضرت با مشخصات برخى از مدعیان یاد شده تطبیق مى‏کرده، آنان از این موضوع سؤ استفاده کرده و خود را مهدى قلمداد نموده‏اند. یا چه بسا خود آنان ادعایى نداشته‏اند لکن برخى از عوام الناس از روى نادانى یا شدّت ستم و بیدادگرى حکومتها یا عجله‏اى که در ظهور مهدى داشته‏اند، یا به علل دیگر، بدون آنکه در مجموع نشانه‏هاى حضرت دقت کنند، به اشتباه، آنان را مهدى موعود تصور کرده‏اند. به عنوان مثال: گروهى از مسلمانان «محمد بن حنفیه» را چون همنام و همکنیه پیامبر اسلام بوده، مهدى پنداشته و بر این باور بوده‏اند که او نمرده است و غایب است و بعداً ظاهر مى‏شود و بر دنیا مسلّط مى‏گردد. (135)گروهى از فرقه اسماعیلیه معتقد بودند که اسماعیل فرزند امام صادق - علیه السلام - نمرده، بلکه مرگ او از روى مصلحت اعلام شده است و او نمى‏میرد و همان «قائم» موعود است و قیام مى‏کند و بر دنیا مسلّط مى‏شود. (136)«محمد» مشهور به «نفس زکیه» پسر عبد الله بن حسن» در زمان منصور دوانیقى عباسى قیام کرد و به مناسبت نامش، پدرش ادعا کرد که همان مهدى موعود است و با تکیه روى این موضوع، طرفدارانى براى او فراهم آورد. (137)در جریان قیام نفس زکیه، «محمد بن عجلان» که از فقیهان و عابدان مدینه بود، به کمک وى برخاست. وقتى که محمد شکست خورد و کشته شد، «جعفر بن سلیمان» - حاکم مدینه - ابن عجلان را احضار کرد و به وى گفت: چرا با آن دروغگو خروج کردى؟ و آنگاه دستور داد دستش را قطع کنند. فقیهان و اشراف مدینه که حضور داشتند از جعفر بن سلیمان، براى ابن عجلان درخواست عفو کردند و گفتند: امیر! محمد بن عجلان فقیه و عابد مدینه است و موضوع براى او مشتبه شده و خیال کرده است که محمد بن عبد الله، همان مهدى موعود است که در روایات آمده است. (138)عین این گرفتارى براى «عبد الله بن جعفر» نیز که از دانشمندان و محدثان بزرگ مدینه بود، پیش آمد و او هم در پاسخِ بازخواست حاکم مدینه، گفت: من به این علّت با محمد بن عبد الله همکارى کردم که یقین داشتم او همان مهدى موعود است که در روایات ما یاد شده است. تا او زنده بود هیچ شکى در این موضوع نداشتم و هنگامى که کشته شد فهمیدم که اومهدى نیست، و بعد از این دیگر فریب کسى را نخواهم خورد. (139)منصور نیز، که نامش «عبد الله» و نام پرس «محمد» بود، بر پسر خویش لقب مهدى گذارده و ادعا مى‏کرد که مهدى موعود فرزند من است، نه نفس زکیه! (140)همچنین مى‏بینیم که برخى از فرقه‏ها، به مهدویت بعضى از امامان پیشین اعتقاد داشته‏اند، مثلاً «ناووسیه» حضرت صادق - علیه السلام - را مهدى و امام و زنده و غایب مى‏پنداشتند. (141) «واقفیه» همین اعتقاد را درباره امام موسى بن جعفر - علیه السلام - داشتند. (142) و بر این باور بودند که آن حضرت نمى‏میرد تا بر شرق و غرب جهان مسلّط مهدى است. (143) و بالأخره گروهى نیز پس از رحلت امام حسن عسکرى - علیه السلام - فوت آن حضرت را انکار کردند و گفتند: او زنده و غایب است و همان امام «قائم» مى‏باشد. (144)اینها نمونه هایى است که نشان مى‏دهد موضوع مهدویت در زمان پیامبر اسلام(ص)و بعد از، موضوع مسلّمى بوده است و امت اسلام همواره در انتظار شخصى بوده‏اند که قیام کند و با ظلم و ستم بستیزد و پرچم حاکمیت عدل و داد را در جهان به اهتزاز در آورد.
بدیهى است که سؤ استفاده برخى بازیگران از موضوع مهدویت در بعضى از ادوار، هرگز نمى‏تواند مجوّزى براى انکار اصل مسئله مهدویت باشد، زیرا در طول تاریخ، حقایق بسیارى از سوى عناصر بازیگر و فرصت طلب مورد سؤ استفاده قرار گرفته است. مدعیان الوهیت، یا نبوت و سایرمقامات معنوى، در دنیا کم نبوده‏اند ادیان ساختگى نیز در نیا کم نبوده است. ولى انیها هزگز دلیل این نمى‏شود که کسى منکر اصل وجود خدا و نبوت انبیأ گردد. علم و دانش و صنعت نیز در زمان ما مورد سؤ استفاده واقع شده و در راههاى ضد بشرى به کار مى‏رود، ولى آیا این باعث مى‏شود که ما اصل علم و صنعت را نفى کنیم؟!
سیماى حکومت مهدى در آینه قرآن
قرآن کریم در زمینه ظهور و قیام حضرت مهدى - مانند بسیارى از زمینه‏هاى دیگر - بدون انیکه وارد جزئیات شود، به صورت کلى و اصولى بحث کرده است؛ یعین از تشکیل حکومت عدل جهانى، و پیروزى کامل و نهائى صالحان در روى زمین سخن گفته است. این گونه آیات را مفسران اسلامى، به استناد مدارک حدیثى و تفسیرى، مربوط به حضرت مهدى و ظهور و قیام او دانسته‏اند. ما از مجموع آیات قرآنى که دانشمندان آنها را ناظر به این موضوع دانسته‏اند (145). و صراحت بیشترى دراند، جهت رعایت اختصار، سه ایه را مورد بررسى قرار مى‏دهیم: 1 - وَلقَد کتبنا فِى الزّبُورِ مِن بَعدِ الذّکرِ أنّ الأرضَ یَرِثُها عِبادِىَ‏َ الصّالِحُونَ (146) «ما، در (کتاب) زبور پس از تورات نوشته‏ایم که سرانجام، زمین را بندگان صالح من به ارث خواهند برد». در توضیح معناى این آیه یاد آورى مى‏کنیم که: «ذکر» در اصل به معناى هر چیزى است که مایه تذکر و یاد آورى باشد ولى در آیه یاد شده به کتاب آسمانى حضرت موسى - علیه السلام - یعنى «تورات» تفسیر گردیده است به قرینه اینکه قبل از زبور معرفى شده است. طبق تفسیر دیگرى، «ذکر» اشاره به قرآن مجید است زیرا که در خود آیات قران این عنوان به قرآن گفته شده است: اّن هُوَ اّلاّ ذِکرٌ لِلعالَمین (تکویر / 27) بنابراین، کلمه «من بعد» به معناى «علاوه بر» بوده و معناى آیه چنین خواهد بود: ما، علاوه بر قرآن، در زبور نوشته‏ایم که سرانجام، زمین را بندگان صالح من به ارث خواهند برد(147). مرحوم شیخ مفید در آغاز فصل مربوط به حضرت مهدى - عجل الله تعالى فرجه -، به این آیه و آیه بعدى که نقل مى‏کنیم، استناد کرده است. (148)در تفسیر این آیه از امام باقر - علیه السلام - نقل شده است که فرمود: این بندگان صالح، همان یاران مهدى در آخر الزمانند (149). مفسر برجسته قرآن، مرحوم «طبرسى» در تفسیر آیه مزبور پس از نقل حدیث یاد شده مى‏گوید: حدیثى که شیعه و سنى از پیامبر اسلام(ص)نقل کرده‏اند، بر این موضوع دلالت دارد: «اگر از عمر دنیا جز یک روز باقى نماند، خداوند آن روز را آن قدر طولانى مى‏گرداند تا مردى صالح از خاندان مرا بر انگیزد و او جهان را پر از عدل و داد کند همان گونه که از ظلم و جور پر شده باشد». (150)اشاره قرآن به پیشگویى حکومت بندگان شایسته خداوند در روى زمین در کتاب تورات و زبور، نشان مى‏دهد که این موضوع از چنان اهمیتى برخوردار است که در کتب آسمانى پیامبران پیشین یکى پس از دیگرى مطرح مى‏شده است. جالب توجه این است که عین این موضوع در کتاب «مزامیر داود» که امروز جز کتب عهد قدیم (تورات) است و مجموعه‏اى از مناجاتها و نیایشها و اندرزهاى داود پیامبر - علیه السلام - است، به تعبیرهاى گوناگون به چشم مى‏خورد.از جمله در مزمور 37 مى‏خوانیم: «... شریران منقطع میشوند، اما متوکلانِ به خداوند وارث زمین خواهند شد، و حال اندک است که شریر نیست مى‏شود که هر چند مکانش را استفسار نمایى ناپیدا خواهد بود اما متواضعان وارث زمین شده از کثرت سلامتى متلذذ خواهند شد». همچنین در همان مزمور چنین مى‏خوانیم: «... متبرکان (خداوند) وارث زمین خواهند شد، اما ملعونان وى منقطع خواهند شد». (151)2 - وَنُریدُ أن نَمُنّ عَلَى الّذینَ استُضعِفُوا فِى الأرضِ ...(152) «وارد کرده‏ایم که بر مستضعفان زمین نعمت بخشیم و آنان را پیشوایان و وارثان (زمین) قرار دهیم». چنانکه در بخش «مهدى در منابع شیعه» نقل کردیم، امیر مؤمنان - علیه السلام - پس از پیشگویى بازگشت و گرایش (مردم) جهان به سوى خاندان وحى، این آیه را تلاوت فرمود. (153)«محمد بن جعفر»، یکى از علویان، در زمان مأمون بر ضد خلافت عباسى قیام کرد. او مى‏گوید: روزى شرح گرفتاریها و فشارهایى را که با آنها روبرو هستیم، براى مالک بن انس نقل کردم. او گفت: صبر کن تا تأویل آیه: وَنُریدُ أن نَمُنّ عَلَى الّذین... آشکار گردد. (154)3 - وَعَدَ اللهُ الّذینَ آمَنُوا مِنکُم وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَستَخلِفَنّهُم فِى الأرضِ کَمَا استَخلَفَ الّذین مِن قَبلِهِم وَلَیُمَکّنَنّ لَهُم دینَهُمُ الّذِى ارتَضى‏ لَهُم وَلیُبَدِلَنّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أَمناً یَعبُدُونَنى لایُشرِکُونَ بِى شَیئاً... (155). «خداوند به کسانى از شما که ایمان آورده و اعمال صالح انام داده‏اند، وعده داده است که حتماً آنان را خلیفه روى زمین خواهد کرد، همان گونه که پیشینیان را خلافت روى زمین بخشید؛ و دین و آیینى را که خود براى آنان پسندیده استقرار خواهد بخشید و بیم و ترس آنان را به ایمنى و آرامش مبدّل خواهد ساخت (آنچنانکه) مرا مى‏پرستند و چیزى را براى من شریک قرار نمى‏دهند...».
مرحوم «طبرسى» در تفسیر این آیه مى‏گوید: از خاندان پیامبر روایت شده است که این آیه درباره آل محمد (ص) نازل شده است. «عیّاشى» از حضرت على بن الحسین - علیه السلام - روایت کرده است که این آیه را خواند و فرمود: به خدا سوگند آنان شیعیان ما خاندان پیامبر هستند. خداوند این کار را در حق آنان به دست مردى از ما به انجا مى‏رساند و او مهدى این امت است. او همان کسى است که پیامبر(ص)درباره او فرمود: «اگر از عمر دنیا جز یک روز باقى نماند، خداوند آن روز را آن قدر طولانى مى‏گرداند تا مردى از خاندان من حاکم جهان گردد. اسم او اسم من (محمد) است، او زمین را از عدل و داد پر مى‏سازد همان گونهکه از ظلم و جور پر شده باشد». «طبرسى» مى‏افزاید: این معنا در تفسیر آیه مزبور از امام باقر - علیه السلام - و امام صادق - علیه السلام - نیز روایت شده است. (156)
فواید وجود امام در دوران غیبت
اینک که بحث ما پیرامون حضرت مهدى به اینجا رسید، مناسب است که به یکى از شایعترین پرسشها پیرامون آن حضرت پاسخ گوییم، و آن این است که: فایده وجود امام در عصر غیبت چیست؟ به تعبیر دیگر: زندگى امام در دوران غیبت یک زندگى خصوصى است نه یک زندگى اجتماعى در نقش یک پیشوا. بنابرانى وجود مقدس او چه اثر عمومى براى مردم مى‏تواند داشته باشد و مردم چه نوع بهره‏اى مى‏توانند از او ببرند؟ البته باید توجه داشته باشیم که غایب بودن امام هرگز به این معنا نیست که وجود آن حضرت به یک روح نامرئى یا امواج ناپیدا و رؤیایى و امثال اینها تبدیل شده است! بلکه وى یک زندگى طبیعى عینى و خارجى دادر، منتها با عمرى طولانى. آن حضرت در میان مردم و در دل جامعه‏ها رفت و آمد دارد و در نقاط مختلف زندگى مى‏کند ولى به صورت ناشناس. و فرق بسیار است بین «نامرئى» و «ناشناس». (157) امام صادق - علیه السلام - مى‏فرمود: مردم امام خود را گم مى‏کنند. او در موسم حج حاضر مى‏شود و مردم را مى‏بیند ولى آنان او را نمى‏بینند. (158)
خورشید پنهان
در پاسخ سؤال یاد شده یاد آورى کنیم که این سؤال تازگى نداشته و تنها در عصر ما مطرح نشده است، بلکه از روایات اسلامى بر مى‏آید که حتى پیش از تولد حضرت مهدى - علیه السلام - نیز این سؤال مطرح بوده و هنگامى که پیامبر اسلامى و ائمه پیشین - علیهم السلام - از مهدى و غیبت طولانى آن حضرت سخن به میان مى‏آوردند، با چنین سؤالى روبرو مى‏شدند و به آن پاسخ مى‏گفتند. به عنوان نمونه: 1 - پیامبر اسلام در پاسخ این پرسش که آیا شیعه در زمان غیبت، از وجود قائم فایده‏اى مى‏برد؟ فرمود: بلى، سوگند به پروردگارى که مرا به پیامبرى بر انگیخت، در دوران غیبتش از او نفع مى‏برند و از نو ولایتش بهره مى‏گیرند، همان گونه که از خورشید به هنگام قرار گرفتن در پشت ابرها استفاده مى‏کنند. (159)2 - امام صادق - علیه السلام - فرمود: از روزى که خداوند حضرت آدم را آفریده تا روز رستاخیز، زمین هیچگاه خالى از حجت نبوده و نخواهد بود، یا حجت ظاهر و آشکار و یا غایب و پنهان، و اگر حجت خدا نباشد، خدا ستایش نمى‏شود. راوى پرسید: مردم چگونه از امام غایب و پنهان استفاده مى‏کنند؟ حضرت فرمود: آنچنانکه از خورشید پشت ابر استفاده مى‏کنند. (160)3 - خود حضرت مهدى - عجل الله تعالى فرجه - نیز روى این معنا تکیه کرده است. در توقیعى که آن حضرت در پاسخ به سؤالات «اسحاق بن یعقوب» صادر فرمود و توسط محمد بن عثمان تحویل اسحاق گردید، چنین نوشت: اما چگونگى استفاده مردم از من همچون استفاده آنهاست از خورشید، هنگامى که در پشت ابرها پنهان مى‏شود. (161)در توضیح این تشبیه باید یاد آورى کنیم که: خورشید داراى دو نوع نور افشانى است: 1 - نور افشانى آشکار و مستقیم، 2 - نور افشانى غیر مستقیم. در نور افشانى آشکار، اشغه خورشید بخوبى دیده مى‏شود ولى در تابش غیر مستقیم، ابرها همانند یک شیشه مات، نور مستقیم خورشید را گرفته و پخش مى‏کند. اما آثار حیات بخش خورشید در رشد و نمو موجودات و...، مخصوص زمانى نیست که نور آن مستقیماً بر پهنه حیات و طبیعت مى‏تابد، بلکه بسیارى از این آثار - مانند: تولید گرما، رویش و رشد گیاهان، تولید انرژى لازم براى حرکت و حیات، به بار نشستن درختان، خندیدن شکوفه‏ها و شکفتن گلها - در زمان تابش نور مات خورشید از پشت ابرها نیز وجود دارد. اشعه معنوى وجود امام، هنگامى هم که در پشت ابرهاى غیبت پنهان است، داراى آثار گوناگونى است که با وجود متوقف شدن کلاس تعلیم و تربیت و رهبرى مستقیم، فلسفه وجودى او را آشکار مى‏سازد. اینک برخى از این آثار را به اختصار مورد بررسى قرار مى‏دهیم.
1 - جان جهان
طبق احادیث فراوانى که در موضوع امامت وارد شده، و بر اساس دلائلى است که دانشمندان ارائه کرده‏اند، در بینش اسلامى، امام، جان جهان است و جهان به وجود او بستگى دارد. امام قلب عالم وجود، هسته مرکزى جهان هستى و «واسطه فیض» بین عالم و آفریدگار عالم است و از این جهت حضور و غیبت او تفاوتى ندارد. و اگر او - ولو به صورت ناشناس - در جهان نباشد، جهان هستى در هم فرو مى‏ریزد. چنانکه امام صادق - علیه السلام - فرمود: اگر زمین بدون وجود امام بماند، ساکنان خود را در کام خود فرو مى‏برد. (162). امام چهارم فرمود: در پرتو وجودئ ماست که خداوند آسمان را از فرو پاشى - جز به اذان او - نگه مى‏دارد. در پرتو وجو ماست که خداوند زمین را از لرزش و سلب آرامش ساکنانش، نگه مى‏دارد. به واسطه ماست که خداوند باران نازل مى‏کند و رحمت خود را مى‏گستراند و برکات و نعمتهاى زمین را بیرون مى‏آورد. و اگر آن کس از ما که در زمین است نبود، زمین اهل خود را فرو مى‏برد. (163)
2 - پاسدارى از آیین خدا
امیر مومنان - علیه السلام - در یکى از سخنان خود در مورد لزوم وجود رهبران الهى در هر عصر و زمان مى‏گوید: «خدایا چنین است، هرگز روى زمین از قیام کننده‏اى با حجت و دلیل، خالى نمى‏ماند، خواه ظاهر و آشکار باشد و خواه بیمناک و پنهان، تا دلالئ و اسناد روشن الهى از بین نرود و به فراموشى نگراید...» (164). با گذشت زمان و آمیزش سلیقه‏ها و افکار شخصى به مسائل مذهبى و دراز شدن دست مفسده جویان به سوى تعالیم آمسانى، اصالت پاره‏اى از قوانین الهى از دست مى‏رود و دین دستخوش تغییرات زیانبخش مى‏گردد. براى آنکه اصالت آیین الهى حفظ گردد و جلوى تحریفات و تغییرها و خرافات گرفته شود، باید این رشته به وسیله یک پیشواى معصوم ادامه یابد. در هر مؤسسه مهم، «صندوق آسیب ناپذیرى» وجود دارد که اسناد مهم آن مؤسسه را در آن نگهدارى مى‏کنند تا از دستبرد دزدان یا خطر آتش سوزى و امثال اینها محفوظ بماند. سینه امام و روح بلندش نیز صندوق آسیب‏ناپذیر حفظ اسناد آیین الهى است تا همه اصالتهاى نخستین و ویژگیهاى آسمانى این تعالیم را در خود نگاهدار کند. (165) حافظ «ابن حجر عسقلانى» در شرح «صحیح بخارى» پس از نقل احادیث حاکى از نزول حضرت عیسى - علیه السام - به زمین هنگام ظهور حضرت مهدى - عجل الله تعالى فرجه - و اقتداى او به آن حضرت مى‏نویسد: اینکه عیسى - علیه السلام - در آخر الزمان و نزدیک قیامت، به مرد از این امّت اقتدا مى‏کند و پشت سر او نماز مى‏خواند، دلیل بر نظریه صحیح در میان دانشمندان اسلامى است که: زمین هرگز از وجود حجت که با دلائل وبراهین آشکار، براى خدا قیام مى‏کند، خالى نمى‏ماند. (166)
3 - امید بخشى
در میدانهاى نبرد، تمام کوشش سربازان زبده وفداکار معطوف این امر است که پرچم سپاه، در برابر حملات دشمن همچنان در اهتزاز باشد، و متقابلاً سربازان دشمن دائماً مى‏کوشند پرچم آنها را سرنگون سازند، چرا که برقرار بودن پرچم، مایه دلگرمى سربازان و تلاش و کوشش مستمر آنها است. همچنین وجود فرمانده لشگر در مقرّ فرماندهى - هر چند ظاهراً خاموش و ساکت باشد - خون گرم و پر حرارتى در عروق سربازان به گردش در مى‏آورد و آنها را به تلاش بیشتر وا مى‏دارد که فرمانده ما زنده است و پرچم مان در اهتزاز! امّا هرگاه خبر قتل فرمانده در میان سپاه پخش شود، یک لشگر عظیم با کارآیى فوق العاده ،یک مرتبه روحیه خود را مى‏بازد و متلاشى مى‏گردد. رئیس یک جمعیت یا یک لشگر، مادام که زنده است، هر چند مثلاً در سفر یا فرضاً در بستر بیمارى باشد، مایه حیات و حرکت و نظم و آرامش آنهاست، ولى شنیدن خبر از دست رفتن او گرد و غبار یأس و نومیدى را بر سر همه مى‏پاشد. جمعیت شیعه طبق عقیده‏اى که به وجود امام زنده دارد، هر چند او را در میان خود نمى‏بیند، اما خود را تنها نمى‏داند، و اثر روانى این عقیده در روشن نگهداشتن چراغ امید در دلها ووادار ساختن افراد به خود سازى و آمادگى براى آن قیام بزرگ جهانى، کاملاً قابل درک است. پروفسور «هانرى کربن» استاد فلسفه در دانشگاه سوربن (فرانسه) و مستشرق نامدار فرانسوى مى‏گوید: به عقیده من مذهب تشیّع تنها مذهبى است که رابطه هدایت الهى را میان خدا و خلق براى همیشه نگهداشته است و به طور مستمر و پیوسته، ولایت را زنده و پا برجا مى‏دارد. مذهب یهود، نبوّت راک ه رابطه‏اى است واقعى میان خدا و عالم انسانى، در حضرت کلیم ختم کرده و پس از آن به نبوت حضرت مسیح و حضرت محمد(ص)اذعان ننموده و رابطه مزبور را قطع مى‏کند. همچنین مسیحیان در حضرت مسیح متوقف شده‏اند. اهل سنت از مسمانان نیز در حضرت محمد(ص)توقف کرده و با ختم نبوّت در ایشان، دیگر رابطه‏اى میان خالق و مخلوق، موجود نمى‏دانند. تنها مذهب تشیّع است که «نبوّت» را با حضرت محمّد(ص)ختم شده مى‏داند، ولى «ولایت» را که همان رابطه هدایت و تکمیل مى‏باشد، بعد از آن حضرت و براى همیشه زنده مى‏داند (167).
پى نوشتهای قسمت سوم ::::::
شیخ مفید، الارشاد، قم مکتبة بصیرتى،، ص 346 - فتّال نیشابورى، روضة الواعظین، الطبعة الاولى، بیروت، مؤسسة الأعلمى‏ للمطبوعات، 1406 ه\'. ق، ص 292 - کلینى،، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه - ق، ج 1، ص 514 - طوسى، الغیبة، تهران، مکتبة نینوى الحدیثة، ص 141 - طبرسى،، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، تهران، دار الکتب الاسلامیة، ص 418 - ابن صبّاغ مالکى، الفصول المهمة، ط قدیم (بى تا)، ص .310 در بعضى از مآخذ، تاریخ تولد حضرت، سال 256 هجرى ضبط شده است (صدوق، کمال الدین، قم، مؤسسة النشر الاسلامى (التابعة) لجماعة المدرسین بقم المشرفة، 1405 ه- ق، ص 432 - طوسى،، الغیبة، ص 139 و 147) و در برخى دیگر، سال 258 (على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه-ق، ص 227 - ابن ابى الثلج بغداى، تاریخ الائمة، قم، مکتبة بصیرتى، (ضمن مجموعه نفیسه)، ص 15) ذکر شده است و ابو جعفر محمد بن جریر بن رستم طبرى آن را در سال 257 مى‏داند (دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضى،، ص 271 و 272.**********2- شیخ مفید، همان کتاب، ص 346 - طبرسى،، همان کتاب، ص 417 - اربلى، همان کتاب، ص 227 - ابن صبّاغ، همان کتاب، ص .310 **********3- صدوق، همان کتاب، ص 648 - کلینى،، همان کتاب، ص 332 - مجلسى،، بحارالأنوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، 393 ه-. ق، ج 51، ص 31 - .34 ولى آیا نهى ائمه از ذکر نام مخصوص آن حضرت، یک اقدام سیاسى مقطعى و مربوط به دوران غیبت صغرى بوده یا اینکه حرمت ذکر نام آن حضرت تا هنگام ظهور و قیامش باقى است؟ در میان علماى شیعه مورد اختلاف است (ر. ک به: حاج میرزا حسین طبرسى نورى، النجم الثاقب، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، باب 2، ص 48 و 49. 4- مسعودى، همان کتاب، ص 418 - ابن صباغ، همان کتاب، ص .310 **********5 -مسعودى، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه\'. ق، ص .248 **********6 - ابن صبّاغ، همان کتاب، ص .310 **********7- شیخ مفید، همان کتاب، ص 346 - صدوق، همان کتاب، ص 432 - طبرسى، همان کتاب، ص 418 مسعودى، همان کتاب، ص 248 - فتّال نیشابورى،، همان کتاب، ص 283 - طوسى، همان کتاب، ص 143 محمد بن جریر بن رستم طبرى، همان کتاب، ص 268 - ابن صبّاغ، همان کتاب، ص .310 **********8- صدوق، همان کتاب، ص 432 و ر. ک به: روضة الواعظین، ص .292 برخى از محققان معاصر، احتمال داده‏اند که نام او همان نرجس باشد، و اسامى دیگر به جز صقیل را بانوى پیشین او حکیمه دختر امام جواد - علیه السلام - به وى داده باشد (بنابر روایاتى، او قبلاً کنیز حکیمه بوده است). مردم آن زمان کنیزان خویش را براى خوشامد گویى، به اسامى گوناگون مى‏خواندند و نرجس، ریحانه و سوسن همه اسامى گلها هستند (دکتر حسین جاسم، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ترجمه دکتر سید محمد تقى آیت اللّهى، چاپ اوّل، تهران، مؤسسه انتشارا امیرکبیر، 1367 ه\'. ش، ص 114). **********9- فتّال نیشابورى، همان کتاب، ص 283 - صدوق، همان کتاب، ص 427 - مجلسى، همان کتاب، ج 51، ص .12 **********10- شیخ مفید، همان کتاب، ص .346 **********11- ابن أبى الحدید، شرح نهج البلاغة، قاهره، دار احیاالکتب العربیة، 1960 م، ج 7، ص 94 و ج 10، ص .96 زندگینامه امام مهدی (ع)

برخی از علائم ظهور حضرت مهدی ::::::::
طلوع خورشید از مغرب :آیا واقعا، خورشید از مغرب طلوع مى‏کند؟ یا این که طلوع آفتاب از مغرب، کنایه از طلوع جمال آن حضرت از مکه معظمه، است، مرحوم مجلسى مى‏گوید: آنگاه که امیر مؤمنان على(ع) علایم ظهور را براى اصحاب خویش چون: «اصبغ‏بن‏نباته‏» و «صعصعة بن صوحان‏» بیان مى‏فرمود چنین گفت: طلوع آفتاب از مغرب. «نزال بن سبره‏» از «صعصعة‏» پرسید مراد امیرالمؤمنین(ع) از این کلام چیست؟ «صعصعه‏» گفت: یابن سبره کسى که عیسى بن مریم(ع) پشت‏سر او نماز مى‏گزارد، امام دوازدهم از طبقه نهم از اولاد حسین بن على(ع) است و او است آن آفتابى که از مغرب طلوع و در میان رکن و مقام ظاهر مى‏شود و روى زمین را از کفر و فسق و اعتقادات باطل پاک مى‏گرداند. (1)
طلوع ستاره‏اى از مشرق که مانند ماه مى‏درخشد و روشنى مى‏بخشد، این ستاره به شکل ماه جدید و دوطرف آن به گونه‏اى کج مى‏باشد که نزدیک است از کجى به هم وصل شود و چنان درخشندگى داشته باشد که چشمها را خیره سازد «طلوع نجم بالمشرق یضئ کما یضئ القمر ثم ینعطف حتى یکاد تلتقى طرفاه‏». (2)
ستاره‏هاى دنباله‏دار :::در برخى از روایات طلوع ستاره‏هاى دنباله‏دار از علایم ظهور به حساب رفته است چنان‏که امیرالمؤمنین(ع) مى‏فرماید: «و طلوع الکواکب المذنبة واقتران النجوم‏». (3) و همچنین فرمود: «و بدا لکم النجم ذوالذنب من قبل المشرق و لاح لکم القمر المنیر فاذا کان ذلک فراجعوا التوبة‏». (4) «یعنى براى شما ستاره دنباله‏دارى از جانب خاور آشکار و ماهتاب پرفروغى ظاهر مى‏شود در این هنگام به توبه باز گردید، و در برخى از علامات، ظهور ستاره دنباله‏دار را در نزدیک جدى به نگارش آورده‏اند».
علامه مجلسى(قدس‏سره) ذیل کلام امیرالمؤمنین(ع) مى‏نویسد: گفته شده است این سخن اشاره است‏به ستاره دنباله‏دارى که در سال‏839 هجرى پدید آمد، درحالى که خورشید در اوایل میزان[مهرماه] بود، این ستاره ذوذنب نزدیک مجموعه ستارگان «اکلیل شمالى‏» بود، سپس به تدریج از نور آن کاسته و پس از هشت ماه به‏طور کلى محو گردید. در زمان ما[مجلسى دوم] در سال 1075 ستاره دنباله‏دارى بین مشرق و قبله مشاهده گشت که داراى طلوع و غروب بود، حرکت آن سریع و از مغرب به مشرق(توالى) بود و پس از دو ماه ناپدید شد، لیکن نمى‏توان گفت مراد آن حضرت حتما این زمانها بوده است. (5)
پژوهشى پیرامون ستاره‏هاى دنباله‏دار :::ستارگان دنباله‏دار اجرامى آسمانى مى‏باشند که داراى شکل منحصر به فرد و اندزاه‏هایى بزرگ گهگاه ظاهر مى‏شوند. ستاره دنباله‏دار که با چشم غیر مسلح چون ماه بى‏حرکت‏به نظر مى‏آید، در واقع با سرعت صدها کیلومتر در ثانیه حرکت مى‏کند، سرعت دقیق آن را مى‏توان از تغییر مکان آن نسبت‏به ستارگان ثابت تعیین کرد.
تعداد ستاره‏هاى دنباله‏دار تا 10 عدد احتمال مى‏رود. ولى تاکنون حدود هفتصد(700) ستاره دنباله‏دار شناخته شده و هر ساله نیز چند عدد ستاره دنباله‏دار جدید کشف و رصد مى‏گردد. حدود 260 عدد آنها در مدارهاى بسته و کشیده دور مى‏زنند و بسیارى از آنها چندین بار به جانب زمین باز گشته و مشاهده شده‏اند، و تعداد 370 عدد از آنها داراى مدارى هذلولى یا سهمى هستند که پس از یک بار نزدیک شدن به زمین و مشاهده آنها دیگر دیده نخواهند شد. در حدود 45 ستاره دنباله‏دار در جهت‏سیاره‏ها حرکت مى‏کنند(از مغرب به مشرق) و نقطه حضیض مدارى آنها نزدیک به مدار سیاره مشترى و عضوى از خانواده مشترى هستند. مدار این ستاره‏ها بیضى است و اغلب آنها به سمت صورت فلکى غول (هرکول) که همه منظومه شمسى با سرعتى معادل 20 کیلومتر در ثانیه به طرف آن درحرکت است، پیش مى‏روند.
ساختمان ستاره‏هاى دنباله‏دار ::: ستاره‏هاى دنباله‏دار از ذرات شهابى همراه با هسته جامد بزرگ تشکیل شده‏اند، و همه آنها به وسیله جرمى از گاز کما ( Coma) احاطه شده که از مولکولها و اتمهاى آزاد شده از ناحیه هسته تشکیل یافته و از عناصرى همچون دو اتم سبک نظیر OH (هیدروکسیل)، ک. و ورم (K, Wurm) ، پى، سوینگز (P, Sings) و گروهى از مولکولهاى مادر نظیر متان (C H4) را بربر دارند. در زمین بعضى از این عناصر به شکل گاز آمونیاک یا مایع آب وجود دارند اما «سوینگز»و «ورم‏» خاطرنشان ساخته‏اند که این عناصر در ستاره‏هاى دنباله‏دار به شکل جامد وجود دارند، همچون یخ معمولى در مورد آب و یخ آمونیاک، و یخ متان و غیره که در درون آنها ماده‏هاى شهابى تشکیل یافته‏اند از آهن، کلسیم، منیزیم، نیکل، آلومینیم، سدیم و...
یخ‏هاى سطحى ستاره‏هاى دنباله‏دار با بازگشت متوالى و عبور از نزدیک خورشید به تدریج ذوب مى‏شوند و در زیر آنها لایه‏هاى یخ جامدى باقى خواهند بود که به خوبى از تاثیر اشعه خورشیدى محافظت مى‏شوند. درجه حرارت این ستاره‏ها بستگى به فاصله آنها از خورشید دارد.
ستاره‏هاى دنباله‏دار مشهور ::::1 - مهشورترین ستاره‏هاى دنباله‏دار متناوب ستاره «هالى‏» (HALLEY,S,CMET) است این ستاره به وسیله «ادموند هالى‏»(1656 - 1742) عضو رصدخانه سلطنتى انگلستان پیش‏بینى شد. دکتر هالى در واقع یکى از همکاران جوان اسحاق نیوتن بود، وى براى اولین مرتبه اظهار داشت که ستاره‏هاى دنباله‏دار دیده شده در سالهاى 1531م و1607 و 1682م بازگشت متفاوتى از یک ستاره دنباله‏دار مى‏باشند که هر76 سال یک بار به دور خورشید گردش مى‏کند، محاسبات دکتر هالى نشان داد که دنباله‏دار مزبور مجددا در سال 1758 در آسمان پدیدار خواهد شد، جرم مزبور که به افتخار وى دنباله‏دار «هالى‏» نام گرفته بود، نخستین بار در شب کریسمس سال 1758 دیده شد، هالى تنها دنباله‏دارى است که با چشم غیر مسلح دیده مى‏شود.
تاریخچه ظهور این دنباله‏دار به 240 سال پیش از میلاد و به گمانى‏467 سال قبل از میلاد حضرت مسیح(ع) بر مى‏گردد اما بازگشت‏هاى‏83 پیش از میلاد و همچنین 11 قبل از میلاد در تاریخ ثبت است و بازگشت‏هاى بعدى نیز مرتبا به ثبت رسیده است. از آنجایى که دنباله‏دار هالى تحت تاثیر نیروى گرانشى سیارات برجیس و کیوان(مشترى و زحل) قرار دارد لذا دوره گردش آن دقیقا ثابت نیست و بین 74 تا 78 سال به درازا مى‏کشد، از این‏رو بازگشت مجدد آن به سال 2 - 2061م با درخشندگى خوبى خواهد بود.
پژوهشهاى فضا ناوها ::::بازگشت‏سال‏1986م فرصت مناسبى بود تا دنباله‏دار هالى به کمک فضاناوهاى پژوهشى از نزدیک مورد بررسى قرار گیرد، هدف از این برنامه مطالعه ساختار جرم مزبور از نظر فیزیکى و شیمیایى و آزمایش هسته، و جو هالى و همچنین رابطه میان جرم آن با بادهاى خورشید بوده است.
بر این اساس مؤسسه پژوهش‏هاى کیهانى اروپا فضاناو جیوتو (Giotto) و شوروى‏های قدیم دو فضاناو به نام «وگاى 1 و 2» ( Vega) و ژاپنیها نیز فضاناوهایى به سوى هالى روانه ساختند. فضاناو وگا 1، در تاریخ‏6 مارس‏1986 از فاصله‏8889 کیلومترى آن گذشت، طراحان سفینه مزبور امیدوار بودند که فضاناو وگا1، از گیسوى دنباله‏دار نمونه بردارى کند و هسته آن را به دقت مورد کاوش قرار دهد. با وجودى که به دلیل پاره‏اى نواقص فنى، عکسبردارى واضح و روشن از هسته امکان‏پذیر نگردید، اما عکس‏ها و اطلاعاتى که به زمین مخابره شد، کاملا شگفت‏انگیز و غیر منتظره بود. وگا2، نیز در هشتم مارس همان سال از فاصله 8030 کیلومترى هسته هالى گذشت و با وجودى که به وسیله غبارهاى گیسوى هالى به شدت بمباران گردید، توانست اطلاعات و عکس‏هاى جالب و گرانقیمتى به زمین ارسال دارد. فضاناو جیوتو از فاصله 605 کیلومترى هسته عبور کرد و عکس‏هاى دقیق‏تر و روشن‏ترى به زمین مخابره نمود و نارسایى‏هاى وگاى 1 و 2 را جبران ساخت. نتایجى که کلا از این دیدارها به دست آمده، نشان مى‏دهد که هسته هالى شکلى شبیه سیب‏زمینى دارد که ابعاد آن به‏طور متوسط حدود 15×10×5/7 کیلومتر است و سطح آن همانند ذغال، سیاه بوده و نسبت‏بازتاب آن از 4درصد تجاوز نمى‏کند، عکس‏ها و اطلاعات مخابره شده نشان مى‏دهد که هسته هالى در میان ابرى از غبار جاى دارد و عوارضى به صورت شکاف‏ها و گودال‏ها و فرورفتگى‏ها، در سطح آن به چشم مى‏خورد که اندازه آن‏ها بین 100متر مکعب تا یک کیلومتر است. علاوه بر عوارض مزبور، پدیده‏هاى فورانى کاملا غیر منتظره‏اى در سطح هسته به چشم مى‏خورد که گاز از آن بیرون مى‏جهد. گیسو و دنباله هالى از گازهایى که از هسته تبخیر مى‏شوند، تشکیل مى‏یابند و غبار نیز از سطح هسته پراکنده مى‏گردد، در سطح رو به خورشید هسته هالى چند دهانه فورانى یافت مى‏گردد که جمعا منبع اصلى گسیل گاز و غبار را تشکیل مى‏دهند، هسته هالى جسم سیاهى است که نور خورشید را جذب مى‏کند و دمایى را معادل 300 تا 400 گلوین(27 تا127 درجه سانتیگراد) نشان مى‏دهد. فضاناو جیوتو که تا اعماق گیسوى هالى پیش رفته بود، مقدار گاز و ترکیبات آن را اندازه‏گیرى کرده و چنین نشان مى‏دهد که 80درصد گیسو از مولکول‏هاى آب و بقیه اکثرا از مولکول‏هاى دى‏اکسید کربن تشکیل یافته است. تجزیه و تحلیل ذرات غبار دنباله‏دار هالى که به وسیله ابزارهاى نصب شده در جیوتو و وگا به عمل آمده، نشان مى‏دهد که تقریبا 80درصد آنها حاوى ئیدروژن، کربن، نیتروژن، اکسیژن، و مقدارى گوگرد است و علاوه بر آن، مقدارى سدیم، منیزیوم، سیلیسیم، کلسیم و آهن نیز در آن یافت مى‏گردد.
2 - یکى دیگر از ستاره‏هاى دنباله‏دار متناوبى که در تمام قسمت‏هاى مدارش قابل مشاهده بوده است، ستاره دنباله‏دار «شواسمن‏» است، این ستاره در حقیقت قابل توجه است و مدارش بین مشترى و زحل قرار دارد و درخشندگى آن تغییر مى‏پذیرد.
3 - از دیگر ستاره‏هاى دنباله‏دار قابل توجه ستاره‏اى است که سال 1882م در روشنایى روز کاملا قابل رؤیت‏بود و از خرمن خورشید در فاصله 50000 کیلومترى سطح آن عبور نمود. (6)
پى‏نوشتهای قسمت چهارم ::::::::::
کفایة‏الموحدین، اسماعیل عقیلى، مقاله 4، بیان برخى از علائم ظهور، منتهى الآمال محدث قمى، فصل‏7 - در بعضى از علامات ظهوره، بحار، ج‏52، ص 195. *******2) مدرک قبل. *******3) مدرک قبل. *******4) بحار، ج‏51، ص‏123 - روضه کافى، ج‏8، ص‏63. *******5) بحار، ج‏51، ص‏129. *******6) مایردگانى، نجوم به زبان ساده 2 /6 ترجمه محمد رضا خواجه‏پور، نشر گیتاشناسى‏1363ش، اطلس منظومه خورشیدى، ص 190، پاتریک مور، گرى هانت، برگردان عباس جعفرى، نشر گیتاشناسى 1374ش.
قسمت پنجم:::::::::::
نگاهی مجدد به غیبت
پس از در گذشت و یا شهادت امام حسن(ع), ماموران خلیفه عباسى حرکت گسترده اى را آغاز کردند و به جست و جوى فرزند و جانشین آن حضرت پرداختند(1). در هر جا که احتمال وجود امام زمان(ع) را مى دادند, حضور مى یافتند. هدف آنان از هجوم به منزل امام حسن(ع) و اذیت و آزار بنى هاشم, دستگیرى و قتل فرزند امام حسن(ع) بود. این پیگیرى خطرى بزرگ براى آینده امامت بود, که با قد رت و حکمت پروردگار مهدى(ع) از نظرها پنهان گردید و از خطرها به دور ماند.در آغاز غیبت, میان علما و دانشمندان اختلاف است. سه نظر در آن وجود دارد:1. گروهى مانند شیخ مفید(ره) آغاز غیبت صغرا را از هنگام ولادت حضرت مهدى(ع) به شمار آورده اند(2); زیرا از همان سالهاى آغازین ولادت, آن حضرت غیبت نسبى داشت و شمارى اندک از یاران, وى را مشاهده کردند.بنابراین نظر, دوره غیبت صغرا تقریباً 74 سال مى شود, یعنى از آغاز ولادت, تا پایان سفارت آخرین سفیر حضرت.2. برخى بر آنند که غیبت صغرا, از سال 260 ه. ق. یعنى سال درگذشت امام حسن(ع) آغاز شد و این مدت, تا شروع غیبت کبرا, دوران آمادگى شیعیان و اُنس آنان به جدایى از امام زمان(ع) نام گرفت. این دوران تقریباً هفتاد ساله, غیبت همه جانبه نبود. سفیرانى رابط بین امام ومردم بودند و مردم با واسطه, پرسشهاى دینى و دنیایى خود را از آن حضرت دریافت مى کردند.3. گروهى آغاز غیبت امام(ع) رااز زمانى مى دانند که ماموران خلیفه به منزل حضرت در سامرا, هجوم آوردند, تا وى را دستگیر کنند و آن حضرت در آن هنگام, در سرداب و همان جا, از دیده ها پنهان شد و تاکنون, در آن جا, بدون آب و غذا زندگى مى کند و روزى از آن جا ظهور خواهد کرد. این داستان چنان شهرت یافته که وى را (صاحب سرداب) لقب داده اند(3).در پاسخ این سخنان باید گفت: در منابع شیعى و کتابهاى امامیه, هیچ نامى از (سرداب) نیست. نویسندگان اهل سنت در نوشته هاى خود بر این نظر اصرار مى ورزند ومتائسفانه این مسائله دستاویز حمله نا آگاهانه برخى از آنان به تشیع گردیده است(4). پنداشته اند که شیعیان در میانه سرداب, امام خودرا مى جویند و ظهورش را از آن نقطه انتظار مى کشند; از این روى, تهمتهایى به شیعه زده اند و زحمت مراجعه به منابع شیعى را در این زمینه به خود نداده اند.البته داستان حمله ماموران معتضد عباسى به منزل امام(ع) و برخورد آنان با آب فراوان و دیدن فردى که در گوشه اى نشسته و عبادت مى کند و سپس هجوم به طرف وى و ناکام شدن آنان از دستگیرى وى, در برخى از منابع شیعى آمده است, اما در این نقل, بر فرض صحت سند و دلالت آن: اولاً, از (سرداب) نامى برده نشده است ثانیاً, حمله دیگرى که از ناحیه معتضد صورت گرفته خلاف آن چیزى را که اهل سنت مى گویند, ثابت مى کند زیرا بنابراین نقل, امام(ع) آن محلّ را ترک کرد و از پیش چشم ماموران گریخت و در نتیجه, در سرداب نیست(5).منشائ خرده گیریهاى نا آگاهانه برخى به شیعه, در این زمینه, آن است که شیعیان به بخشى از حرم عسکریین در سامرا, یعنى (سرداب) احترام و توجه خاصى دارند و آن را زیارت مى کنند. خاطره هاى امامان خویش را گرامى مى دارند و آن مکان را مورد عنایت قرار مى دهند. و این نه به خاطر آن استکه امام زمان(ع) در ین جا مسکن گزیده است و زندگى مى کند, بلکه از آن جهت که زمانى مرکز عبادت و سکونت چند تن از امامان راستین تشیع بوده است. و ما حب الدیار شقفن قلبى ولکن حبّ من سکن الدیار گذشته از این, بر اساس احادیث فراوانى که در منابع شیعى وجود دارد, شیعیان بر این باورند که امام زمان(ع) در میان مردم در رفت و آمد است و در مراسم حج و مانند آن شرکت مى جوید و مانند یوسف که برادرانش را مى شناخت وآنان وى را نمى شناختند, دوستان خویش را مى شناسد و...(6) بنابراین, داستان غیبت حضرت مهدى(ع) در سرداب سامرا و زندگى کردن حضرت در آن مکان, بهتان و دروغى بیش نیست و هیچ یک از بزرگان شیعه, چنین باورى نداشته و ندارند.


برچسب‌ها :
نویسنده: iranianinternational | نسخه قابل چاپ | 1391/11/10 - 11:30 | 1 2 3 4 5
((بسم الله الرحمن الرحیم))
زندگی نامه امام حسن عسکری (ع)


مقدمه ::::::خلاصه زندگی امام:::::
امام حسن عسکرى ( ع ) در سال 232 هجرى در مدینه چشم به جهان گشود . مادروالا گهرش سوسن یا سلیل زنى لایق و صاحب فضیلت و در پرورش نهات مراقبت را داشت , تا حجت حق را آن چنان که شایسته است پرورش دهد .این زن پرهیزگار در سفرى که امام عسکرى ( ع ) به سامرا کرد همراه امام بود و در سامرا از دنیارحلت کرد .کنیه آن حضرت ابامحمد بود .
صورت و سیرت امام حسن عسکرى ( ع ) ::::امام یازدهم صورتى گندمگون و بدنى در حد اعتدال داشت .ابروهاى سیاه کمانى , چشمانى درشت و پیشانى گشاده داشت .دندانها درشت و بسیار سفید بود .خالى بر گونه راست داشت .امام حسن عسکرى ( ع ) بیانى شیرین و جذاب و شخصیتى الهى با شکه و وقار و مفسرى کم مانند براى قرآن مجید بود .راه مستقیم عترت و شیوه صحیح تفسیر قرآن را به مردم و به ویژه براى اصحاب بزرگوارش - در ایام عمر کوتاه خود - روشن کرد .
دوران امامت::::به طور کلى دوران عمر 29 ساله امام حسن عسکرى ( ع ) به سه دوره تقسیم میگردد : دوره اول 13 سال است که زندگى آن حضرت در مدینه گذشت .دوره دوم 10 سال در سامرا قبل از امامت .دوره سوم نزدیک 6 سال امامت آن حضرت میباشد .دوره امامت حضرت عسکرى ( ع ) با قدرت ظاهرى بنى عباس رو در روى بود .خلفایى که به تقلید هارون در نشان دادن نیروى خود بلند پروازیهایى داشتند .امام حسن عسکرى ( ع ) از شش سال دوران اقامتش , سه سال را در زندان گذرانید .زندانبان آن حضرت صالح بن وصیف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود , تا بتواند آن حضرت را - به وسیله آن دو غلام - آزار بیشترى دهد , اماآن دو غلام که خود از نزدیک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأ ثیر آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتارى گراییده بودند .وقتى از این غلامان جویاى حال امام شدند , میگفتند این زندانى روزها روزهدار است و شبها تا بامدادبه عبادت و راز و نیاز با معبود خود سرگرم است و با کسى سخن نمی گوید .عبیدالله خاقان وزیر معتمد عباسى با همه غرورى که داشت وقتى با حضرت عسکرى ملاقات میکرد به احترام آن حضرت برمیخاست , و آن حضرت را بر مسند خودمی نشانید .پیوسته میگفت : در سامره کسى را مانند آن حضرت ندیدهام , وى زاهدترین و داناترین مردم روزگار است .پسر عبیدالله خاقان میگفت : من پیوسته احوال آن حضرت را از مردم می پرسیدم .مردم را نسبت به او متواضع مییافتم .میدیدم همه مردم به بزرگواریش معترفند و دوستدار او میباشند .با آنکه امام ( ع ) جز با خواص شیعیان خود آمیزش نمیفرمود , دستگاه خلافت عباسى براى حفظ آرامش خلافت خود بیشتر اوقات , آن حضرت را زندانى وممنوع از معاشرت داشت .از جمله مسائل روزگار امام حسن عسکرى ( ع ) یکى نیز این بود که از طرف خلافت وقت , اموال و اوقات شیعه , به دست کسانى سپرده میشد که دشمن آل محمد( ص ) و جریانهاى شیعى بودند , تا بدین گونه بنیه مالى نهضت تقویت نشود .چنانکه نوشتهاند که احمد بن عبیدالله بن خاقان از جانب خلفا , والى اوقاف وصدقات بود در قم , و او نسبت به اهل بیت رسالت , نهایت مرتبه عداوت راداشت .نیز اصحاب امام حسن عسکرى , متفرق بودند و امکان تمرکز براى آنان نبود , کسانى چون ابوعلى احمد بن اسحاق اشعرى در قم و ابوسهل اسماعیل نوبختى در بغداد میزیستند , فشار و مراقبتى که دستگاه خلافت عباسى , پس از شهادت حضرت رضا ( ع ) معمول داشت , چنان دامن گسترده بود که جناح مقابل را باسختترین نوع درگیرى واداشته بود .این جناج نیز طبق ایمان به حق و دعوت به اصول عدالت کلى , این همه سختى را تحمل میکرد , و لحظهاى از حراست ( ونگهبانى ) موضع غفلت نمیکرد .اینکه گفتیم : حضرت هادى ( ع ) و حضرت امام حسن عسکرى ( ع ) هم از سوى دستگاه خلافت تحت مراقبت شدید و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با یاران خاص و کسانى که براى حل مشکلات زندگى مادى و دینى خود به آنها مراجعه مینمودند - کمتر معاشرت میکردند به جهت آن بود که دوران غیبت حضرت مهدى ( ع ) نزدیک بود , و مردم میبایست کم کم بدان خو گیرند , وجهت سیاسى و حل مشکلات خود را از اصحاب خاص که پرچمداران مرزهاى مذهبى بودندبخواهند , و پیش آمدن دوران غیبت در نظر آنان عجیب نیاید .بارى , امام حسن عسکرى ( ع ) بیش از 29 سال عمر نکرد ولى در مدت شش سال امامت و ریاست روحانى اسلامى , آثار مهمى از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهى و جهت دادن به حرکت انقلابى شیعیانى که از راههاى دور براى کسب فیض به محضر امام ( ع ) میرسیدند بر جاى گذاشت .
در زمان امام یازدهم تعلیمات عالیه قرآنى و نشر احکام الهى و مناظرات کلامى جنبش علمى خاصى را تجدید کرد , و فرهنگ شیعى - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشتههاى دیگر نیز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگى چون یعقوب بن اسحاق کندى , که خود معاصر امام حسن عسکرى بود و تحت تعلیمات آن امام , گردید .در قدرت علمى امام ( ع ) - که از سرچشمه زلال ولایت و اهل بیت عصمت مایه ور بود - نکتهها گفتهاند , از جمله : همین یعقوب بن اسحاق کندى فیلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ایرانى ابونصر فارابى شاگرد مکتب وى بوده است ,در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابى را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانید و بعدها از دوستداران و در صف پیروان آن حضرت درآمد .
شهادت امام حسن عسکرى ( ع )::::شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال 260 هجرى نوشته اند .در کیفیت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبیدالله بن خاقان گویدروزى براى پدرم ( که وزیر معتمد عباسى بود ) خبر آوردند که ابن الرضا - یعنى حضرت امام حسن عسکرى - رنجور شده , پدرم به سرعت تمام نزد خلیفه رفت و خبررا به خلیفه داد .خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود با او همراه کرد .یکى از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود , امر کرد ایشان راکه پیوسته ملازم خانه آن حضرت باشند , و بر احوال آن حضرت مطلع گردند .وطبیبى را مقرر کرد که هر بامداد و پسین نزد آن حضرت برود , و از احوال او آگاه شود .بعد از دو روز براى پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است , و ضعف بر او مستولى گردیده .پس بامداد سوار شد , نزد آن حضرت رفت و اطبارا - که عموما اطباى مسیحى و یهودى در آن زمان بودند - امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضى الفضات ( داور داوران ) را طلبید و گفت ده نفر ازعلماى مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند .و این کارها را براى آن میکردند که آن زهرى که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزدمردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته , پیوسته ایشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربیع الاول سال 260ه .ق آن امام مظلوم در سن 29 سالگى از دار فانى به سراى باقى رحلت نمود .بعداز آن خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد , زیرا شنیده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولى خواهد شد , و اهل باطل را منقرض خواهد کرد ... تا دو سال تفحص احوال او میکردند ....این جستجوها و پژوهشها نتیجه هراسى بود که معتصم عباسى و خلفاى قبل و بعداز او - از طریق روایات مورد اعتمادى که به حضرت رسول الله ( ص ) میپیوست ,شنیده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکرى فرزندى پاک گهر ملقب به مهدى آخر الزمان - همنام با رسول اکرم ( ص ) ولادت خواهد یافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد .بدین جهت به بهانه هاى مختلف مختلف در خانه حضرت عسکرى ( ع ) رفت و آمد بسیار میکردند ,و جستجو مینمودند تا از آن فرزند گرامى اثرى بیابند و او را نابود سازد .به راستى داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهیم ( ع ) و حضرت موسى ( ع ) تکرار میشد .حتى قابلههایى را گماشته بودند که در این کار مهم پى جویى کنند .اما خداوند متعال - چنانکه در فصل بعد خواهید خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسیب زمان حفظ کرد , و همچنان نگاهدارى خواهد کرد تا مأ موریت الهى خود را انجام دهد .بارى , علت شهادت آن حضرت را سمى میدانند که معتمد عباسى در غذا به آن حضرت خورانید و بعد , از کردار زشت خود پشیمان شد .بناچار اطباى مسیحى ویهودى که در آن زمان کار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند , به ویژه در مأ موریتهایى که توطئه قتل امام بزرگوارى مانند امام حسن عسکرى ( ع ) در میان بود , براى معالجه فرستاد .البته از این دلسوزیهاى ظاهرى هدف دیگرى داشت , و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقیقت ماجرا بود .بعد از آگاه شدن شیعیان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسکرى ( ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت , و از سوى صداى ناله و گریه برخاست .مردم آماده سوگوارى و تشییع جنازه آن حضرت شدند .
ماجراى جانشین بر حق امام عسکرى:::ابوالادیان میگوید : من خدمت حضرت امام حسن عسکرى ( ع ) می کردم .نامه هاى آن حضرت را به شهرها می بردم .در مرض موت , روزى من را طلب فرمود و چندنامهاى نوشت به مدائن تا آنها را برسانم .سپس امام فرمود : پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهى شد و صداى گریه و شیون از خانه من خواهى شنید , و درآن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود .ابوالادیان به امام عرض میکند : اى سید من , هرگاه این واقعه دردناک روى دهد , امامت با کیست ؟ فرمود : هرکه جواب نامه من را از تو طلب کند .ابوالادیان میگوید : دوباره پرسیدم علامت دیگرى به من بفرما .امام فرمود : هرکه بر من نماز گزارد .ابوالادیان میگوید : باز هم علامت دیگرى بگو تا بدانم .امام میگوید : هر که بگوید که در همیان چه چیز است او امام شماست .ابوالادیان میگوید : مهابت و شکوه امام باعث شد که نتوانم چیز دیگرى بپرسم .رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم .وقتى به در خانه امام رسیدم صداى شیون و گریه از خانه امام بلند بود .داخل خانه امام , جعفرکذاب برادر امام حسن عسکرى را دیدم که نشسته , و شیعیان به او تسلیت میدهند و به امامت او تهنیت می گویند .من از این بابت بسیار تعجب کردم پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم .اما او جوابى نداد و هیچ سؤالى نکرد .چون بدن مطهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود , خادمى آمد وجعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند .چون جعفر به نمازایستاد , طفلى گندمگون و پیچیده موى , گشاده دندانى مانند پاره ماه بیرون آمدو رداى جعفر را کشید و گفت : اى عمو پس بایست که من به نماز سزاوارترم .رنگ جعفر دگرگون شد .عقب ایستاد .سپس آن طفل پیش آمد و بر پدر نمازگزارد و آن جناب را در پهلوى امام على النقى علیه السلام دفن کرد .سپس رو به من آورد و فرمود : جواب نامهها را که با تو است تسلیم کن .من جواب نامه رابه آن کودک دادم .پس حاجزوشا از جعفر پرسید : این کودک که بود , جعفرگفت : به خدا قسم من او را نمی شناسم و هرگز او را ندیدهام .در این موقع , عدهاى از شیعیان از شهر قم رسیدند , چون از وفات امام ( ع )با خبر شدند , مردم به جعفر اشاره کردند .چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند واز او پرسیدند : بگو که نامههایى که داریم از چه جماعتى است و مالها چه مقداراست ؟ جعفر گفت : ببینید مردم از من علم غیب میخواهند ظاهر شد و از قول امام گفت : اى مردم قم با شما نامههایى است از فلان و فلان و همیانى ( کیسهاى ) که درآن هزار اشرفى است که در آن ده اشرفى است با روکش طلا .شیعیانى که از قم آمده بودند گفتند : هرکس تو را فرستاده است امام زمان است این نامه ها و همیان را به او تسلیم کن .جعفر کذاب نزد معتمد خلیفه آمد و جریان واقعه را نقل کرد .معتمد گفت : بروید و در خانه امام حسن عسکرى ( ع ) جستجو کنید و کودک را پیدا کنید .رفتند و از کودک اثرى نیافتند .ناچار صیقل کنیز حضرت امام عسکرى ( ع ) راگرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اینکه او حامله است .ولى هرچه بیشترجستند کمتر یافتند .خداوند آن کودک مبارک قدم را حفظ کرد و تا زمان ما نیزدر کنف حمایت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان میباشد .درود خداى بزرگ براو باد .
متن اصلی زندگینامه ::::::::::::::
امام عسکرى، یادهمین پیشواى شیعیان، در سال 232 ه\'. ق چشم به جهان گشود (1). پدرش امام دهم، حضرت هادى - علیه السلام - و مادرش بانوى پارسا و شایسته، «حُدَیثه»، است (2) که برخى، از او بنام «سوسن» یاد کرده‏اند (3). این بانوى گرامى، از زنان نیکو کار و داراى بینش اسلامى بود و در فضیلت او همین بس که پس از شهادت امام حسن عسکرى - علیه السلام - پناهگاه و نقطه اتّکاى شیعیان در آن مقطع زمانى بسیار بحرانى و پر اضطراب بود (4). از آنجا که پیشواى یازدهم به دستور خلیفه عباسى در «سامّرأ»، در محله «عسکر» سکونت (اجبارى) داشت، به همین جهت «عسکرى» نامیده مى‏شود (5). از مشهورترین القاب دیگر حضرت، «نقى» و «زکى» (6) وکنیه‏اش «ابو محمد» است. او 22 ساله بود که پدر ارجمندش به شهادت رسید. مدّت امامتش 6 سال و عمر شریفش 28 سال بود، در سال 260 ه\' به شهادت رسید و در خانه خود در سامّرأ در کنار مرقد پدرش به خاک سپرده شد (7).
خلفاى معاصر حضرت امام عسکرى - علیه السلام - در مدت کوتاه امامت خویش با سه نفر از خلفاى عباسى که هر یک از دیگرى ستمگرتر بودند، معاصر بود، این سه تن عبارتند از: 1 - المعتزّ بالله (252 - 255) 2 - المهتدى الله(255 - 256) 3 - المعتمد بالله(256 - 279) ...خلفاى عباسى که روز نخست به نام طرفدارى از علویان و به عنوان گرفتن انتقام آنان از بنى امیه قیام کردند، آنچه را که قبلاً به مردم وعده داده بودند، نادیده گرفته و مانند خلفاى بنى امیه و بلکه بدتر از آنان ستمگرى و خود کامگى را آغاز کردند. براى ارائه کارنامه سیاه خلفاى عباسى که با امام عسکرى - علیه السلام - معاصر بودند، ذیلاً به حوادث دوران حکومت‏و چگونگى زمامدارى آنان را به صورت فشرده اشاره مى‏کنیم:
1 - معتزّ :::وى فرزند متوکل عباسى است که پس از برکنارى مستعین در سال 252 زمام امور را به دست گرفت و راه پیشینیان را تعقیب کرد. پس از قتل متوکل، ترکان بر امور کشور مسلط شدند و به جاى اینکه خلیفه فرمانده آنان باشد، خلیفه را به زیر فرمان خود در آوردند، به گونه‏اى که اگر خلیفه به خواسته‏هاى آنان تن نمى‏داد، نقشه برکنارى یا قتل او را مى‏کشیدند. داستانى که ذیلاً یادآور مى‏شویم گواه این معنا است: روزى «معتز» گروهى از همفکران و محرمان اسرار خود را در مجلسى گرد آورد سپس ستاره‏شناسى را احضار کردند تا مدت خلافت وى را تعیین کند. در این موقع ظریفى که در مجلس بود، گفت: من بیش از ستاره شناس، از مدت خلافت و عمر او آگاهم. آنگاه نظریه خود رإ؛ ّّل چنین بیان کرد: تا روزى که ترکان هوادار خلیفه هستند و دوام حکومت او را بخواهند، او بر مسند خلافت مستقر خواهد بود و روزى که مورد خشم آنان قرار گیرد و علاقه آنان از او قطع شود، آن روز پایان حکومت او خواهد بود!(8)
قتل معتزّ ::::بر اثر نفوذ و تسلط ترکان در دربار خلافت، وضع به گونه‏اى بود که خلیفه یک مقام تشریفاتى بیش نبود ورتق وفتق امور عملاً در دست ترکان قرار داشت. روزى گروهى از ترکان وارد قصر معتز شدند و او را کشان کشان به اتاقى بردند، آنگاه او را با چوب و چماق کتک زده و پیراهنش را سوزاندند و او را در حیاط قصر زیر آفتاب نگه داشتند. آفتاب آن روز به قدرى گرم بود که زمین مانند تنور داغ بود و هیچ کس نمى‏توانست دو پاى خود را بر روز زمین بگذارد و ناچار بود به اصطلاح پا بپا شود. در این موقع ترکان او را از مقام خلافت خلع کردند و گروهى را بر این خلع گوه گرفتند. سپس به منظور قتل خلیفه معزول تصمیم گرفتند او را به یک نفر بسپارند تا در اثر گرسنگى و تشنگى و شکنجه‏هاى فراوان به زندگى او خاتمه دهد. بدین گونه خلیفه را در حالى که نیمه جانى در بدن داشت، در سردابى جا دادند و درب سرداب را با خشت و گچ مسدود کردند و معتز به همان حالت زنده به گور شد!(9)
2 مهتدى ::::::«مهتدى»، دومین خلیفه معاصر امام یازدهم، و چهاردهمین خلیفه عباسى بود که پس از قتل برادرش «معتز» در سال 255 ه\' بر مسند خلافت تکیه زد. مهتدى نیز بسان برادر، استقلالى در کارها نداشت و پیوسته بازیچه دست ترکان دربار عباسى بود. مهتدى، در قیاس با دیگر خلفاى عباسى، فردى معتدل بود، و از نظر اخلاق و رفتار بى شباهت به «عمر بن عبدالعزیز» در میان خلفاى بنى امیه نبود. او گاهى مى‏گفت: در میان خلفاى اموى حداقل یک فرد پاکدامن (عمر بن عبدالعزیز) وجود داشت، براى ما بسیار شرم آور است که در میان خلفاى عباسى کسى شبیه و مانند او نباشد؛ ازینرو او نیز همچون عمر بن عبدالعزیز تا حدودى به شکایات مردم رسیدگى مى‏کرد و در غذا و لباس و امور اقتصادى میانه روى را رعایت مى‏نمود. او پس از رسیدن به خلافت، دربار را از مظاهر تشریفات و اشرافیگرى پاکسازى و بساط میگسارى را جمع کرد. مورخان در این زمینه داد سخن داده او را به این مناسبت ستوده‏اند (10). البته به نظر مى‏رسد که انگیزه مهتدى در این حرکت، ملاحظات اجتماعى و سیاسى بوده است. او این معنا را درک مى‏کرد که در جامعه اسلامى افرادى به مراتب از او بهتر و آگاهتر و شایسته‏تر وجود دارند و با وجود چنین شخصیتهایى او باید زمام کار مسلمانان را به آنان بسپارد و خود از صحنه سیاست و زمامدارى کنار برود و با این ژستها مى‏خواست پایگاه مردمى پیدا کند، وگرنه شخصى که به قول برخى از مورخان، روزها روزه مى‏گرفت و با نان و سرکه و نمک افطار مى‏کرد (11)، باید آنچنان هوسهاى نفسانى خویش را سرکوب کرده باشد که خلافت را به چیزى نخرد، در صورتى که مى‏بینیم او تا آخرین لحظه عمر و تا روزى که مانندبرادر خود معتز کشته شد، بر مسند خلافت تکیه زده بود. تاریخ از این زمامداران زیاد دیده و بسیار بعید است که این نوع کارها انگیزه الهى داشته باشد. روشنترین گواه بر دنیاطلبى و طغیانگرى مهتدى این است که وى امام عسکرى را به زندان فرستاد و در دوران حکومت او تا شبى که کشته شد امام در زندان به سر مى‏برد و حتى تصمیم داشت امام را به قتل برساند. (12)
3 - معتمد ::::سومین خلیفه معاصر امام عسکرى - علیه السلام - معتمد عباسى است. چهار سال از دوران امامت حضرت عسکرى - علیه السلام - در دوران حکومت او سپرى شده است. معتمد در سال 229 متولد شد و در سال 256 به وسیله ترکان به خلافت رسید و در سال 279 در گذشت. اگر مورخان درباره مهتدى (پسر عموى معتمد) (13) مطالبى تمجیدآمیز نوشته و تا حدى او را ستوده‏اند، در مقابل، در بیان فساد اخلاق معتمد داد سخن داده‏اند و اتفاق نظر دارند که او شیفته عیاشى و خوشگذرانى بود و آنچه براى او مطرح نبود کار و گرفتاریهاى مردم بود. از این جهت مردم نیز از او روى گردان بودند و چشم امید به برادر او «موفق» (طلحه) دوخته بودند زیرا به علت آنکه او بشدت در فساد اخلاق و شهوات غوطه ور شده بود(14)، برادرش «موفق» زمام امور را به دست گرفته بود. مورخان در باب اقتدار «موفق» در عصر معتمد مى‏نویسند: گرچه زمام خلافت بظاهر در دست «معتمد» بود، اما در واقع گرداننده خلافت «موفق» بود و براى معتمد از خلافت نامى بیش نبود. (15)
اوضاع سیاسى، اجتماعى عصر امام عسکرى (ع):::::چنانکه دیدیم، خلفاى عباسى از هر گونه اِعمال فشار و محدودیت نسبت به امامان دریغ نمى‏کردند و این فشارها در عصر امام جواد و امام هادى و امام عسکرى در سامّرأ به اوج خود رسید. شدّت این فشارها به قدرى بود که سه پیشواى بزرگ شیعه که در مرکز حکومت آنها (سامّرأ) مى‏زیستند، با عمر کوتاهى جام شهادت نوشیدند: امام جواد در سن 25 سالگى، امام هادى در سن 41 سالگى و امام عسکرى در سن 28 سالگى که جمعاً 92 سال مى‏شود؛ و این حاکى از شدّت فشارها و صدمات رسیده بر آنها مى‏باشد. ولى در این میان، فشارها و محدودیتهاى زمان امام حسن عسکرى، به دو علّت، از دو پیشواى دیگر بیشتر بود: 1 - در زمان امام عسکرى - علیه السلام - شیعه به صورت یک قدرت عظیم در عراق درآمده بود و همه مردم مى‏دانستند که این گروه به خلفاى وقت معترض بوده و حکومت هیچ یک از عباسیان را مشروع و قانونى نمى‏داند، بلکه معتقد است امامت الهى در فرزندان على - علیه السلام - باقى است، و در آن زمان شخصیت ممتاز این خانواده امام حسن عسکرى - علیه السلام - بود. گواه قدرت شیعیان، اعتراف «عبید اùََ»، وزیر «معتمد» عباسى، به این موضوع است. توضیح اینکه پس از شهادت حضرت عسکرى، برادرش جعفر «کذّاب» نزد عبید الله رفت و گفت: منصب برادرم را به واگذار، من در برابر آن سالیانه بیست هزار دینار به تو مى‏دهم. وزیر به او پرخاش کرد و گفت: احمق! خلیفه آن قدر به روى کسانى که پدر و برادر تو را امام مى‏دانند، شمشیر کشید تا بلکه بتواند آنان را از این عقیده برگرداند، ولى نتوانست، و با تمام کوششهایى که کرد توفیقى به دست نیاورد، اینک اگر تو در نظر شیعیان امام باشى نیازى به خلیفه و غیر خلیفه ندارى واگر در نظر آنان چنین مقامى نداشته باشى، کوشش ما، در این راه کوچکترین فایده‏اى نخواهد داشت. (16)2 - خاندان عباسى و پیروان آنان، طبق روایات و اخبار متواتر، مى‏دانستند مهدى موعود که تار و مار کننده کلیه حکومتهاى خود کامه است، از نسل حضرت عسکرى - علیه السلام - خواهد بود، به همین جهت پیوسته مراقب وضع زندگى او بودند تا بلکه بتوانند فرزند او را به چنگ آورده و نابود کنند (همچون تلاش بیهوده فرعونیان براى نابودى موسى!) چنانکه در جریان شهادت امام توضیح خواهیم داد. به دلائل یاد شده در بالا، فشار و اختناق در مورد پیشواى یازدهم فوق العاده شدید بود و از هر طرف او را تحت کنترل و نظارت داشتند. حکومت عباسى به قدرى از نفوذ و موقعیت مهم اجتماعى امام نگران بود که امام را ناگزیر کرده بود هر هفته روزهاى دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود.(17)(18)دربار عباسى به قدرى وحشت داشت که به این مقدار کفایت نکرد، بلکه «معتز» امام را بازداشت و زندانى کرد (19) و حتى به «سعید حاجب» دستور داد امام را به سمت کوفه حرکت داده و در راه او را به قتل برساند، ولى پس از سه روز، ترکان، خودِ او را به هلاکت رساندند(20)/پس از او «مهتدى» نیز امام را بازداشت و زندانى کرد و تصمیم به قتل حضرت داشت که خداوند مهلت نداد و ترکان بر ضدّ او شوریدند و وى را به قتل رساندند (21).
تدابیر امنیتى امام عسکرى (ع):::::::علاوه بر آنچه گفتیم، اسناد و شواهد دیگرى در دست است که از یک سو عمق شیطنت و وسعت نقشه‏هاى خائنانه دربار عباسى در مورد امام و یارانش را نشان مى‏دهد، و از سوى دیگر هشیارى و تدابیر امنیتى امام را بخوبى جلوه گر مى‏سازد که از آن جمله چند مورد یاد شده در زیر را مى‏تون نام برد: 1 - «ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى» (22) مى‏گوید: ما چند نفر در زندان بودیم که «امام عسکرى» و برادرش «جعفر» را وارد زندان کردند. براى عرض ادب و خدمت، به سوى حضرت شتافتیم و گرد ایشان جمع شدیم. در زندان، مردى «جمحى» (خ ل: عجمى) بود و ادعا مى‏کرد که از علویان است. امام متوجه حضور وى شد و گفت: اگر در جمع شما فردى که از شما نیست نمى‏بود، مى‏گفتم کى آزاد مى‏شوید. آنگاه به مرد «جمحى» اشاره کرد که بیرون رود، و او بیرون رفت. سپس فرمود: این مرد از شما نیست، از او بر حذر باشید، او گزارشى از آنچه گفته‏اید براى خلیفه تهیه کرده که هم اکنون در میان لباسهاى اوست. یکى از حاضران او تفتیش کرد و گزارش را که در لاى لباس پنهان کرده بود، کشف کرد، مطالب مهم و خطرناکى درباره ما نوشته بود.(23)این حادثه نشان مى‏دهد که حتى در زندان هم براى کنترل امام و شیعیان، مأمور مخفى گماشته بودند. 2 - یکى از یاران امام بنام «احمد بن اسحاق» مى‏گوید: به حضور امام رسیدم و از او درخواست کردم که چیزى بنویسد و من خط او ببینم تا اگر نامه‏اى از او رسید، خطش را بشناسم (و دشمن نتواند بنام امام نامه جعل کند) امام فرمود: خط من، گاهى با قلم باریک و گاهى با قلم پهن است، اگر چنین تفاوتى مشاهده کردى نگران نباش...(24)3 - یکى از یاران امام مى‏گوید: ما گروهى بودیم که وارد سامرّأ شدیم و مترصد روزى بودیم که امام از منزل خارج شود تا بتوانیم او را در کوچه و خیابان ببینیم. در این هنگام نامه‏اى به این مضمون از طرف امام به ما رسید: هیچ کدام بر من سلام نکنید، هیچ کس از شما به سوى من اشاره نکند، زیرا براى شما خطر جانى دارد! (25)4 - «عبدالعزیز بلخى» مى‏گوید: روزى در خیابان منتهى به بازار گوسفند فروشها نشسته بودم. ناگهان امام حسن عسکرى را دیدم که به سوى دروازه شهر حرکت مى‏کرد. در دلم گفتم: خوب است فریاد کنم که: مردم! این حجت خدا است، او را بشناسید. ولى با خود گفتم در این صورت مرا مى‏کشند! امام وقتى به کنار من رسید و من به او نگریستم، انگشت سبابه را بر دهان گذاشت و اشاره کرد که سکوت! من بسرعت پیش رفتم و بوسه بر پاهاى او زدم. فرمود: مواظب باش، اگر فاش کنى، هلاک مى‏شوى! شب آن روز به حضور امام رسیدم. فرمود: باید رازدارى کنید وگرنه کشته مى‏شوید، خود را به خطر نیندازید. (26)5 - در زمان امام عسکرى - علیه السلام - شخصى از علویان به عزم کسب و کار از سامرّأ بیرون آمده و به سوى بلاد جبل (قسمتهاى کوهستانى غرب ایران تا همدان و قزوین) رفت. شخصى از دوستداران امام از مردم «حلوان» (پل ذهاب) به او برخورد کرد و پرسید: - از کجا آمده‏اى؟ - از سامرّأ. - آیا فلان محله و فلان کوچه را مى‏شناسى؟ - آرى. - از حسن بن على خبرى دارى؟ - نه. - براى چه به جبل آمده‏اى؟ - براى کسب و کار. - من پنجاه دینار دارم، آن را بگیر و با هم به سامرّأ برویم و مرا به خانه حسن بن على (عسکرى) برسان. علوى پذیرفت و او را به خانه امام برد...(27)این ماجرا بخوبى نشان مى‏دهد که به واسطه کنترل بسیار شدید حکومت، دسترسى به امام تا چه حدّ دشوار بوده است. از طرف دیگر، مبلغى که مرد حلوانى - در برابر راهنمایى او به خانه حضرت - به شخص علوى پرداخت، نشانه اهمیّت دیدار با امام در آن روزگا است ،زیرا پنجاه دینار در آن زمان مبلغ قابل توجهى بوده است، چه، ارزش یک دینار در آن زمان را برخى از دانشمندان، معادل یک شتر دانسته‏اند (28)، بنابر این پنجاه دینار از نظر قدرت خرید در آن زمان، مثل این بوده است که کسى در زمان ما، قیمت پنجاه شتر را بپردازد!
ابعاد هفتگانه فعالیت امام عسکرى (ع):::::امام عسکرى، با وجود همه این فشارها و کنترلها و مراقبتهاى بى وقفه حکومت عباسى، یک سلسله فعالیتهاى سیاسى و اجتماعى و علمى در جهت حفظ اسلام و مبارزه با افکار ضد اسلامى انجام مى‏داد که مى‏توان آنها را بدین گونه خلاصه کرد:1 – کوشش هاى علمى در دفاع از آیین اسلام و ردّ اشکالها و شبهات مخالفان، و نیز تبیین اندیشه صحیح اسلامى،2 - ایجاد شبکه ارتباطى با شیعیان مناطق مختلف از طریق نمایندگان و اعزام پیکها و ارسال پیامها،3 - فعالیتهاى سرّى سیاسى بر رغم تمامى کنترلها و مراقبتهاى حکومت عباسى، 4 - حمایت و پشتیبانى مالى از شیعیان، بویژه یاران خاص خود،5 - تقویت و توجیه سیاسى رجال و عناصر مهم شیعه در برابر مشکلات،6 - استفاده گسترده از آگاهى غیبى براى جلب منکران امامت و دلگرمى شیعیان،7 - آماده سازى شیعیان براى دوران غیبت فرزند خود امام دوازدهم/اینک هر کدام از این فعالیتها، را جداگانه توضیح مى‏دهیم:
1 - کوششهاى علمى‏::::گرچه امام عسکرى به حکم شرائط نامساعد و محدودیت بسیار شدیدى که حکومت عباسى برقرار کرده بود، موفق به گسترش دانش دامنه دار خود در سطح کل جامعه نشد، اما در عین حال، با همان فشار و خفقان شاگردانى تربیت کرد که هر کدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان نقش مؤثرى داشتند/«شیخ طوسى» - ره - تعداد شاگردان حضرت را متجاوز از صد نفر ثبت کرده است(29) که در میان آنان چهره‏هاى روشن، شخیتهاى برجسته و مردان وارسته‏اى مانند: احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى، عبدالله بن جعفر حمیرى، ابو عمرو عثمان بن سعید عَمرى، على بن جعفر و محمد بن حسن صفّار به چشم مى‏خورند که شرح خدمات و کوشهاى آنان در این کتاب نمى‏گنجد و زندگینامه پر افتخار و آموزنده آنان را مى‏توان در کتب رجال خواند/علاوه بر تربیت این شاگردان، گاهى چنان مشکلات و تنگناهایى براى مسلمانان پیش مى‏آمد که جز حضرت عسکرى کسى از عهده حل آنها بر نمى‏آمد. امام در این گونه مواقع، در پرتو علم امامت، با یک تدبیر فوق العاده، بن بست را مى‏شکست و مشکل را حل مى‏کرد. براى این مطلب مى‏توان دو نمونه ذکر کرد:
الف - اشتباه فیلسوف!::::«ابن شهر آشوب» مى‏نویسد: «اسحاق کِندى» که از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى‏رفت و در عراق اقامت داشت(30)، کتابى تألیف نمود به نام «تناقضهاى قرآن»! او مدتهاى زیادى در منزل نشسته و گوشه نشینى اختیار کرده و خود را به نگارش آن کتاب مشغول ساخته بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى - علیه السلام شرفیاب شد. هنگامى که چشم حضرت به او افتاد، فرمود: آیا در میان شما مردى رشید وجود ندارد که گفته‏هاى استادتان «کندى» را پاسخ گوید؟ شاگرد عرض کرد: ما همگى از شاگردان او هستیم و نمى‏توانیم به اشتباه استاد اعتراض کنیم. امام فرمود: اگر مطالبى به شما تلقین و تفهیم شود مى‏توانید آن را براى استاد نقل کنید؟شاگرد گفت: آرى، امام فرمود:از اینجا که برگشتى به حضور استاد برو و با او به گرمى و محبت رفتار نما و سعى کن با او انس و الفت پیدا کنى. هنگامى که کاملاً انس و آشنایى به عمل آمد، به او بگو: مسئله‏اى براى من پیش آمده است که غیر از شما کسى شایستگى پاسخ آن را ندارد و آن مسئله این است که: آیا ممکن است گوینده قرآن از گفتار خود معانى اى غیر از آنچه شما حدس مى‏زنید اراده کرده باشد؟او در پاسخ خواهد گفت: بلى، ممکن است چنین منظورى داشته باشد. در این هنگام بگو شما چه مى‏دانید، شاید گوینده قرآن معانى دیگرى غیر از آنچه شما حدس مى‏زنید، اراده کرده باشد و شما الفاظ او را در غیر معناى خود به کار برده‏اید؟ امام در اینجا اضافه کرد: او آدم باهوشى است، طرح این نکته کافى است که او را متوجه اشتباه خود کند/شاگرد به حضور استاد رسید و طبق دستور امام رفتار نمود تا آنکه زمینه براى طرح مطلب مساعد گردید. سپس سؤال امام را به این نحو مطرح ساخت: آیا ممکن است گوینده‏اى سخنى بگوید و از آن مطلبى اراده کند که به ذهن خواننده نیاید؟ و به دیگر سخن: مقصود گوینده چیزى باشد مغایر با آنچه در ذهن مخاطب است؟ فیلسوف عراقى با کمال دقت به سؤال شاگرد گوش داد و گفت: سؤال خود را تکرار کن. شاگرد سؤال را تکرار نمود. استاد تأملى کرد و گفت: آرى، هیچ بعید نیست امکان دارد که چیزى در ذهن گوینده سخن باشد که به ذهن مخاطب نیاید و شنونده از ظاهر کلام گوینده چیزى بفهمد که وى خلاف آن را اراده کرده باشد/استاد که مى‏دانست شاگرد او چنین سؤالى را از پیش خود نمى‏تواند مطرح نماید و در حدّ اندیشه او نیست، رو به شاگرد کرد و گفت: تو را قسم مى‏دهم که حقیقت را به من بگویى، چنین سؤالى از کجا به فکر تو خطور کرد؟ شاگرد: چه ایرادى دارد که چنین سؤالى به ذهن خود من آمده باشد؟استاد: نه، تو هنوز زود است که به چنین مسائلى رسیده باشى، به من بگو این سؤال را از کجا یاد گرفته‏اى؟شاگرد: حقیقت این است که، «ابو محمد» (امام حسن عسکرى - علیه السلام -) مرا با این سؤال آشنا نمود/استاد: اکنون واقع امر را گفتى. سپس افزود: چنین سؤالهایى تنها زیبنده این خاندان است (آنان هستند که مى‏توانند حقیقت را آشکار سازند)(31)/آنگاه استاد با درک واقعیت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشى روشن کردند و آنچه را که به عقیده خود درباره «تناقضهاى قرآن» نوشته بود تماماً سوزاند!(32)
ب - مشت راهب باز مى‏شود!:::::::یک سال در سامرّأ قحطى سختى پیش آمد. «معتمد»، خلیفه وقت، فرمان داد مردم به نماز استسقأ (طلب باران‏9 بروند. مردم سه روز پى در پى براى نماز به مصلاّ رفتند و دست به دعا بر داشتند، ولى باران نیامد. روز چهارم «جاثِلیق»، بزرگ اسقفان مسیحى، همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت. یکى از راهبان هر وقت دست خود را به سوى آسمان بلند مى‏کرد بارانى درشت فرو مى‏بارید. روز بعد نیز جاثلیق همان کار را کرد و آنقدر باران آمد که دیگر مردم تقاضاى باران نداشتند، و همین امر موجب شگفت مردم و نیز شک و تردید و تمایل به مسیحیت در میان بسیارى از مسلمانان شد. این وضع بر خلیفه ناگوار آمد و ناگزیر امام را که زندانى بود، به دربار خواست و گفت: امت جدت را دریاب که گمراه شدند!امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه که فردا سه شنبه به صحرا بروند/خلیفه گفت: مردم دیگر باران نمى‏خواهند، چون به قدر کافى باران آمده است، بنابراین به صحرا رفتن چه فایده‏اى دارد؟امام فرمود: براى آنکه ان شأ الله تعالى شک و شبهه را برطرف سازم/خلیفه فرمان داد پیشواى مسیحیان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند. امام عسکرى - علیه السلام - نیز در میان جمعیت عظیمى از مردم به صحرا آمد. آنگاه مسیحیان و راهبان براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند. آسمان ابرى شد و باران آمد. امام فرمان دست راهب معینى را بگیرند و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آوردند. در میان انگشتان او استخوان سیاه فامى از استخوانهاى آدمى یافتند. امام استخوان را گرفت، در پارچه‏اى پیچید و به راهب فرمود: اینک طلب باران کن! راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت، اما بعکس ابر کنار رفت و خوشید نمایان شد! مردم شگفت زده شدند. خلیفه از امام پرسید:این استخوان چیست ؟امام فرمود: این استخوان پیامبرى از پیامبران الهى است که از قبور برخى پیامبران برداشته‏اند و استخوان هیچ پیامبرى ظاهر نمى‏گردد جز آنکه باران نازل مى‏شود. خلیفه امام را تحسین کرد. استخوان را آزمودند، دیدند همان طور است که امام مى‏فرماید/این حادثه باعث شد که امام از زندان آزاد شود و احترام او در افکار عمومى بالا رود. در این هنگام امام از فرصت استفاده کرده و آزادى یاران خود را که با آن حضرت در زندان بودند، از خلیفه خواست و او نیز خواسته حضرت را به جا آورد(33)/2 - ایجاد شبکه ارتباطى با شیعیان‏در زمان امام عسکرى - علیه السلام - تشیع در مناطق مختلف و شهرهاى متعددى گسترش و شیعیان در نقاط فراوانى تمرکز یافته بودند. شهرها و مناطقى مانند: کوفه، بغداد، نیشابور، قم، آبه (آوه)، مدائن، خراسان، یمن رى آذربایجان، سامّرأ، جرجان و بصره از پایگاههاى شیعیان به شمار مى‏رفتند. در میان این مناطق، به دلائلى، سامرّأ، کوفه بغداد قم و نیشابور از اهمیت ویژهاى برخوردار بود(34)/گستردگى و پراکندگى مراکز تجمع شیعیان، وجود سازمان ارتباطى منظمى را ایجاب مى‏کرد تا پیوند شیعیان را با حوزه امامت از یک سو، و ارتباط آنان را با همدیگر از سوى دوم برقرار سازد، و از این رهگذر، آنان را از نظر دینى و سیاسى رهبرى و سازماندهى کند/این نیاز، از زمان امام نهم احساس مى‏شد و چنانکه در سیره آن حضرت و امام دهم توضیح دادیم، شبکه ارتباطى وکالت و نصب نمایندگان در مناطق گوناگون، به منظور برقرارى چنین سیستمى، از آن زمان به مورد اجرا گذاشته مى‏شد/این برنامه در زمان امام عسکرى - علیه السلام - نیز عقیب گردید: به گواهى اسناد و شواهد تاریخى، امام عسکرى - علیه السلام

نمایندگانى از میان چهره‏هاى درخشان و شخصیتهاى برجسته شیعیان، برگزیده، در مناطق متعدد منصوب کرده و با آنان در ارتباط بود و از این طریق پیروان تشیع را در همه مناطق زیر نظر داشت. از میان این نمایندگان، مى‏توان از «ابراهیم بن عبده»، نماینده امام در «نیشابور»، یاد کرد/امام طى نامه مفصلى خطاب به «اسحاق بن اسماعیل» و شیعیان نیشابور، پس از توضیح نقش امامت در هدایت امت اسلامى، تشریح ضرورت و اهمیت پیروى از امامان و هشدار از سرپیچى از فرمان امام نوشت:«... اى اسحاق! تو فرستاده من نزد ابراهیم بن عبده هستى تا وى به آنچه من در نامه‏اى که توسط محمد موسى نیشابورى فرستاده‏ام عمل کند. تو و همه کسانى که در شهر تو هستند موظفید بر اساس نامه مزبور عمل کنید/ابراهیم بن عبده این نامه مرا براى همه بخواند تا جاى سؤال و ابهامى باقى نماند... درود و رحمت فراوان خدا بر ابراهیم بن عبده و بر تو و همه پیروان ما باد! همه کسانى که از پیروان من و از مردم شهر تواند و این نامه را بخوانند و کسانى که در آن ناحیه از حق منحرف نشده‏اند، باید حقوق مالى ما را به ابراهیم بن عبده بپردازند و او نیز باید آن را به «رازى»(35) یا به کسى که وى معرفى مى‏کند، تحویل بدهد، و این دستور من است..»(36)/از این نامه، علاوه بر موضوع جمع آورى وجوه مالى شیعیان که اهمیت بسزایى در تقویت و تحکیم وضع اقتصادى جبهه تشیع داشت، استفاده مى‏شود که نمایندگان امام داراى سلسله مراتبى بودند و حوزه فعالیت هر کدام از آنان مشخص بود و وجوه جمع آورى شده مى‏بایست در نهایت به دست وکیل اصلى برسد و او به امام برساند/امام، گویا براى تقویت و تثبیت موقعیت ابراهیم بن عبده و نیز براى روشن ساختن شعاع حوزه فعالیت او، طى نامه‏اى به «عبدالله بن حَمدِویه بیهقى» چنین نوشت:«من ابراهیم بن عبده را براى دریافت حقوق مالى آن سامان و ناحیه شما منصوب کردم و او را وکیل امین و مورد اعتماد خویش نزد پیروان خود قرار دادم. تقوا در پیش گیرید و مراقب باشید و وجوه مالى واجب را بپردازید که هیچ کس در ترک یا تأخیر پرداخت آن معذور نیست...»(37)گویا برخى از شیعیان در مورد اصالت خط و نامه امام درباره ابراهیم ایجاد شبهه و تردید کرده احتمال داده بودند که مجعول باشد، از اینرو امام طى نامه جداگانه‏اى نوشت:«نامه اى که درباره وکالت ابراهیم از ناحیه من - جهت دریافت حقوق مالى مربوط به من از شیعیان آن منطقه - رسیده، به خط خود من است...»(38)یکى دیگر از نمایندگان امام «احمد بن اسحاق بن عبدالله قمى اشعرى»، از یاران خاص امام و از شخصیتهاى بزرگ شیعى در قم، بود/بعضى از دانشمندان علم رجال، از او به عنوان رابط بین قمیها و امام و از جمله اصحاب خاص آن حضرت یاد کرده‏اند(39). اما دانشمندان دیگر، او را وکیل و نماینده امام دانسته‏اند(40). از روایتى در «بحار الأنوار» استفاده مى‏شود که او نماینده امام در موقوفات قم بوده است(41)/«محمد بن جریر طبرى» مى‏نویسد: احمد بن اسحاق قمى اشعرى، استاد شیخ صدوق، نماینده امام ابو محمد عسکرى بود. وقتى که آن حضرت درگذشت، وکالت حضرت صاحب الزمان را به عهده گرفت. از طرف حضرت نامه هایى خطاب به او صادر مى‏شد، و او وجوه و حقوق مالى قم و اطراف آن را گرد آورى نموده و به امام مى‏رساند(42). احمد بن اسحاق صدو شصت کیسه طلا و نقره را که از شیعیان قم گرفته بود، به امام تسلیم کرد(43) و این، حجم چشمگیر و جوه جمع آورى شده را نشان مى‏دهد/«ابراهیم بن مهزیار» اهوازى، یکى دیگر از وکلاى امام بود. اموالى از بیت المال نزد او جمع آورى شده بود و موفق نشده بود به حضرت عسکرى تحویل دهد. پس از شهادت امام، هنگامى که ابراهیم بیمار شد، به فرزندش محمد وصیت کرد که آن اموال را به محضر حضرت صاحب الزمان برساند. او نیز این مأموریت را انجام داد و به جاى پدرش به نمایندگى امام دوازدهم منصوب گردید(44)/در رأس سلسله مراتب وکلاى امام، «محمد بن عثمان عَمرى» قرار داشت که وکلاى دیگر، به وسیله او با امام در ارتباط بودند. آنان نوعاً اموال و وجوه جمع آورى شده را به وى تحویل مى‏دادند و او به محضر امام مى‏رساند(45)
پیکها و نامه ها::::::علاوه بر شبکه ارتباطى وکالت، امام از طریق اعزام پیکها نیز با شیعیان و پیروان خود ارتباط برقرار مى‏ساخت و از این رهگذر مشکلات آنان را برطرف مى‏کرد. در این زمینه، به عنوان نمونه، مى‏توان از فعالیتهاى «ابوالأدیان»، یکى از نزدیکترین یاران امام یاد کرد(46). او نامه‏ها و پیامهاى امام را به پیروان آن حضرت مى‏رساند، و متقابلاً نامه‏ها، و سؤالها، مشکلات، خمس و دیگر وجوه ارسالى شیعیان را دریافت نموده و در سامرّأ به محضرامام عسکرى مى‏رساند. آخرین مأموریت او را که در روزهاى آخر حیات امام عسکرى رخ داد، در بخش جریان شهادت آن حضرت توضیح خواهیم داد/گذشته از پیکها، امام از طریق مکاتبه نیز باشیعیان ارتباط برقرار مى‏ساخت و از این رهگذر آنان را زیر چتر هدایت خویش قرار مى‏داد. نامه‏اى که امام به «ابن بابویه» نوشته - و در بخش تقویت و توجیه سیاسى عناصر مهم شیعه از آن یاد خواهیم کرد - نمونه‏اى از این نامه‏ها است(47). از این گذشته، امام دو نامه به شیعیان قم و آبه (آوه) نوشته است که متن آنها در کتابهاى ما مضبوط است(48). نامه‏هاى دیکرى نیز به مناسبتهاى دیگر از امام در دست است(49) بر اساس روایتى، امام عسکرى بامداد روز هشتم ربیع الأول سال 260 ه\'، اندکى پیش از رحلت، نامه‏هاى فراوانى به مردم مدینه نوشت(50)
3 - فعالیتهاى سرّى سیاسى‏::::امام عسکرى - علیه السلام - بررغم تمامى محدودیتهاى و کنترلهایى که از طرف دستگاه خلافت به عمل مى‏آمد، یک سلسله فعالیتهاى سرّى سیاسى را رهبرى مى‏کرد که با گزینش شیوه‏هاى بسیار ظریف پنهانگارى، از چشم بیدار و مراقب جاسوسان دربار، بدور مى‏ماند. در این زمینه نمونه‏هاى فراوانى به چشم مى‏خورد که ذیلاً دو مورد آن را از نظر خونندگان محترم مى‏گذرانیم:1 - «عثمان بن سعید عَمرى» که از نزدیکترین و صمیمى‏ترین یاران امام بود(51)،زیر پوشش روغن فروشى فعالیت مى‏کرد. شیعیان و پیروان حضرت عسکرى - علیه السلام - اموال و وجوهى را که مى‏خواستند به امام تحویل دهند، به او مى‏رساندند و او آنها را در ظرفها و مشکهاى روغن قرار داده و به حضور امام مى‏رساند(52)/2 - «داود بن اسود»، خدمتگزار امام که مأمور هیزم کشى و گرم کردن حمام خانه حضرت عسکرى بود، مى‏گوید: این چوب را بگیر و نزد «عثمان بن سعید» ببر و به او بده. من چوب را گرفته روانه شدم. در راه به یک نفر سقّا برخوردم. قاطر او راه مرا بست. سقا از من خواست حیوان را کنار بزنم. من چوب را بلند کردم وبه قاطر زدم. چوب شکست و من وقتى محل شکستگى آن را نگاه کردم، چشمم به نامه هایى افتاد که در داخل چوب بوده است! بسرعت چوب را زیر بغل گرفته و برگشتم و سقا مرا به باد فحش و ناسزا گرفت///وقتى به در خانه امام رسیدم، «عیسى» خدمتگزار امام کنار در به استقبالم آمد و گفت: آقا و سرورت مى‏گوید: چرا قاطر را زدى و چوب را شکستى؟ گفتم: نمى‏دانستم داخل چوب چیست؟ امام فرمود: چرا کارى مى‏کنى که مجبور به عذر خواهى شوى؟ مبادا بعد از این چنین کارى کنى، اگر شنیدى کسى به ما ناسزا (هم) مى‏گوید، راه خود را بگیر و برو و با او مشاجره نکن. ما، در شهر بد و دیار بدى به سر مى‏بریم، تو فقط کار خود را بکن و بدان گزارش کارهایت به ما مى‏رسد(53)/این قضیه نشان مى‏دهد که امام، اسناد، نامه‏ها و نوشته هایى را که سرّى بوده، در میان چوب، جاسازى کرده و براى «عثمان بن سعید» که شخص بسیار مورد اعتماد و رازدارى بوده، فرستاده بوده و این کار را به عهده مأمور حمام که کارش هیزم آوردن و چوب شکستن و امثال اینها بوده - و طبعاً سؤ ظن کسى را جلب نمى‏کرده واگذار کرده بوده است، ولى بر اثر بى احتیاطى او، نزدیک بوده این راز فاش شود!
4 - حمایت و پشتیبانى مالى از شیعیان‏::یکى دیگر از موضعگیریهاى امام عسکرى - علیه السلام - حمایت و پشتیبانى مالى از شیعیان، بویژه از یاران خاص و نزدیک آن حضرت، بود. با یک مطالعه در زندگانى آن حضرت، این مطلب به خوبى آشکار مى‏شود که گاهى برخى از یاران امام، از تنگناى مالى، در محضر امام شکوه مى‏کردند و حضرت، گرفتارى مالى آنان را برطرف مى‏ساخت و گاه حتى پیش از آنکه اظهار کنند، امام مشکل آنان را برطرف مى‏کرد. این اقدام امام مانع از آن مى‏شد که آنان زیر فشار مالى، جذب دستگاه حکومت عباسى شوند. در این زمینه مى‏توان براى نمونه چند مورد زیر را یاد کرد:1 - «ابو هاشم جعفرى»(54) مى‏گوید: از نظر مالى در مضیقه بودم. خواستم وضع خود را طى نامه‏اى به امامعسکرى - علیه السلام - بنویسم، ولى خجالت کشیدم و صرفنظر کردم. وقتى که وارد منزل شدم، امام صد دینار براى من فرستاد و طى نامه‏اى نوشت: هر وقت احتیاج داشتى، خجالت نکش، و پروا مکن، و از ما بخواه که بخواست خغا به مقصود خود مى‏رسى(55)/2 - «على بن زید علوى» مى‏گوید: امام عسکرى - علیه السلام - مبلغى پول به من داد و فرمود: با این پول کنیزى بخر، زیرا کنیز تو مرده است. وقتى که به منزل برگشتم، دیدم کنیز مرده است!(56)3 - «ابو هاشم جعفرى» مى‏گوید: نیاز مالى خود را به اطلاع امام رساندم، امام کیسه‏اى حاوى پانصد دینار به من داد و فرمود: ابو هاشم! این را بگیر و اگر کم است عذر ما را بپذیر!(57)4 - «ابو طاهر بن بلال» یک سال به حج مشرف شد و در مراسم حج مشاهده کرد که «على بن جعفر»(58) مبالغ هنگفتى انفاق کرد. وقتى که از حج بازگشت، جریان را به امام گزارش کرد. امام در پاسخ نوشت: «قبلاً دستور داده بودیم صد هزار دینار به وى بدهند، سپس مجدداً بالغ بر همین مبلغ براى او حواله کردیم ولى او براى رعایت حال ما نپذیرفت». بعد از این جریان «على بن جعفر» به حضور امام شرفیاب شد، به دستور حضرت سى هزار دینار به وى پرداخت گردید.(59)این روایت نشان مى‏دهد که «على بن جعفر» مبالغ درشتى در حجاز توزیع مى‏کرده است، و اگر چه مورد مصرف آنها در روایت معین نشده ولى حجم بزرگ پولها نشان مى‏دهد که این، یک برنامه وسیع و طراحى شده بوده و طبعاً شیعیان نیازمند وشخصیتهاى بزرگ و مبارز شیعه از آن برخوردار مى‏شده‏اند و این برنامه با آگاهى و هدایت و حمایت مالى امام اجرا مى‏شده است/البته پرداخبت چنین مبلغهایى با توجه به محدودیت امام، نباید موجب تردید یا انکار گردد زیرا بررغم آنکه فعالیتهاى اجتماعى و سیاسى امام بشدّت تحت کنترل حکومت عباسى بود، رقمهاى قابل توجهى از شیعیان مناطق مختلف، توسط نمایندگان امام به آن حضرت مى‏رسید. مثلاً تاریخ مى‏گوید: شخصى از «جرجان» به محضر امام رسید و اموالى را که شیعیان آن منطقه فرستاده بودند به پیشکار امام به نام«مبارک» تسلیم کرد(60)، یا شخصى که از جبل (قسمتهاى کوهستانى ایران تا قزوین و همدان) با راهنمایى یک نفر علوى به حضور امام رسیده بود، چهار هزار دینار به امام تقدیم کرد(61)، یا چنانکه قبلاً گفتیم، نماینده امام در قم (احمد بن اسحق) صد و شصت کیسه طلا نقره که از شیعیان آن شهر تحویل گرفته بود، به امام تسلیم کرد(62). غیر از اینها اموال و وجوه قابل توجهى نیز توسط نمایندگان امام عسکرى - علیه السلام - جمع آورى شده بود که تحویل آنها تا زمان شهادت حضرت به تأخیر افتاد و طبعاً به پیشگاه حضرت ولى عصر تقدیم شد که مى‏توان به عنوان نمونه از اموال فراوانى یاد کرد که در اختیار «ابراهیم بن مهزیار» بوده و پس از مرگ او پسرش «محمد» به نماینده امام عصر تحویل داد(63)/همچنین مى‏توان از هفتصد دینارى که نزد یکى از اهالى جبل بوده(64)، و نیز از پانصد دینارى که در اختیار یکى دیگر از شیعیان بنام «عمران همدان» بوده(65)، نام برد/
5 - تقویت و توجیه سیاسى رجال و عناصر مهمّ شیعه‏::::از جالبترین فعالیتهاى سیاسى امام عسکرى - علیه السلام - تقویت و توجیه سیاسى رجال مهم شیعه در برابر فشارها و سختیهاى مبارزات سیاسى، در جهت حمایت از آرمانهاى بلند تشیع بود. از آنجا که شخصیتهاى بزرگ شیعه در فشار بیشترى بودند، امام به تناسب مورد، هر یک از آنان را به نحوى دلگرم و راهنمایى مى‏کرد و روحیه آنان را بالا مى‏برد تا میزان تحمل و صبر و آگاهى آنان در برابر فشارها، تنگناها و فقر و تنگدستیها فزونى یابد و بتوانند مسئولیت بزرگ اجتماعى و سیاسى و وظایف دینى خود را بخوبى انجام دهند. «محمد بن حسن بن میمون» مى‏گوید: نامه‏اى به امام عسکرى - علیه السلام - نوشتم و از فقر و تنگدستى شکوه کردم، ولى بعداً پیش خود گفتم: مگر امام صادق - علیه السلام - نفرموده که: فقرا با ما بهتر از توانگرى با دیگران است، و کشته شدن با ما بهتر از زنده ماندن با دشمنان ما است.
امام در پاسخ نوشت: : هرگاه گناهان دوستان ما زیاد شود، خداوند آنها را به فقر گرفتار مى‏کند و گاهى از بسیارى از گناهان آنان در مى‏گذرد. همچنان که پیش خود گفته‏اى، فقر با ما بهتر از توانگرى با دیگران است. ما براى کسانى که به ما پناهنده شوند، پناهگاهیم، و براى کسانى که از ما هدایت بجویند، نوریم. ما نگهدار کسانى هستیم که (براى نجات از گمراهى) به ما متوسل مى‏شوند. هر کس ما را دوست بدارد، در رتبه بلند (تقرّب به خدا) با ماست، و کسى که پیرو راه ما نباشد، به سوى آتش خواهد رفت (66). نمونه دیگر در این زمینه نامه‏اى که امام عسکرى - علیه السلام - به «على بن حسین بن بابویه قمى»، یکى از فقهاى بزرگ شیعه، نوشته است. امام در این نامه پس از ذکر یک سلسله توصیه‏ها و رهنمودهاى لازم، چنین یاد آورى مى‏کند: صبر کن و منتظر فرج باش که پیامبر فرموده است: برترین اعمال امت من انتظار فرج است. شیعیان ما پیوسته در غم و اندوه خواهند بود تا فرزندم (امام دوازدهم) ظاهر شود؛ همان کسى که پیامبر بشارت داده که زمین را از قسط و عدل پر خواهد ساخت، همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد. اى بزرگمرد و مورد اعتماد و فقیه من! صبر کن و شیعیان مرا به صبر فرمان بده! زمین از آن خداست و هر کسى از بندگانش را که بخواهد، وارث (حاکم) آن قرار مى‏دهد. فرجام نیکو، تنها از آنِ پرهیزگاران است. سلام و رحمت خدا و برکات او بر تو و بر همه شیعیان باد! (67)
6 - استفاده گسترده از آگاهى غیبى :::مى‏دانیم که امامان، در پرتو ارتباط با پروردگار جهان، از آگاهى غیبى برخوردار بودند و در مواردى که اساس حقانیت اسلام یا مصالح عالى امت اسلامى (همچون مشروعیت امامت آنان) در معرض خطر قرار مى‏گرفت، از این آگاهى به صورت «ابزار» هدایت استفاده مى‏کردند. پیشگوییها و گزارشهاى غیبى امامان، بخش مهمى از زندگینامه آنان را تشکیل مى‏دهد، اما با یک مطالعه در زندگى امام عسکرى چنین به نظر مى‏رسد که: آن حضرت بیش از امامان دیگر آگاهى غیبى خود را آشکار مى‏ساخته است. بر اساس تحقیق یکى از دانشمندان معاصر، از کرامات و گزارشهاى غیبى و اقدامات خارق العاده امام عسکرى - علیه السلام -، «قطب راوندى» در کتاب «خرائج» جمعاً چهل مورد، «سید بحرانى» در «مدینة المعاجز» صد و سى و چهار مورد، «شیخ حر عاملى» در «اثبات الهداة» صد و سى و شش مورد، و «علامه مجلسى» در «بحار الأنوار» هشتاد و یک مورد را ثبت کرده‏اند (68) و این، بخوبى روشنگر فزونى بروز کرامات و گزارشهاى غیبى از ناحیه آن حضرت مى‏باشد. به نظر مى‏رسد علت این امر شرائط نامساعد و جوّ پر اختناقى بود که امام یازدهم و پدرش امام هادى در آن زندگى مى‏کردند؛ زیرا از وقتى که امام هادى از سر اجبار به سامّرأ منتقل گردید - به شرحى که در سیره آن حضرت گفتیم - بشدّت تحت مراقبت و کنترل بود، ازینرو امکان معرفى فرزندش «حسن» به عموم شیعیان به عنوان امام بعدى وجود نداشت و اصولاً این کار، حیات او را از ناحیه حکومت وقت در معرض خطر جدى قرار مى‏داد. به همین جهت کار معرفى امام عسکرى - علیه السلام - به شیعیان و گواه گرفتن آنان در این باب، در ماههاى پایانى عمر امام هادى - علیه السلام - صورت گرفت، (69) به طورى که هنگام رحلت آن حضرت هنوز بسیارى از شیعیان ازامامت حضرت «حسن عسکرى» آگاهى نداشتند (70). گویا عامل دیگرى نیز در این زمینه بى تأثیر نبوده و آن اعتقاد گروهى از شیعیان به امامت «محمد بن على»، برادر حضرت عسکرى، در زمان حیات امام هادى بوده است. این گروه بر اساس همین پندار او را در محضر امام هادى احترام مى‏کردند، ولى حضرت با این پندار مبارزه مى‏کرد و آنان را به امامت فرزندش حسن راهنمایى مى‏نمود. پس از شهادت حضرت هادى گروهى از خیانتکاران و نادانان، همچون «ابن ماهویه»، این پندار را دستاویز قرار داده و به اغواى مردم و منحرف ساختن افکار از امامت حضرت عسکرى پرداختند. این عوامل دست به دست هم داده و موجب شک و تردید گروهى از شیعیان در امامت آن حضرت در آغاز کار گردیده بود، چنانکه برخى از آنان در صدد آزمایش امام بر مى‏آمدند (71) و برخى دیگر در این زمینه با امام مکاتبه مى‏کردند (72). این تزلزلها و تردیدها به حدّى بود که امام در پاسخ گروهى از شیعیان در این زمینه با آزردگى و رنجش فراوانى نوشت: «هیچ یک از پدرانم، مانند من، گرفتار شک و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده‏اند...»(73)امام عسکرى براى زدودن زنگار این شکها و تردیدها، و نیز گاه براى حفظ یاران خود از خطر، و یا دلگرمى آنان، و یا هدایت گمراهان، ناگزیر مى‏شد پرده‏هاى حجاب را کنار زده، از آن سوى جهان ظاهر، خبر دهد، و این، از مؤثرترین شیوه‏هاى جلب مخالفان و تقویت ایمان شیعیان بود. «ابوهاشم جعفرى» که قبلاً گفتیم یکى از نزدیکترین یاران امام بود، مى‏گوید: هر وقت به حضور امام عسکرى - علیه السلام - مى‏رسیدم، برهان و نشانه تازه‏اى بر امامت او مشاهده مى‏کردم (74). اینک که انگیزه‏هاى امام در این زمینه روشن گردید، چند نمونه از پیشگوییهاى غیبى امام عسکرى - علیه السلام - را از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرانیم: 1 - «محمد بن على سمرى» که یکى از نزدیکترین و صمیمى‏ترین یاران امام بود، مى‏گوید: حضرت عسکرى - علیه السلام - طى نامه‏اى به من نوشت: «فتنه‏اى براى شما پیش خواهد آمد، آماده باشید». بعد از سه روز در میان افراد بنى هاشم اختلافى روى داد. به امام نوشتم: آیا این همان فتنه است؟ حضرت پاسخ داد: «این، آن نیست! مواظب باشید!». چند روز بعد «معتز» کشته شد!(75)2 - امام حدود بیست روز پیش از قتل «معتزّ» به «اسحاق بن جعفر زبیرى» نوشت: در خانه خود بمان، حادثه مهمى اتفاق خواهد افتاد! وى مى‏گوید: پس از آنکه «بریحه» کشته شد، به محضر امام نوشتم: حادثه‏اى که گفته بودید، رخ داد، اینک چه کار کنم؟ امام پاسخ داد: حادثه‏اى که گفتم، حادثه دیگرى است! طولى نکشید «معتز» کشته شد! (76)3 - «محمد بن حمزه سروى» مى‏گوید: توسط «ابو هاشم جعفرى» که از نزدیکترین یاران حضرت عسکرى - علیه السلام - بود، نامه‏اى به آن حضرت نوشتم و در خواست کردم دعائى در حق من بکند تا توانگر شوم. امام به خط خود جواب داد: مژده باد بر تو! خداوند به این زودى تو را بى نیاز گردانید. پسر عموى تو «یحیى بن حمزه» درگذشت و وارثى ندارد، دارایى او که صد هزار درهم است بزودى به دست تو خواهد رسید. (77)4 - «ابو هاشم جعفرى» مى‏گوید: زندانى بودم. از فشار زندان و سنگینى غل و زنجیر به حضرت شکایت کردم. امام در پاسخ نوشت: امروز نماز ظهر را در منزل خود خواهى خواند. طولى نکشید از زندان خلاص شدم و نماز را در منزل خواندم! (78)5 - «احمد بن محمد» مى‏گوید: موقعى که «مهتدى»، خلیفه عباسى، شروع به کشتار «موالى» کرد، طى نامه‏اى به حضرت عسکرى - علیه السلام - نوشتم: شکر خدا که خلیفه گرفتارى پیدا کرده و فرصت مزاحمت به شما را ندارد، شنیده‏ام شما را تهدید مى‏کرده و مى‏گفته: «باید اینها را از روى زمین بردارم». امام در پاسخ با خط خود نوشت: عمر او کوتاهتر از آن خواهد بود که این تهدیها را عملى کند. از امروز بشمار، در روز ششم با خوارى و خفت کشته خواهد شد. شش روز بعد، همان گونه که امام پیشگویى کرده بود، مهتدى به قتل رسید. (79)6 - «جعفر بن محمد قلانسى» مى‏گوید: برادرم محمد که همسرش آبستن بود، نامه‏اى به حضرت عسکرى - علیه السلام - نوشت و خواهش کرد که حضرت دعا کند زایمان همسرش بى خطر، و نوزاد او پسر باشد. امام در پاسخ نوشت: خداوند فرزند پسر به تو عنایت مى‏کند، و «محمد» و «عبد الرحمن» دو اسم خوبى هستند. آن زن پسر آنهم دو قلو زایید، یکى را محمد و دیگرى را عبدالرحمن نانم نهادند (80). 7 - «محمد بن عیاش» مى‏گوید: چند نفر بودیم که در مورد کرامات امام عسکرى - علیه السلام - با هم گفتگو مى‏کردیم. فردى ناصبى (دشمن اهل بیت) گفت: من نوشته‏اى بدون مرکّب براى او مى‏نویسم، اگر آن را پاسخ داد، مى‏پذیرم که او بر حق است. ما مسائل خود را نوشتیم. ناصبى نیز بدون مرکّب روى برگه‏اى مطلب خود را نوشت و آن را با نامه‏ها به خدمت امام فرستادیم. حضرت پاسخ سؤالهاى ما را مرقوم فرمود و روى برگه مربوط به ناصبى، اسم او و اسم پدرش را نوشت!. ناصبى چون آن را دید از هوش رفت، و چون به هوش آمد، حقانیت حضرت را تصدیق کرد و در زمره شیعیان قرار گرفت. (81)8 - «اسماعیل بن محمد» مى‏گوید: بر درِ خانه امام عسکرى - علیه السلام - نشستم. وقتى امام بیرون آمد، جلو رفتم و از فقر و نیازمندى خویش شکوه کردم و سوگند خوردم که حتى یک درهم ندارم! اما فرمود: سوگند یاد مى‏کنى، درصورتى که دویست دینار در خاک پنهان کرده‏اى؟! آنگاه افزود: این را براى آن نگفتم که به تو عطائى نکنم، و آنگاه رو به غلام خود کرد و فرمود: آنچه همراه دارى به او بده. غلام صد دینار به من داد. خداى متعال را سپاس گفتم و باز گشتم. حضرت فرمود: مى‏ترسم آن دویست دینار را، در وقتى که بسیار نیازمند آن هستى، از دست بدهى. من سراغ دینارها رفتم و آنها را در جاى خود یافتم. جایشان را عوض کردم و طورى پنهان ساختم که هیچ کس مطلع نشود. از این قضیه مدتى گذشت. به دینارها نیازمند شدم. سراغ آنها رفتم چیزى نیافتم و این امر بر من بسیار گران آمد. بعداً فهمیدم پسرم جاى آنها را یافته و دینارها را برداشته و برده است! در نتیجه چیزى از آنها به دست من نرسید و همان طور شد که امام فرموده بود! (82) 9 - شخصى بنام «حلبى» مى‏گوید: در سامرّأ گرد آمده بودیم و منتظر خروج ابو محمد (امام عسکرى - علیه السلام -) از خانه بودیم تا او را از نزدیک ببینیم. در این هنگام نامه‏اى از حضرت دریافت کردیم که در آن نوشته بود: «هشدار که هیچ کس بر من سلام نکند و کسى با دست، به سوى من اشاره نکند، در غیر این صورت جانتان به خطر خواهد افتاد!» در کنار من جوانى ایستاده بود، به او گفتم: از کجایى؟ گفت: از مدینه. گفتم: اینجا چه مى‏کنى؟ گفت: درباره امامت «ابو محمد» - علیه السلام - اختلافى پیش آمده است، آمده‏ام تا او را ببینم و سخنى از او بشنوم یا نشانه‏اى ببینم تا دلم آرام گیرد، من از نوادگان «ابوذر غِفارى» (83) هستم. در این هنگام امام حسن - علیه السلام - همراه خادمش بیرون آمد. وقتى که روبروى ما رسید، به جوانى که در کنار من بود، نگریست و فرمود: آیا تو غِفارى هستى؟ جوان پاسخ داد: آرى. امام فرمود: مادرت «حمدویه» چه مى‏کند؟ چوان پاسخ داد: خوب است. امام پس از این سخنان کوتاه از کنار ما گذشت. رو به جوان کردم و گفتم: آیا او را قبلاً دیده بودى؟ پاسخ داد: خیر. گفتم: آیا همین تو را کافى است؟ گفت: کمتر از این نیز کافى بود!(84)10 - جعفر بن محمد مى‏گوید: امام عسکرى - علیه السلام - در راه حرکت مى‏کرد و ما در رکاب او بودیم. من آرزو داشتم که داراى فرزندى شوم، در دلم گفتم: اى ابا محمد (عسکرى) آیا من صاحب فرزندى خواهم شد؟ در این هنگام امام نگاهى به من کرد و با سر اشاره کرد که: آرى. در دلم گفتم: پسر خواهد شد؟ حضرت با سر اشاره کرد که: نه! چندى بعد خدا فرزند دخترى به ما داد! (85)11 - على بن محمد بن زیاد مى‏گوید: نامه‏اى از طرف حضرت به من رسید که: خطرى تو را تهدید مى‏کند، از خانه خارج نشو. در آن روزها یک گرفتارى براى من پیش آمد که از آن وحشت کردم، نامه‏اى به امام نوشتم و پرسیدم که: این همان خطر است؟ امام در پاسخ نوشت: خطرى که گفتیم از این بدتر خواهد بود. طولى نکشید بخاطر «جعفر بن محمود» تحت تعقیب قرار گرفتم، و از طرف حکومت براى دستگیر کننده من صد هزار درهم جایزه اعلام گردید! (86)
7 - آماده سازى شیعیان براى دوران غیبت ::::از آنجا که غائب شدن امام و رهبر هر جمعیتى، یک حادثه غیر طبیعى و نامأنوس است و باور کردن آن و نیز تحمل مشکلات ناشى از آن براى نوع مردم دشوار مى‏باشد، پیامبر اسلام و امامان پیشین بتدریج مردم را با این موضوع آشنا ساخته و افکار را براى پذیرش آن آماده مى‏کردند. این تلاش در عصر امام هادى - علیه السلام - و امام عسکرى - علیه السلام - که زمان غیبت نزدیک مى‏شد، به صورت محسوسترى به چشم مى‏خورد. چنانکه در زندگانى امام هادى دیدیم، آن حضرت اقدامات خود را نوعاً توسط نمایندگان انجام مى‏داد و کمتر شخصاً با افراد تماس مى‏گرفت. این معنا در زمان اما عسکرى - علیه السلام - جلوه بیشترى یافت ؛ زیرا امام از یک طرف، با وجود تأکید بر تولد حضرت مهدى - علیه السلام - او را تنها به شیعیان خاصّ و بسیار نزدیک نشان مى‏داد و از طرف دیگر تماس مستقیم شیعیان با خود آن حضرت روز برزو محدودتر و کمتر مى‏شد، به طورى که حتى در خود شهر سامرّأ به مراجعات و مسائل شیعیان از طریق نامه یا توسط نمایندگان خویش پاسخ مى‏داد و بدین ترتیب آنان را براى تحمل اوضاع و شرائط و تکالیف عصر غیبت و ارتباط غیر مستقیم با امام آمده مى‏ساخت، و چنانکه خواهیم دید این همان روشى است که بعداً امام دوازدهم در زمان غیبت صغرى در پیش گرفت و شیعیان را بتدریج براى دوران غیبت کبرى آماده ساخت. اشاره کردیم که گاهى برخى از شیعیان خاص، موفق به دیدار حضرت مهدى - علیه السلام - مى‏شدند، اینک در اینجا به عنوان نمونه یک مورد از این دیدارها را مى‏آوریم:
پیشگویى غیبت مهدى (عج) ::::«احمد بن اسحاق»، یکى از یاران خاص و گرانقدر امام عسکرى - علیه السلام -، مى‏گوید: به حضور امام عسکرى - علیه السلام - رسیدم مى‏خواستم درباره امام بعد از او بپرسم، حضرت پیش از سؤال من فرمود: اى «احمد بن اسحاق»! خداوند از زمانى که آدم را آفریده تا روز رستاخیز، هرگز زمین را از «حجت» خالى نگذاشته و نمى‏گذارد. خداوند از برکت وجود «حجت» خود در زمین، بلا را از مردم جهان دفع مى‏کند و باران مى‏فرستد و برکات نهفته در دل زمین را آشکار مى‏سازد. عرض کردم: پیشوا و امام بعد از شما کیست؟ حضرت بسرعت برخاست و به اطاق دیگر رفت و طولى نکشید که برگشت، در حالى که پسر بچه‏اى را که حدود سه سال داشت و رخسارش همچون ماه شب چهارده مى‏درخشید به دوش گرفته بود. فرمود: «احمد بن اسحاق»! اگر پیش خدا و امامان محترم نبودى، این پسرم را به تو نشان نمى‏دادم، او همنام و هم کنیه رسول خداست، زمین را پر از عدل و داد مى‏کند چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد. او در میان این امت (از نظر طول غیبت) همچون «خضر» و «ذوالقرنین» است، او غیبتى خواهد داشت که (در اثر طولانى بودن آن) بسیارى به شک خواهند افتاد و تنها کسانى که خداوند آنان را در اعتقاد به امامت او ثابت نگه داشته و توفیق دعا جهت تعجیل قیام و ظهور او مى‏بخشد، از گمراهى نجات مى‏یابند... (87).
جلوه درخشان حقیقت :::با تمام دشمنیها و کینه توزیهایى که درباریان عباسى نسبت به امام عسکرى - علیه السلام - داشتند، عظمت معنوى و فروغ کمالات او گاه آنان را چنان تحت تأثیر قرار مى‏داد که ناگزیر در برابر آن حضرت سر تعظیم فرود مى‏آوردند و زبان به مدح و ستایش آن بزرگوار مى‏گشودند. «عبید الله بن خاقان» از درباریان و رجال مهمّ حکومت عباسى بود و پسرش «احمد» متصدى اراضى «قم» و مأمور اخذ مالیات این شهر و از ناصبیان (دشمنان امامان) شمرده مى‏شد. حسن بن محمد اشعرى و محمد بن یحیى و دیگران آورده‏اند که روزى در مجلس او سخن از علویان و عقایدشان به میان آمد. «احمد» گفت: من در «سامرّأ» کسى از علویان را از نظر روش و وقار و عفت و نجابت و فضیلت و عظمت در میان خانواده خویش و تمامى بنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد (امام عسکرى) ندیدم. خاندانش او را بر بزرگسالان و سران خود مقدم مى‏داشتند. در نزد سران سپاه و وزیران و عموم مردم نیز همین وضع را داشت. به یاد دارم روزى نزد پدرم بودم، دربانان خبر آوردند: ابو محمد، ابن الرضا (88) (امام حسن عسکرى - علیه السلام -) مى‏خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: بگذارید وارد شود. من از اینکه در بانان نزد پدرم از او با کنیه و با احترام یاد کردند، شگفت زده شدم، زیرا نزد پدرم جز خلیفه یا ولیعهد یا کسى را که خلیفه دستور داده بود او را به کنیه (89) یاد کنند، این گونه یاد نمى‏کردند. آنگاه مردى گندم گون، خوش قامت، خوشرو، نیکو اندام، جوان و داراى هیبت و جلالت وارد شد. چون چشم پدرم به او افتاد، از جا برخاست و چند گام به استقبال او رفت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به کسى از بنى هاشم یا فرماندهان سپاه چنین احترامى ابراز کرده باشد. پدرم دست در گردن او انداخت و صورت و سینه او را بوسید و دست او را گرفت و بر جاى نماز خود که در آنجا نشسته بود، نشانید، و خود، رو بروى او نشست و با او به صحبت پرداخت، و در ضمن صحبت، به او «فدایت شوم» مى‏گفت. من از آنچه مى‏دیدم در شگفت بودم. ناگاه دربانى آمد و گفت «موفق» عباسى (برادر خلیفه) آمده است و مى‏خواهد وارد شود. معمول این بود که هرگاه «موفق» مى‏آمد، پیش از او دربانانان و نیز فرماندهان ویژه سپاه او مى‏آمدند و در فاصله در ورودى قصر تا مجلس پدرم در دو صف مى‏ایستادند و به همى حال مى‏ماندند و «موفق» از میان آنها عبود مى‏کرد. بارى، پدرم پیوسته متوجه «ابو محمد» (امام عسکرى - علیه السلام) بود و با او گفتگو مى‏کرد تا آنگاه که چشمش به غلامان مخصوص «موفق» افتاد، در این موقع به او گفت: فدایت شوم اگر مایلید، تشریف ببرید، و به دربانان خود دستور داد او را از پشت صف ببرند تا «موفق» او را نبیند. ابومحمد برخاست و پدرم نیز برخاست و دست در گردن او انداخت و با او خداحافظى کرد و او بیرون رفت. من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه! این چه کسى بود که او را در حضور پدرم به کنیه یاد کردید و پدرم نیز با او چنین رفتار کرد؟!. گفتند: او یکى از علویان است که به او «حسن بن على - علیهما السلام -» مى‏گویند و به «ابن الرضا» معروف است. تعجب من بیشتر شد و آن روز همه‏اش در فکر او و رفتار پدرم با او بودم تا شب شد. عادت پدرم این بود که پس از نماز عشأ مى‏نشست و گزارشها و امورى را که لازم بود به اطلاع خلیفه برساند، بررسى مى‏کرد. وقتى نماز خواند و نشست، من آمدم و نزد او نشستم. کسى پیش او نبود. پرسید: احمد! کارى دارى؟ گفتم: آرى پدر، اگر اجازه مى‏دهى بگویم. گفت: اجازه دارى. گفتم، پدر! این مرد که صبح او را دیدم چه کسى بود که نسبت به او چنین تواضع و احترام نمودى و در سخنانت، به او «فدایت شوم» مى‏گفتى و خود و پدر و مادرت را فداى او مى‏ساختى؟! گفت: پسرم! او امام «رافضیان» (90)، «حسن بن على» معروف به «ابن الرضا» است. آنگاه اندکى سکوت کرد. من نیز ساکت ماندم. سپس گفت: پسرم! اگر خلافت از دست خلفاى بنى عباس بیرون رود، کسى از بنى هاشم جز او سزاوار آن نیست، و این به خاطر فضیلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نیکو و شایستگى اوست، پدر او نیز مردى بزرگوار و با فضیلت بود. با این سخنان اندیشه و نگرانى ام بیشتر و خشمم نسبت به پدر فزونتر شد. دیگر هم و غمى جز این نداشتم که درباره ابن الرّضا پرس و جو کنم و پیرامون اوکاوش و بررسى نمایم. از هیچ یک از بنى هاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد درباره او سؤال نکردم مگر آنکه او را در نظر آنان در نهایت بزرگى و ارجمندى و والایى یافتم، همه از او به نیکى یاد مى‏کردند و او را بر تمامى خاندان و بزرگان خویش مقدم مى‏شمردند. (بدین گونه) مقام او در نظرم بالا رفت، زیرا هیچ دوست و دشمنى را ندیدم مگر آنکه در مورد او به نیکى سخن مى‏گفت و او را مى‏ستود...(91).
شهادت امام، و توطئه‏هاى بى ثمر :::معتمد عباسى که همواره از محبوبیت و نفوذ معنوى امام در جامعه نگران بود، چون دید توجه مردم به امام روز بروز بیشتر مى‏شود و زندان و اختناق و مراقبت تأثیر معکوس دارد، سرانجام به همان شیوه مزورانه دیرینه متوسل شد و امام را پنهانى مسموم ساخت. دانشمند نامدار جهان تشیع، «طبرسى»، مى‏نویسد: بسیارى از دانشمندان ما گفته‏اند: امام عسکرى - علیه السلام - بر اثر مسومیت به شهادت رسید، چنانکه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفته‏اند. (92) «کفعمى»، دانشمند معروف شیعه، مى‏گوید: او را «معتمد» مسموم ساخت (93) و «محمدبن جریر بن رستم»، از دانشمندان شیعى در قرن چهارم، معتقد است که: امام عسکرى - علیه السلام - در اثر مسمومیت به درجه شهادت رسید. (94)یکى از نشانه‏هاى شهادت امام توسط دربار عباسى، تحرّکها و تلاشهاى فوق العاده‏اى بود که معتمد عباسى در روزهاى مسمومیت و شهادت امام، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت از خود نشان داد. «ابن صبّاغ مالکى»، یکى از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبید الله بن خاقان»، یکى از درباریان عباسى (که از احترام او نسبت به امام یاد کردیم) مى‏نویسد: «... هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسکرى - علیه السلام - معتمد، خلیفه عباسى حال مخصوصى پیدا کرد که ما از آن شگفت زده شدیم و فکر نمى‏کردیم چنین حالى در او (که خلیفه وقت بود و قدرت را در دست داشت) دیده شود. وقتى «ابو محمد» (امام عسکرى) رنجور شد، پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همه از فقیهان دربارى بودند، به خانه او گسیل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هرچه روى مى‏دهد به او گزارش کنند، نیز عده‏اى را به عنوان پرستار فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنین به «قاضى بن بختیار» فرمان داد ده نفر از معتمدین را انتخاب کند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال ابو محمد سخت‏تر شده و بعید است بهتر شود. خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامرّأ به حرکت در آمد و سراپا فریاد و ناله گردید و بازارها تعطیل و مغازه‏ها بسته شد. بنى هاشم، دیوانیان، امراى لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود و گواهان و سایر مردم براى شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند، سامرّأ در آن روز یاد آور صحنه قیامت بود! وقتى جنازه آماده دفن شد، خلیفه برادر خود، «عیسى بن متوکل»، را فرستاد تا بر جنازه آن حضرت نماز بگزارد. هنگامى که جنازه را براى نماز روى زمین گذاشتند، عیسى نزدیک رفت و صورت آن حضرت را باز کرد. و به علویان و عباسیان و قاضیان و نویسندگان و شهود نشان داد و گفت: این «ابو محمد عسکرى» است که به مرگ طبیعى درگذشته است و فلان و فلان از خدمتگزاران خلیفه نیز شاهد بوده‏اند!! بعد روى جنازه را پوشاند و بر او نماز خواند، و فرمان داد براى دفن ببرند...»(95) البته این نماز جنبه تشریفاتى داشت و طرحى بود که رژیم حاکم براى لوث کردن ماجراى شهادت امام ریخته بود و چنانکه در میان دانشمندان شیعه مشهور است، حضرت مهدى - عج - به طور خصوصى بر جنازه پدر بزرگوارش، امام عسکرى - علیه السلام - نماز گزارد (96).
تلاش مذبوحانه جعفر کذّاب ::::«ابوالأدیان» مى‏گوید: من از خدمتگزاران امام عسکرى - علیه السلام - بودم و نامه‏ها آن حضرت را به شهرها مى‏بردم. در مرضى که امام با آن از دنیا رفت، به خدمتش رسیدم. حضرت نامه‏هایى نوشت و فرمود: اینها را به «مدائن» مى‏برى، پانزده روز در سامرّأ نخواهى بود، روز پانزدهم که داخل شهر شدى، خواهى دید که از خانه من ناله و شیون بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته‏اند. گفتم: سرور من! اگر چنین شود، امام بعد از شما کیست؟ فرمود هر کس به جنازه من نماز گزارد، قائم بعد از من او است. گفتم: نشانه دیگرى بفرمایید. فرمود: هر کس از آنچه در میان همیان (کمر بند) است خبر دهد، او امام بعد از من است. هیبت و عظمت امام مانع شد که بپرسم: مقصود از آنچه در همیان است چیست؟ من نامه‏هاى آن حضرت را به «مدائن» بردم و جواب آنها را گرفته و روز پانزدهم وارد سامرّأ شدم، دیدم همان طور که امام فرموده بود، از خانه امام صداى ناله بلند است. نیز دیدم برادرش «جعفر» (کذّاب) در کنار خانه آن حضرت نشسته و گروهى از شیعیان، اطراف او را گرفته به وى تسلیت، و به امامتش تبریک مى‏گویند (!!) من از این جریان یکّه خوردم و با خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس وضع امامت عوض شده است، زیرا من با چشم خود دیده بودم که جعفر شراب مى‏خورد و قمار بازى مى‏کرد و اهل تار و طنبور بود. من هم جلو رفته و رحلت برادرش را تسلیت و امامتش را تبریک گفتم، ولى از من چیزى نپرسید! در این هنگام «عقید»، خادم خانه امام، بیرون آمد و به جعفر گفت: جنازه برادرت را کفن کردند، بیایید نماز بخوانید. جعفر وارد خانه شد. شیعیان در اطراف او بودند. «سمّان» (97) و «حسن بن على» معروف به «سلمه» پیشاپیش آنها قرار داشتند. وقتى که به حیاط خانه وارد شدیم، جنازه «امام عسکرى - علیه السلام -» را کفن کرده و در تابوت گذاشته بودند. جعفر پیش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد. وقتى که خواست تکبیر نماز را بگوید، ناگاه کودکى گندمگون و سیاه موى که دندانهاى پیشینش قدرى با هم فاصله داشت، بیرون آمد و لباس جعفر را گرفت و او را کنار کشید و گفت: عمو! کنار برو، من باید بر پدرم نماز بخوانم. جعفر، در حالى که قیافه‏اش دگرگون شده بود، کنار رفت. آن کودک بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در خانه خود در کنار قبر پدرش امام هادى دفن کردند. بعد همان کودک رو به من کرد و گفت: اى مرد بصرى! جواب نامه را که همراه تو است بده! جواب نامه‏ها را به وى دادم و با خود گفتم: این دو نشانه (:نماز بر جنازه، و خواستن جواب نامه‏ها)، حالا فقط همیان مانده. آنگاه پیش جعفر آمدم و دیدم سر و صدایش بلند است. «حاجز وشأ» که حاضر بود به جعفر گفت: آن کودک کى بود؟!! او مى‏خواست با این سؤال جعفر را (که بیخود ادعاى امامت مى‏کرد) محکوم کند. جعفر گفت: والله تا به حال او را ندیده‏ام و نمى‏شناسم! در آنجا نشسته بودیم که گروهى از اهل «قم» آمدند و از امام حسن عسکرى - علیه السلام - پرسیدند، و چون دانستند که امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشین امام کیست؟ حاضران جعفر را نشان دادند. آنها به جعفر سلام کرده تسلیت و تهنیت گفتند و اظهار داشتند: نامه‏ها و پولهایى آورده‏ایم، بفرمایید: نامه‏ها را چه کسانى نوشته‏اند و پولها چقدر است؟ جعفر از این سؤال بر آشفت و برخاست و در حالیکه گرد جامه‏هاى خود را پاک مى‏کرد، گفت: اینها از ما انتظار دارند علم غیب بدانیم!! در این میان خادمى از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‏ها از فلان کس و فلان کس است و در همیان هزار دینار است که ده تا از آنها را آب طلا داده‏اند. نمایندگام مردم قم نامه‏ها و همیان را تحویل داده و به خادم گفتند: هر کس تو را براى گرفتن همیان فرستاده، او امام است...(98)
تلاشهاى بى ثمر::::«معتمد» عباسى که با شهادت امام عسکرى - علیه السلام - به خیال خام خویش، به مقصد و مرادخود رسیده بود، تصور مى‏کرد دیگر خطرى سر راه حکومت خودکامه وى وجود ندارد، ولى براى اطمینان خاطر خود دست به اعمال دیگرى زد که نشانه جاه‏طلبى و عمق نگرانى او از ناحیه فرزند امام بود. او به عده‏اى مأموریت داد که وارد منزل امام شوند و اثاثیه حضرت را کاملاً بازرسى کرده آنها را مهر و موم نمایند. از طرف دیگر، چون شنیده بود که از حضرت عسکرى - علیه السلام - فرزندى باقى مانده، در صدد یافتن او بر آمد و دستو داد عده‏اى از قابله‏ها، زنان و کنیزان آن حضرت را معاینه نمایند و اگر آثار حملى در آنان مشاهده شد، گزارش کنند. نقل شده است که یکى از قابله‏ها به کنیزى ظنین شد و از طرف خلیفه دستور داده شد که آن کنیز را در محلیل تحت نظر قرار بدهند و «نحریر» (یکى از درباریان، و پیشکار مخصوص خلیفه) همراه عده‏اى از زنان مراقب حالاو باشند تا صدق و کذب گزارش معلو گردد. (99) مدّت دو سال آن کنیز تحت نظر بود ولى سر انجام اثرى از حمل ظاهر نشد و کذب گزارش روشن گشت! (100)در این هنگام معتمد براى آنکه وانمود کند که از امام عسکرى - علیه السلام - فرزندى باقى نمانده، و شیعیان از وجود امام بعدى نومید گردند، دستور داد میراث آن حضرت میان مادر و برادرش جعفر تقسیم شود (101)، ولى شیعیان همچنان عقیده داشتند که از امام فرزندى باقى مانده است که امامت را به عهده دارد (102)، زیرا تعدادى از آنان فرزند خردسال امام را قبلاً دیده بودند (چنانکه نمونه آن را قبلاً گفتیم). در هر حال فشار و اختناق و انواع محدودیتها در مورد خاندان امام براى یافتن امام دوازدهم همچنان ادامه داشت تا آنکه قیام «یعقوب بن لیث صفارى» در «خراسان»، و مرگ ناگهانى «عبد الله بن یحیى بن خاقان» و آشوب و فتنه «صاحب الزنج» در «بصره» پیش آمد و دربار عباسى تمام نیروى خود را براى مقابله با این حرکتهابسیج کرد و دیگر مجال تعرّض و سختگیرى در مورد خاندان امام باقى نماند! (103)(104)

کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'. ق، ج 1، ص 503 - شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 335 - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص 422 - طبرسى،اعلام الورى، الطبعة الثالثة، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص .367 مسعودى و على بن عیسىاربلى تولد حضرت را در سال 231 دانسته‏اند. ******2- شیخ مفید، همان کتاب، ص 335 - طبرسى، همان کتاب، ص .366 ******3- کلینى، همان کتاب، ص 503 - على بن عیسى اربلى، کشف الغمّة، تبریز مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ص .192 ******4- وکانت من العارفات الصالحات وکفى فى فضلها انّها کانت مفزع الشیعة بعد وفاة أبى محمد (حاج شیخ عباس قمى، الأنوار البهیة، مشهد، کتابفروشى جعفرى، ص 151). ******5- صدوق، علل الشرایع، قم، مکتبة الطباطبائى، ج 1، باب 176، ص 230 - نیز صدوق، معانى الأخبار، تهران، مکتبة الصدوق - مؤسسة دار العلم، 1379 ه\'. ق، ص .65 ******6- ابو جعفر محمد بن جریر الطبرى، دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضى،، 1363 ه\'. ش، ص .223 ******7- شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 345 - شیخ عبد الله الشبراوى، الاتحاف بحبّ الأشراف، ط 2، قم، منشورات الرضى،، 1363 ه\'. ش، ص 178 - .179 ******8- ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دار صادر، 1386 ه\'. ق، ص .243 ******9- ابن طقطقا، همان کتاب، ص 243 - ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دار صادر، ج 7، ص 195 - .196 کیفیت کشته شدن معتز به گونه‏هاى دیگر نیز نقل شده است، ر.ک به: سیوطى، تاریخ الخلفأ، الطبعة الثالثة، بغداد، مکتبة المثنى، 1383 ه\'. ق، ص 360 - مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دار الأندلس، ج 4، ص .97 ******10- دکتر ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ چهارم، تهران، انتشارات جاویدان، 1360 ه\' ش، ج 3، ص 377 - مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دار الأندلس، ج 4، ص 96 و 103 - ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دار صادر، 1386 ه\'. ق، ص 246 - ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دار صادر، ج 7، ص 233 و 234 - سیوطى، تاریخ الخلفأ، ص .362 ******11- ابن اثیر، همان کتاب، ص 234 - ابن طقطقا، همان کتاب، ص 246 - دکتر ابراهیم حسن، همان کتاب، ص .377 ******12- مجلسى، بحار الأنوار، الطبعة الثانیة، تهران، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص 313 - مسعودى، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه\'. ق، ص .245 ******13- مهتدى فرزند «وافق بن معتصم» و «معتمد» فرزند متوکل بن معتصم» بود. ******14- سیوطى، تاریخ الخلفأ، الطبعة الثالثة، بغداد، مکتبة المثنى، ص 363 و 367 - مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دار الأندلس، ج 4، ص 123 و .131 ******15- ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دار صادر، 1386 ه\'. ق، ص 250 - دکتر ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 4، انتشارات جاویدان، 1360 ه\'. ش، ج 2، ص .378 ******16- على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ج 3، ص 197 - ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص 422 - کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'. ق، ج 1، ص 503 - شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 338 - طبرسى، اعلام الورى، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 376 - فتّال نیشابورى ،روضة الواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1406 ه\'. ق، ص 274 - سید محسن امین، اعیان الشیعة، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403 ه\'. ق، ج 2، ص .43 ******17- ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص 434 - محمد بن جریر طبرى، دلائل الامامة، ط 3، قم، منشورات الرضى،، 1363 ه\'. ش، ص 226 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص .251 البته، بر رغم نیت پلید خلیفه، هر بار امام رفت و آمد مى‏کرد، هزاران نفر جمعیت مشتاق، در مسیر حرکت امام اجتماع مى‏کردند، و آن چنان غلغله شادى به راه افکنده و ابراز احساسات مى‏کردند که از کثرت جمعیت، راهها بند مى‏آمد و عبور و مرور قطع مى‏شد، و به محض آنکه حضرت را مشاهده مى‏کردند که از کثرت جمعیت، راهها بند مى‏آمد و عبور و مرور قطع مى‏شد، و به محض آنکه حضرت را مشاهده مى‏کردند سر و صدا خاموش مى‏شد و براى حضرت راه باز مى‏کردند، و پس از عبور امام، وضع به حال طبیعى بر مى‏گشت (ر.ک به: سه مأخذ یاد شده و نیز غیبة شیخ طوسى، تهران، مکتبة نینوى الحدیثة، ص 29). ******18- اینجا ممکن است این سؤال پیش آید که با وجود ضعف و تزلزل دستگاه خلافت، و تسلط ترکان و موالى بر امور مملکت، چگونه فشار و اختناق در مورد امام به همان شدّت ادامه داشت؟ در پاسخ باید گفت: اگر نگرانى از ناحیه قدرت معنوى امام، منحصر به شخص خلیفه یا اطرافیان او بود، کار سهل بود و امام مى‏توانست از راههاى گوناگون، به فعالیت سرّى بپردازد، ولى این بیم و نگرانى بر یک طیف وسیع سیاسى سایه افکنده بود که خلیفه هم جزئى از آن بود، و این طیف بقیه سردمداران و همه کسانى را نیز که به نحوى با حکومت، منافع مشترک داشتند، شامل مى‏شد، به همین جهت مخالفت و اعمال فشار و محدودیت در مورد امام، ویژگى اصلى خط حاکم بر کشور محسوب مى‏شد و حتى با قتل خلیفه‏اى، و جایگزینى خلیفه‏اى دیگر تغییر نمى‏یافت! ******19- مجلسى، بحار الأنوار، ج 50، ص .311 ******20- مجلسى، همان مأخذ، ص .313 ******21- شیخ طوسى، کتاب الغیبة، تهران، مکتبة نینوى الحدیثة، ص .134 ******22- ابوهاشم جعفرى از نسل جعفر طیّار (سمعانى، الأنساب، ج 1، ص 67) و اهل بغداد بود و از چهره‏هاى بسیار درخشان و گرانمایه شیعه و از یاران بسیار صمیمى امام جواد و امام هادى و امام عسکرى - علیهم السلام - به شمار مى‏رفت و نز د آنان مقام ومنزلت والایى داشت (محمد تقى شوشترى، قاموس الرجال، ج 4، ص 255 - 258) او که مردى آزاده و شجاع و بى باک بود، در سال 252 ه\' در بغداد بازداشت، و به زندان سامرّأ منتقل گردید (خطیب، تاریخ بغداد، ج 8، ص 369 - سمعانى، الأنساب، ج 2، ص 67). به گفته شیخ طوسى، زندانى شدن او و همراهانش، با قتل «عبد الله بن محمد عباسى» مرتبط بوده است (الغیبة، تهران،مکتبة نینوى الحدیثة، ص 136). طبرسى مى‏گوید: او در سال 258 ه\'. ق با امام عسکرى و گروهى از علویان در زندان بوده است (اعلام الورى، ص 373). خطیب بغدادى و سمعانى، در گذشت او را در سال 251 نوشته‏اند. ******23- ابن صباغ مالکى، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 304 - شبلنجى، نور الأبصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینى، ص 166 - على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ج 3، ص 222 - طبرسى، اعلام الورى، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 373 - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص .437 ******24- ابن شهر آشوب، همان کتاب، ج 4، ص .433 ******25- مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص .269 ******)26 مسعودى، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المکتبة الحیدریة، ص .243 ******27- على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ص .216 ******28- شریف القرشى، باقر، حیاة الامام الحسن العسکرى،، بیروت، دار الکتاب الاسلامى،، 1409 ه\'. ق، ص .181 ******29- رجال، ط1، نجف، المکتبة الحیدریة، 1381 ه\'.ق، ص 427به بعد/******30- فیلسوفى که چنین کتابى نوشته بوده، پسر اسحاق کندى بنام «یعقوب» بوده است و نه خود اسحاق، و بنا به نوشته «محمد لطفى جمعه»، «اسحاق» حاکم کوفه در زمان سه نفر از خلفاى عباسى یعنى مهدى و هادى و هارون بوده است (تاریخ فلاسفة الاسلام فى المشرق و المغرب، المکتبة العلمیة، ص 1). گویا نام پدر و پسر با هم اشتباه شده و یا در موقع نقل و استنساخ، نام پسر از قلم افتاده است/******31- الأن جئت بالحق و ما کان لیخرج مثل هذا الامن ذلک البیت/******32-این قضیه را ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب» (ج‏4، ص 424) از کتاب «التبدیل» نوشته ابوالقاسم کوفى نقل کرده است برخى از دانشمندان معاصر، در صحت این قضیه ابراز تردید نموده و نوشته‏اند: این قضیه نشان مى‏دهد که کندى در یک بى ثباتى فکرى به سر مى‏برده و به اسلام عقیده نداشته است، و این موضوع گرچه امکان‏پذیر است، اما چون تنها در کتاب ابوالقاسم کوفى آن هم به صورت مرسل (بدون سند) آمده و ابن شهر اشوب نیز از او نقل کرده است، نمى‏توان براى اثبات قضیه تاریخى به آن اکتفا کرد (محمد الصدر، تاریخ الغیبة الصغرى، ص‏196)/اما با توجه به گوشه هایى از تفکر کندى که در کتب مربوط به تاریخ فلاسفه اسلامى آمده، چنین قضیه‏اى بعید به نظر نمى‏رسد. چنانکه «حنا الفاخورى» و «خلیل الجر» ضمن تحلیل مبانى فکرى و فلسفى وى نوشته‏اند:«...اما گاه شود که میان تعلیمات فلسفه و آیات قرآن تناقضى مشهود شود، و این تناقض است که پاره‏اى را به مخالفت با فلسفه واداشته است. کندى حل این مشکل را در تأویل آیات یافته است. او مى‏گوید: کلمات عربى را یک معناى حقیقى است و یک معناى مجازى، و بدین طریق متفکر مى‏تواند از منطوق برخى آیات، معانى مجازى آنها را از راه تأویل دریابد...» (تاریخ فلسفه در جهان اسلامى، ترجمه عبد المحمد آیتى، تهران، چاپ دوم، کتاب زمان، 1358 ه\'.ش، ج‏2، ص‏380)/ ******33- شبلنجى، نور الأبصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینى، ص .167 و نیز ر.ک به: ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج‏4، ص 425 - على بن عیس الاربلى، کشف العمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'.ق، ج‏3، ص 219- ابن حجر الهیتمى، الصواعق المحرقة، قاهره‘ مکتبة القاهرة، ص 207 - ابن صبّاغ المالکى، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 304 - 305/******34- طبسى، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکرى، ط 1، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، 1371 ه\'.ش، س 223 - .226 و نیز ر. ک به: الشیخ محمد حسین المظفر تاریخ الشیعة، قم، مکتبة بصیرتى، صفحات: 62، 78، 102/******35- ظاهراً مقصود، احمد بن اسحاق رازى، یکى از بزرگان شیعیان اهل رى، و یکى دیگر از نمایندگان امام عسکرى است. (ر. ک به: حیاة الامام العسکرى، شیخ محمد جواد طبسى، 332)/ ******36- طوسى، اختیار معرفة الرجال (معروف به رجال کشّى)، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 575 - 580، حدیث 1088 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، 1395 ه\'.ق، ج 50، ص 219 - .323 این نامه به اختصار در تحف العقول (ص 484) نیز آمده است/******37- طوسى، همان کتاب، ص 580، حدیث 1089/******38- طوسى، همان کتاب، ص 580، حدیث 1089/******39- نجاشى، فهرست اسمأ مصنفى الشیعة، قم، مکتبد الداورى، ص 66 - شیخ طوسى، الفهرست، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامى، 1351 ه\'.ش، ص 23/******40- طبسى، حیاة الامام العسکرى، ص 333/******41- ج‏50، ص 323/******42- دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم منشورات الرضى، 1363 ه\'.ش، ص 272/******43- طبرسى، الاحتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350، ص 257/******44- شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 351 - طبرسى، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، تهران، دار الکتب الاسلامیة، ص 445 - تسترى، شیخ محمد تقى، قاموس الرجال، الطبعة الثانیة، قم، مؤسسةالنشر الاسلامى التابعة لجامعة المدرسین، ج‏1، ص 316 - کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'.ق، ج‏1، ص 518/******45 طوسى، اختیار معرفة الرجال، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامى، 1348 ه\'.ش، ص 532، حدیث 1015 - تسترى، همان کتاب، ج 1، ص .315 عَمرى بعدها به وکالت از طرف حضرت صاحب الزمان - عج - منصوب گردید و ما به خواست خدا در بخش آینده پیرامون عظمت و فضیلت او سخن خواهیم گفت/******46- ابو الأدیان على بصرى، در اواخر قرن سوم هجرى در گذشته و کنیه او در اصل «ابوالحسن» بوده است، نامبرده به این جهت به ابوالأدیان شهرت یافته بود که با پیروان تمام دینها مناظره مى‏کرد و مخالفین را مجاب مى‏نمود (مدرس تبریزى، محمد على، ریحانة الأدب، چاپ سوم، تهران، کتابفروشى خیام، 1347 ه\'.ش، ج‏7، ص‏570)/انتخاب ابوالأدیان براى انجام این مأموریت، نشان مى‏دهد که حضرت افراد ویژه‏اى را به این کار مى‏گمارده است/******47- ابن شهر اشوب، مناقب آل ابى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج‏4، ص 425 - مجلسى، بحار الأنوار، ج‏50، ص 317 - فیض کاشانى، معادن الحکمة فى مکاتیب الأئمة، قم مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسین، ط 2، 1409 ه\'.ق، ج‏2، ص 265/******48-فیض کاشانى، همان کتاب ص 264 - مجلسى، همان کتاب، ص .317 ******49-حسن بن على بن شعبة، تحف بالعقول، ط 2، قم مؤسسة بالنشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسین، 1363 ه\'.ش، ص 486/******50-مجلسى، همان کتاب، ص 331/******51-عثمان بن سعید بعدها به افتخار نمایندگى امام دوازدهم در غیبت صغرى نائل گردید و ما به خواست خدا در بخش نمایندگان امام دوازدهم شرح حال او را خواهیم نوشت/******52- شیخ طوسى، الغیبة، تهران، مکتبة نینوى الحدیثة، ص 214 - حاج شیخ عباس قمى، سفینة البحار، تهران، کتابخانه سنائى، ج‏2، ص 158/******53- ابن شهر آشوب، مناقب، قم کتابفروشى مصطفوى، ج‏4، ص 427/******54- درباره شخصیت و فضیلت ابو هاشم جعفرى در چند صفحه پیش، توضیح دادیم/******55- شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 343 - ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفرشى مصطفوى، ج‏4، ص 439- مسعودى، اثبات الوصیة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1373 ه\'.ق، ص 242 - سید محسن امین، اعیان الشیعة، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403 ه\'.ق، ص 40 - طبرسى، اعلام الورى، ط3، دار الکتب الاسلامیة، ص 372 - کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'.ق، ج‏1، ص 508/******56- ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفروشى مطصفوى، ج‏4، ص 431 - على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'.ق، ج‏3، ص 218/******57- ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفروشى مطصفوى، ج‏4، ص 431 - على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'.ق، ج‏3، ص 218/******58على بن جعفر از دوستداران صمیمى و یاران ویژه و بسیار مورد اعتماد امام هادى و امام عسکرى - علیهما السلام - و از کارگزاران آن دو بزرگوار بوده است. او به جرم نمایندگى از طرف امام هادى، توسط متوکل عباسى مدتى زندانى گردید و پس از آزادى، به امر امام، به مکه رفت و در آنجا مقیم گردید. گویا او همچنان در مکه بوده که انفاق او را ابوطاهر دیده است.ر.ک به: شریف القرشى، باقر، حیاة الامام العسکرى، دار الکتاب الاسلامى، ص 155 - 156 - شیخ طوسى، مأخذ گذشته، ص 212 - ما مقانى، تنقیح المقال، تهران انتشارات جهان، ج‏2، ص 271 - 272 - شیخ طوسى، اختیار معرفة الرجال (معروف به رجال کشّى)، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه\'.ش، ص 523 و 607/******59- طوسى، الغیبة، تهران، مکتبة نینوى الحدیثة، ص .212 این روایت با مقدارى تفاوت، در کتاب «مناقب» این شهر اشوب نیز نقل شده است، ولى به نظر نگارنده آنچه در غیبت شیخ طوسى نقل شده به صحت نزدیکتر است/******60-على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'.ق، ج 3، ص 217/******61- على بن عیسى، همان کتاب، ص 216/******62- طبرسى، احتجاج، نجف المطبعة المرتضویة، 1350، ص 257/******63- شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 351 - اعلام الورى، ط3، دار الکتب الاسلامیة، ص 445/******64- طبرسى، اعلام الورى، ص 448 و 449/******65- طبرسى، اعلام الورى، ص 448 و 449/******66- ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص 435 - على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ج 3، .211 ******67- ابن شهر آشوب، همان کتاب، ج 4، ص 425 - حاج شیخ عباس قمى، الأنوار البهیة، مشهد، کتابفروشى جعفرى، ص 161 - تتمة المنتهى، چاپ دوم، تهران، کتابفروشى مرکزى، 1333 ه\'. ق، ص 299 با اندکى اختلاف در الفاظ. با توجه به این که شهادت امام عسکرى - علیه السلام - در سال 260 و در گذشت على بن حسین بابویه در سال 329 یعنى 69 سال پس از شهادت حضرت عسکرى رخ داده، برخى، نگارش چنین نامه‏اى را با عناوینى مانند: بزرگمرد و فقیه و مورد اعتماد من، از طرف امام به وى که در آن زمان جوانى بیست ساله بوده، بعید شمرده‏اند، مگر آنکه بگوییم: وى در عین جوانى از نظر فضیلت و شخصیت معنوى در چنان رتبه والایى قرار داشته که شایسته ذکر چنین القابى بوده است (تاریخ الغیبة الصغرى، محمد صدر، الطبعة الأولى، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1392 ه\'. ق، ص 196). ******68- طبسى، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکرى، الطبعة الأولى، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، 1413 ه\'. ق، ص .121 ******69- طبسى، همان کتاب، ص .217 ******70- مسعودى، اثبات الوصیّة، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعةةة الحیدریة، 1374 ه\'. ق، ص .234 ******71- مسعودى، همان کتاب، ص .246 ******72- مسعودى، همان کتاب، ص .238 ******73- حسن بن على بن شعبة، تحف العقول، الطبعة الثانیة، 1363 ه\'. ش، قم، مؤسسة النشر الاسلامى (التابعة) لجماعة المدرسین بقم المشرّفة، ص .487 ******74-طبرسى،، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دار الکتب الأسلامیة ص .375 ******75- على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ج 3، ص 207 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص .298 ******76- شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 340 - ابن شهر اشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص 436 - مجلسى، همان کتاب، ص 277 - کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'. ق، ج 1، ص .506 ******77- على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ص 214 - شبلنجى، نور الأبصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینى، ص 168 - ابن صبّاغ مالکى، الفصول المهمة، ط قدیم، ص .303 ******78- طبرسى، اعلام الورى، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 372 - ابن شهر آشوب، همان کتاب، ص 432 - مسعودى، اثبات الوصیة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه\'.ق، ص .241 ******79- طبرسى، اعلام الورى، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 375 - مسعودى، همان کتاب، ص 242 - کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'.ق، ج 1، ص 510 - شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى ص 344 - على بن عیسى الاربلى، همان کتاب، ج 3، ص .204 ******80- مسعودى، همان کتاب، ص .241 ******81- ابن شهر اشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص .440 ******82- ابن صبّاغ مالکى، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 303 - ابن شهر آشوب، همان کتاب، ص 432 - شبلنجى،، نور الأبصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینى،، ص 167 (با اندکى تفاوت). ******83- غِفار نام قبیله ابوذر بود. ******84- مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص .269 ******85- طبسى، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکرى،، ط 1، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، 1317 ه\'. ش، ص 136، به نقل از کتاب الهدایة الکبرى تألیف حسین بن حمدان حضینى، ص .386 ******86- على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، ج 3، ص 207 - مجلسى، بحار الأنوار، ج 50، ص .297 ******87- صدوق، کمال الدین، قم، مؤسسة النشر الاسلامى (التابعة) لجماعة المدرسین، 1405 ه\'. ق، ج 2، ص 384 (باب 38). ******88- پس از امام رضا - علیه السلام - در جامعه آن روز و نیز در دربار حکومت عباسیان، امامان بعدى یعنى امام جواد و امام هادى و امام عسکرى - علیهم السلام - را به احترام انتساب به امام رضا - علیه السلام - «ابن الرضا» (فرزند رضا) مى‏نامیدند. 89- در بین عرب، مرسوم است که براى اداى احترام، افراد را با کنیه مورد خطاب قرار مى‏دهند. ******90-دشمنان شیعیان، آنان را به طعنه «رافضى» مى‏نامیدند. ******91-شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتى، ص 338 - فتّال نیشابورى، روضة الواعظین، بیروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، ص 273 - 275 - طبرسى، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، تهران، دار الکتب الاسلامیة، ص 376 - 377 - کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'. ق، ج 1، ص 503 - على بن عیسى الاربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ج 3، ص 197 - پیشواى یازدهم حضرت امام حسن عسکرى - علیه السلام - نشریه مؤسسه در راه حق، ص 13 - .17 ******92-اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دار الکتب الاسلامیة، ص .367 ******93-حاج شیخ عباس قمى، الانوار البهیة، مشهد، کتابفروشى جعفرى، ص .162 ******94-دلائل الامامة، نجف، منشورات المکتبة الحیدریة، 1383 ه\'. ق، ص .223 ******95-الفصول المهّمة، چاپ قدیم، ص 307 - .308 این قضیه را مرحوم شیخ مفید در ارشاد و فتّال نیشابورى در روضه الواعظین و طبرسى در اعلام الورى و على بن عیسى الاربلى از قول احمد پسر عبد الله بن خاقان نقل کرده‏اند. این گزارش نشان مى‏دهد که امام در جامعه چه موقعیتى داشته و حکومت عباسى چرا نگران بوده است و نیز روشن مى‏کند که خلیفه از برملا شدن مسمومیت و قتل امام تا چه حد وحشت داشته است و لذا با زمینه سازى قبلى کوشیده است شهادت امام را مرگ طبیعى قلمداد کند! ******96-صدوق، کمال الدین، قم، مؤسسه النشر الاسلامى،، (التابعة) لجماعة المدرسین بقم المشرفة، 1405 ه\'. ق، باب 43، ص 475 - مجلسى، بحار الأنوار، الطبعة الثانیة، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص 332 - .333 ******97-مقصود، عثمان بن سعید عَمرى از یاران نزدیک امام عسکرى - علیه السلام - است که به مناسبت شغلش که روغن فروشى بود، به سمّان (= روغن فروش) معروف شده بود. ******98-صدوق، کمال الدین، قم، مؤسسه النشر الاسلامى (التابعة) لجماعة المدرسین بقم، 1405 ه\'. ق، ص .475 ******99-کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'. ق، ج 1، ص 505 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص .329 ******100-کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'. ق، ج 1، ص 505 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص .329 ******101-کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه\'. ق، ج 1، ص 505 - مجلسى، بحار الأنوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\'. ق، ج 50، ص .329 ******102-على بن عیسى الاربلى، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه\'. ق، ج 3، ص 199 - فتّال نیشابورى، روضة الواعظین، ط 1 بیروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1406 ه\'. ق، ص .276 ******103-مجلسى، بحار الأنوار، ط 3، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه\' .ق، ج 50 ص 331 - محمد بن جریر بن رستم طبرى، ط 3، قم، منشورات الرضى،، 1363 ه\'. ش، ص 224 - صدوق، کمال الدین، قم، مؤسسة النشر الاسلامى (التابعة) لجماعة المدرسین، 1405 ه\'. ق، ص .475) در تنظیم و نگارش این بخش از کتاب، علاوه بر مآخذى که در پاورقیها آمده، از منابع یاد شده در زیر استفاده شده است که لازم مى‏دانم در اینجا از نویسندگان آنها سپاسگزارى کنم: پیشواى یازدهم حضرت اما حسن عسکرى (نشریه مؤسسه در راه حق). دورنمایى از زندگانى پیشوایان اسلام تألیف استاد آیت الله جعفر سبحانى - خاندان وحى، تألیف حجة الاسلام و المسلمین سید على اکبر فزشى.
قسمت دوم :::::::::::::::
مبارزات امام حسن عسکری :::::::::
پیشوایان معصوم مظهر زیباى ارزشهاى متعالى انسان و تجلى آیات قرآنى در حیات اجتماعى و سیاسى خویشند. صفات متضاد در اقیانوس وجودشان به هم پیوند خورده و منظره دل‏انگیزى از انسان کامل را فرا روى عاشقان فضیلتها و پاکیها قرار داده است. شبانگاهان میعاد نیایشها و خلوت خالصانه آنها با معبود هستى است و روزها میدان جهاد و امید بخشیدن به آینده و نهراسیدن از شبهاى دیجور ظلم و ستم. دریاى فضیلت آنان مجموعه‏اى از بیم و امید، ولایت و برائت، شوق و اندوه، خروش و بردبارى، عبادت و جهاد و زهد و مسوولیت پذیرى در مسائل مهم اجتماعى است. همه اینها در سایه لطف الهى تحقق مى‏یابد که همواره جامعه را از وجود آنان بهره‏مند ساخته است. امام عسکرى (ع) ستاره درخشانى از منظومه نور و عصمت است. وقتى بر سجاده‏اش قامت نماز مى‏بندد، از همه دنیا مى‏برد، عابدان را به حسرت وا مى‏دارد و انسانهاى دور افتاده از وصال و فطرت را به ساحل بندگى رهنمون مى‏شود. صالح ابن وصیف، زندانبان حضرت، بدین امر اعتراف کرده است. او در پاسخ به کسانى که او را به سخت‏گیرى بیشتر فرا مى‏خواندند، گفت: چه کنم؟ شرورترین افراد را بر وى مى‏گمارم، ولى پس از چندى جذبه‏اش آنان را به نماز و روزه وا مى‏دارد. امام (ع) در صحنه‏هاى اجتماعى - سیاسى نیز براى حق‏باوران و عدالت‏جویان الگویى جامع است. تحمل شجاعانه زندان و سازماندهى شیعیان و حفظ آنها از طاغوت زمان که هریک در این نوشتار جداگانه مورد بررسى قرار مى‏گیرد، بخشى از اقدامهاى آن امام راستین در عرصه‏هاى فراز و نشیب اجتماع و سیاست است.
امام عسکرى (ع) و زندانهاى طاغوت :هرچند حضور اجبارى امام حسن (ع) در محله «عسکر» شهر سامرا که شهرت عسکرى را برایش به ارمغان آورد، نوعى زندان شمرده مى‏شود; اما طاغوتیان به این مقدار بسنده نکردند و بارها حضرت را به زندانهاى مخوف افکندند. بى‏تردید این زندانها نتیجه رویارویى آن بزرگوار به چهار خلیفه عباسى (المستعین بالله، المعتز بالله، المهتدى بالله، المعتمد بالله) بود; مبارزاتى که نگاهى گذرا بدان سودمند مى‏نماید: 1- مرحوم کلینى مى‏نویسد: امام عسکرى (ع) را نزد على بن «نارمش‏» زندانى کردند. او ناصبى بود و بر آل ابى طالب سخت مى‏گرفت. درباریان به وى سفارش کردند که بر حضرت سخت‏بگیرد; ولى هنوز یک روز از زندانى شدن امام نگذشته بود که ابن نارمش تحول یافت و چنان شد که از هیبت و عظمت امام چشم از زمین برنمى‏داشت. چندى بعد، المستعین، خلیفه عباسى، تصمیم گرفت‏حضرت را به قتل برساند. او به سعید دربان دستور داد امام (ع) را سمت کوفه برده، در راه نابود سازد. این خبر میان شیعیان منتشر شد. پاکدلان ضمن نامه‏اى حضرت را از این تصمیم آگاه ساختند. امام در پاسخ آنان چنین نوشت: من از خدا خواستم این طاغوت را تا سه روز دیگر از میان بردارد. دعاى امام به اجابت رسید و روز سوم ترکها المستعین را از خلافت‏برکنار کردند. 2- ابى هاشم جعفرى مى‏گوید: من همراه امام عسکرى (ع) در زندان مهتدى بودم. حضرت به من فرمود: ابو هاشم، این طاغوت مى‏خواهد امشب مرا به قتل برساند; ولى در این شب، عمرش پایان مى‏یابد. او فرزندى ندارد; ولى خداوند به من فرزندى عنایت‏خواهد کرد. خلیفه، بامداد، به وسیله‏ى ترکان به قتل رسید، ناآگاهان با معتمد بیعت کردند و ما سالم ماندیم. 3- وقتى «معتمد»، خلیفه عباسى، حضرت را همراه برادرش «جعفر» به زندان على بن حزین فرستاد، پیوسته از حال وى مى‏پرسید و على بن حزین پاسخ مى‏داد: روزها را به روزه و شبها را به عبادت مى‏گذراند. معتمد روزى تصمیم گرفت امام (ع) را آزاد سازد. على بن حزین پیام معتمد را به حضرت ابلاغ کرد. حضرت از زندان بیرون آمد و منتظر ماند تا جعفر نیز به وى بپیوندد. على بن حزین گفت: منتظر نمانید، تنها فرمان آزادى شما آمده است. امام فرمود: به معتمد بگو، من و جعفر با هم دستگیر شدیم و مى‏دانى که اگر تنها برگردم، چه خواهد شد؟ این پیام سبب شد معتمد با آزادى جعفر نیز موافقت کند. صمیرى مى‏گوید امام در حال بیرون رفتن این آیه را تلاوت فرمود: (یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون)(صف، 61: 8) اراده مى‏کنند نور الهى را با دهانهاشان خاموش کنند، اما خداوند نورش را کامل مى‏کند، هرچند کافران را ناخوشایند باشد. سالهاى زندان بر امام بسیار سخت مى‏گذشت. رفتار زندانبانان اغلب بسیار وحشت‏زا بود. در یکى از زندانها همسر زندانبان شوهرش را نصیحت کرد و ضمن یادآورى شخصیت الهى حضرت، او را از بدرفتارى باز داشت. مرد گفت: تصمیم دارم وى را میان درندگان بیفکنم. آنگاه از مسؤولان اجازه گرفت و حضرت را میان درندگان افکند. البته درندگان حرمت فرزند فاطمه (س) را نگاه داشتند و بى‏هیچ آزارى پیرامونش حلقه زدند.
امام عسکرى (ع) و رابطه تشکیلاتى با شیعیان :یکى از روشهاى امام (ع) در مبارزه با خلفاى ستمگر، ایجاد رابطه عمیق با شیعیان است. ابو هاشم جعفرى مى‏گوید: در یکى از روزها امام مرا فرا خواند، چوبى در اختیارم گذارد و فرمود: این را به «عمرى‏» برسان. در راه به سقائى رو به رو شدم. مرد آبکش از من خواست کنار روم تا مزاحم استرش نباشم; من کنار نرفته، چوب را بلند کردم و به استر زدم. ناگهان چوب شکافته شد و نامه‏هاى درونش بر زمین فرو غلتید. شتابان، نامه‏ها را جمع کردم و در حالى که سقا دشنامم مى‏داد پى ماموریت‏خویش شتافتم. وقتى به خانه امام (ع) باز گشتم، عیسى، خادم حضرت، نزدم شتافت و گفت: آقایت مى‏گوید: چرا استر را زدى و چوب را شکستى؟ دیگر چنین مکن. اگر شنیدى کسى به ما دشنام مى‏دهد، از معرفى خود بپرهیز و راه خویش پیش‏گیر; زیرا ما در بد سرزمینى زندگى مى‏کنیم. آنچه احمد بن اسحاق بیان مى‏کند نیز در همین راستاست. او مى‏گوید: از امام عسکرى (ع) خواستم چیزى بنویسند تا خط حضرت را بشناسم و بتوانم نامه‏هاى آن بزرگوار را تشخیص دهم. امام (ع) فرمود: خط گاه با قلم درشت و زمانى با قلم باریک است; از این جهت‏به خود تردید راه مده. سپس دوات خواست و به نوشتن پرداخت. با خود گفتم: خوب است قلم حضرت را بگیرم. پیش از آنکه سخنى به زبان آورم، حضرت قلم را به من بخشید. روایات فوق نشان مى‏دهد که ارتباط امام (ع) با شیعیان از دقت و ظرافت‏خاصى برخوردار بود و حضرت همواره آنان را در یک حرکت هماهنگ و نظام‏مند رهبرى مى‏کرد.
امام و پاسدارى از شیعیان :یک حرکت اصیل، براى تداوم، به حفظ موجودیت و استفاده درست و به جا از نیروهاى وابسته است. حرکتهاى غیر اصولى و نابجا خطر بزرگى است که حتى نهضتهاى الهى را سمت نابودى پیش مى‏برد. بدین سبب، امامان معصوم (علیهم السلام)، همواره شیعیان را به رعایت اصل قرآنى «تقیه‏» سفارش مى‏کردند. امام عسکرى (ع) ضمن تاکید بر برائت از دشمنان، پیوسته این اصل را به شیعیان یادآورى مى‏کرد. بخشى از روایاتى که بدین حقیقت اشاره مى‏کند، عبارت است از: 1- یکى از دوستداران امام (ع) مى‏گوید: در سامرا به انتظار زیارت حضرت در بیرون از خانه‏اش به سر مى‏بردیم که نامه امام را دریافت کردیم. حضرت نوشته بود: کسى به من سلام و اشاره نکند، در این صورت امنیت جانى نخواهد داشت. 2- صمیرى مى‏گوید: حضرت برایم نوشت: مواظب خود باشید و آمادگى داشته باشید. پس از سه روز، حادثه‏اى رخ داد. به حضرتش نوشتم: آیا منظورتان آمادگى براى این حادثه بود؟ پاسخ داد: خیر، مواظب باشید; پس از چند روز، معتز کشته شد. 3- ابو هاشم جعفرى، یاور نزدیک امام (ع) مى‏گوید: وقتى در زندان بودم، امام عسکرى (ع) را همراه برادرش جعفر به زندان آوردند. براى عرض سلام به حضورش شتافتم; حضرت به مردى که خود را علوى معرفى مى‏کرد، اشاره کرد تا بیرون رود. پس از خروج او، فرمود: مواظب این مرد باشید که جاسوس است و گزارشى از شما براى خلیفه آماده کرده است. اندکى بعد، لباسهاى آن مرد را گشتیم چنانکه حضرت فرموده بود گزارشى دقیقى به همراه داشت.
تبرا و تولا :::::چهارمین جلوه مبارزاتى امام (ع) فرمان بیزارى از دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) و اظهار ولایت و همبستگى با آنان است. على بن عاصم به امام عسکرى (ع) گفت: من بر حمایت عملى از شما توانا نیستم و جز ولایت‏شما و برائت از دشمنانتان سرمایه‏اى ندارم. حضرت فرمود: کسى که توان یارى ما را ندارد; ولى در خلوت دشمنان ما را لعنت مى‏کند; خداوند فرشتگان را از کردارش آگاه مى‏سازد و آنها براى او آمرزش مى‏طلبند. سلام و رحمت پروردگار بر یازدهمین گوهر درخشان دریاى عصمت.
چه افتخاری بالا تر از این که به واسطه نام و زندگی نامه 14 معصوم، فضای سایت ماکزیمم تکنیک عطراگین شده باشد.



برچسب‌ها :
نویسنده: iranianinternational | نسخه قابل چاپ | 1391/11/10 - 11:26 | 1 2 3 4 5
((بسم الله الرحمن الرحیم))
زندگی نامه امام موسی کاظم (ع)

نام: موسى‏ بن جعفر.

 

کنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.

 

القاب: کاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح.

 

نکته: آن حضرت در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.

 

تاریخ ولادت: هفتم ماه صفر سال 128 هجرى. برخى نیز سال 129 را ذکر کردند.

 

محل تولد: ابواء (منطقه‏اى در میان مکه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى).

 

نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى‏طالب علیهم السلام.

 

نام مادر: حمیده مصفّاة. نام‏هاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احکام و مسائل بود که امام صادق علیه السلام زنان را در یادگیرى مسائل و احکام دینى به ایشان ارجاع مى‏داد. و درباره‏اش فرمود: «حمیده، تصفیه شده است از هر دنس و چرکى؛ مانند شمش طلا. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن کرامتى که از خداى متعال براى من و حجت پس از من است.»

 

مدت امامت: از زمان شهادت پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام، در شوال 148 هجرى تا رجب سال 183 هجرى، به مدت 35 سال. آن حضرت در سن بیست سالگى به امامت رسید.

 

تاریخ و سبب شهادت: 25 رجب سال 183 هجرى، در سن 55 سالگى، به‏ وسیله زهرى که در زندان سندى بن شاهک به دستور هارون ‏الرشید به آن حضرت خورانیده شد.

 

محل دفن: مکانی به نام مقابر  قریش در بغداد (در سرزمین عراق) که هم اکنون به «کاظمین» معروف است.

 

همسران: 1. فاطمه بنت على. 2. نجمه.

 

فرزندان: درباره تعداد فرزندان آن حضرت چند قول وجود دارد. بنابر نقل یکى از آنها، آن حضرت 37 فرزند داشت که 18 تن از آنان پسر و 19 تن دختر بودند.

 

الف) پسران‏

 

10. محمد.

 

11. حمزه.

 

12. عبداللّه.

 

13. اسحاق.

 

14. عبیداللّه.

 

15. زید.

 

16. حسین.

 

17. فضل.

 

18. سلیمان.

           

 

1. امام على بن موسى الرضاعلیه السلام.

 

2. ابراهیم.

 

3. عباس.

 

4. قاسم.

 

5. اسماعیل.

 

6. جعفر.

 

7. هارون.

 

8. حسن.

 

9. احمد.

 

 

 

ب) دختران

 

11. خدیجه.

 

12. علیّه.

 

13. آمنه.

 

14. حسنه.

 

15. بریهه.

 

16. عائشه.

 

17. ام سلمه.

 

18. میمونه.

 

19. ام کلثوم.

           

 

1. فاطمه کبرى.

 

2. فاطمه صغرى.

 

3. رقیّه.

 

4. حکیمه.

 

5. ام ابیها.

 

6. رقیّه صغرى.

 

7. کلثوم.

 

8. ام جعفر.

 

9. لبابه.

 

10. زینب.

 

 

 

یکى از دختران آن حضرت به نام فاطمه، معروف به حضرت معصومه علیهاالسلام که براى دیدار برادرش امام رضا علیه السلام عازم ایران شده بود، در شهر قم بیمار شد و پس از چند روز بیمارى، وفات یافت و در این شهر مدفون گردید. هم اکنون مقبره ایشان زیارتگاه شیعیان سراسر جهان و دانشگاه عالمان و مجتهدان شیعى است.

 

اصحاب ویاران:

 

تعداد یاران، اصحاب و راویان امام موسى کاظم علیه السلام بسیار است. در این جا نام تعدادى از اصحاب بزرگ آن حضرت ذکر مى‏گردد:

 

1. على بن یقطین.

 

2. ابوصلت بن صالح هروى .

 

3. اسماعیل بن مهران.

 

4. حمّاد بن عیسى.

 

5. عبدالرحمن بن حجّاج بجلى.

 

6. عبداللّه بن جندب بجلى.

 

7. عبداللّه بن مغیره بجلى.

 

8. عبداللّه بن یحیى کاهلى.

 

9. مفضّل بن عمر کوفى.

 

10. هشام بن حکم.

 

11. یونس بن عبدالرحمن.

 

12. یونس بن یعقوب.

 

زمامداران معاصر:

 

1. مروان بن محمد اموى - معروف به مروان حمار- (126 - 132 ق.).

 

2. ابوالعباس سفاح عباسى (132 - 136 ق.).

 

3. منصور عباسى (136 - 158 ق.).

 

4. مهدى عباسى (158 - 169 ق.).

 

5. هادى عباسى (169 - 170 ق.).

 

6. هارون الرشید (170 - 193 ق.).

 

امام موسى کاظم علیه السلام در عصر خلافت منصور عباسى به مقام امامت نایل آمد. از آن زمان تا سال 183 هجرى، سال وفات آن حضرت، چندین بار توسط خلفاى عباسى دستگیر و زندانى گردید. تنها در دوران خلافت هارون الرشید به مدت چهار سال زندانى و در همان زندان به شهادت رسید.

 

رویدادهاى مهم:

 

1. شهادت امام جعفر صادق علیه السلام، پدر ارجمند امام موسى کاظم علیه السلام، به دست منصور دوانیقى، در سال 148 هجرى.

 

2. پیدایش انشعاباتى در مذهب شیعه، مانند: اسماعیلیه، اَفْطَحیه و ناووسیه، پس از شهادت امام صادق علیه‌السلام و معارضه آنان با امام موسى کاظم علیه السلام در مسئله امامت.

 

3. ادعاى امامت و جانشینى امام جعفر صادق علیه السلام، توسط عبدالله اَفْطَحْ، برادر امام موسى کاظم علیه السلام و به وجود آوردن مذهب افطحیه در شیعه.

 

4. اعراض بیشتر اصحاب امام صادق علیه السلام از عبدالله اَفْطَحْ، و گرایش آنان به امام‏ موسى کاظم علیه‌السلام.

 

5. مرگ منصور دوانیقى، در سال 158 هجرى، و به خلافت رسیدن ابوعبدالله مهدى عباسى، فرزند منصور.

 

6. احضار امام موسى کاظم علیه السلام به بغداد و زندانى نمودن ایشان در آن شهر، به دستور مهدى عباسى.

 

7. زندانى شدن امام موسى کاظم علیه السلام در بغداد، در دوران حکومت هادى عباسى.

 

8. مبارزات منفىِ امام موسى کاظم علیه السلام با دستگاه حکومتىِ هارون‏الرشید، در مناسبت‏هاى گوناگون.

 

9. بدگویی و سعایت على بن اسماعیل، برادرزاده امام موسى کاظم علیه السلام از آن حضرت، نزد هارون الرشید با توطئه‏چینى یحیى برمکى، وزیر اعظم هارون.

 

10. دستگیرى امام کاظم علیه السلام در مدینه و فرستادن آن حضرت به زندان عیسى بن جعفر در بصره، به دستور هارون‏الرشید، در سال 179 هجرى.

 

11. انتقال امام علیه السلام از زندان بصره به زندان فضل بن ربیع در بغداد.

 

12. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن ربیع به زندان فضل بن یحیى برمکى.

 

13. مراعات کردن حال امام علیه السلام در زندان، توسط فضل بن یحیى و عکس‏العمل شدید هارون به این قضیه.

 

14. مضروب و مقهور شدن فضل بن یحیى، توسط هارون، به خاطر مراعات حال امام علیه السلام در زندان.

 

15. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن یحیى به زندان سندى بن شاهک.

 

16. مسموم کردن امام علیه السلام با خرماى زهر آلود، توسط سندى بن شاهک در زندان.

 

17. شهادت امام کاظم علیه السلام به خاطر مسمومیت در زندان سندى بن شاهک، در 25 رجب سال 183 هجرى.

 

18. انتقال پیکر مطهر امام موسى کاظم علیه السلام به جِسر (پل) بغداد و فراخوانىِ مردم براى دیدن آن توسط مأموران هارون‏الرشید.

 

19. انزجار سلیمان بن جعفر بن منصور دوانیقى از تحقیر پیکر امام موسى کاظم علیه السلام، توسط مأموران حکومتى، و دستور او به تجهیز و تکفین مناسب شأن پیکر آن حضرت و به خاک سپارى در مقابر قریش بغداد.

 

 

 منبع:از کتاب "خاندان عصمت علیهم السلام" ، سید تقى واردى 

 

مرارت‌های امام کاظم علیه السلام‏

 


رنج‌ها و غم‌هاى امام موسى بن جعفر بعد از فاجعه کربلا، دردناک‌تر و شدیدتر از سایر ائمه ‏علیهم السلام ‏بود. هارون الرشید همواره در کمین ایشان ‏بود، امّا نمى‏توانست به آن‏ حضرت آسیبى برساند. شاید او از ترس این که ‏مبادا سپاهیانش در صف یاران آن ‏حضرت درآیند، از فرستادن آنان براى ‏دستگیرى و شهید کردن امام خوددارى مى‏ورزید، زیرا پنهانکاریى که‏ افراد مکتبى در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود که‏ دستگاه حاکمه حتّى به نزدیک‏ترین افراد خود اعتماد نکند. این على بن‏یقطین وزیر هارون الرشید و آن یکى جعفر بن محمّد بن اشعث وزیر دیگر هارون است که هر دو شیعه بودند همچنین بزرگ‏ترین والیان و کارگزاران ‏هارون در زمره هواخواهان اهل‌بیت‏ علیهم السلام ‏بودند. از این‏ رو بود که هارون‏ خود شخصاً به مدینه رفت تا امام کاظم را دستگیر کند. نیروهاى مخصوص هارون به اضافه سپاهى از شعرا و علماى دربارى ‏و مشاوران، او را در این سفر همراهى مى‏کردند و میلیون‌ها درهم و دینار از اموالى که از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مى‏کرد و به عنوان ‏حق‏السکوت به اطرافیان خود در این سفر بذل و بخشش مى‏نمود. و در این میان به رؤساى قبایل و بزرگان و چهره‏هاى سرشناس مخالف توجه ‏و رسیدگى بیشترى نشان مى‏داد.

هنگامى که همه شرایط براى هارون آماده شد، شخصاً به ‏اجراى بند پایانى طرح توطئه‏گرانه خویش پرداخت. او به مسجد رسول‏ خدا صلى الله علیه و آله رفت. شاید حضور او مصادف با فرارسیدن وقت نماز بوده که ‏مردم و طبعاً امام موسى بن جعفر علیهماالسلام براى اداى نماز در مسجد حضور داشته‏اند. هارون به سوى قبر پیامبر صلى الله علیه و آله جلو آمد و گفت: السلام علیک ‏یا رسول اللَّه! اى پسر عمو.هارون در واقع مى‏خواست با این کار شرعى بودن جانشینى خود را اثبات کند و آن را علتى درست براى زندانى کردن امام کاظم جلوه دهد.اما امام این فرصت را از او گرفت و صف‌ها را شکافت و به طرف قبر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و به آن قبر شریف روى کرد و در میان حیرت و خاموشى ‏مردم بانگ برآورد:السلام علیک یا رسول اللَّه! السلام علیک یا جدّاه!امام کاظم با این بیان مى‏خواست بگوید: اى حاکم ستمگر اگر رسول ‏خدا پسر عموى توست و تو مى‏خواهى بنابر این پیوند نسبى، شرعى بودن ‏حکومت خود را اثبات کنى باید بدانى که من بدو نزدیکترم و آن ‏حضرت‏جدّ من است. بنابر این من از تو به جانشینى و خلافت آن بزرگوار شایسته‏ترم!

هارون الرشید این گونه عازم مدینه شد تا بزرگ‏ترین مخالف ‏حکومت غاصبانه خویش را دستگیر کند. اینک ببینیم هارون براى‏ رسیدن به این مقصود چه کرد:

اول: هارون چند روزى نشست. مردم به دیدنش مى‏آمدند و او هم به‏ آنها حاتم بخشى مى‏کرد تا آنجا که شکم‌هاى برخى از مخالفان را که ‏مخالفت آنان با حکومت جنبه شخصى و براى رسیدن به منافع خاصى‏بود، سیر کرد.

دوم: عده‏اى را مأموریت داد تا در شهرها بگردند و بر ضدّ مخالفان‏ حکومت تبلیغات به راه اندازند. او همچنین شاعران و مزدوران دربارى ‏را تشویق کرد که در ستایش او شعر بسرایند و بر حرمت محاربه با هارون ‏فتوا دهند.

سوم: هارون قدرت خود را پیش دیدگان مردم مدینه به نمایش گذارد تا کسى اندیشه مبارزه با او را در سر نپروراند.

چهارم: هنگامى که همه شرایط براى هارون آماده شد، شخصاً به ‏اجراى بند پایانى طرح توطئه‏گرانه خویش پرداخت. او به مسجد رسول‏ خدا صلى الله علیه و آله رفت. شاید حضور او مصادف با فرارسیدن وقت نماز بوده که ‏مردم و طبعاً امام موسى بن جعفر علیهماالسلام براى اداى نماز در مسجد حضور داشته‏اند. هارون به سوى قبر پیامبر صلى الله علیه و آله جلو آمد و گفت: السلام علیک ‏یا رسول اللَّه! اى پسر عمو.

هارون در واقع مى‏خواست با این کار شرعى بودن جانشینى خود را اثبات کند و آن را علتى درست براى زندانى کردن امام کاظم جلوه دهد.

اما امام این فرصت را از او گرفت و صف‌ها را شکافت و به طرف قبر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و به آن قبر شریف روى کرد و در میان حیرت و خاموشى ‏مردم بانگ برآورد:

السلام علیک یا رسول اللَّه! السلام علیک یا جدّاه!

امام کاظم با این بیان مى‏خواست بگوید: اى حاکم ستمگر اگر رسول ‏خدا پسر عموى توست و تو مى‏خواهى بنابر این پیوند نسبى، شرعى بودن ‏حکومت خود را اثبات کنى باید بدانى که من بدو نزدیکترم و آن ‏حضرت‏جدّ من است. بنابر این من از تو به جانشینى و خلافت آن بزرگوار شایسته‏ترم!

هارون مقصود امام را دریافت و در حالى که مى‏کوشید تصمیم خود را براى دستگیرى امام کاظم توجیه کند، گفت:

اى رسول خدا من از تو درباره کارى که قصد انجام آن را دارم پوزش‏ مى‏خواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بیفکنم. چون او مى‏خواهد میان امت تو اختلاف و تفرقه ایجاد کند و خون آنها را بریزد.

چون روز بعد فرارسید، هارون فضل بن ربیع را مأمور دستگیرى امام‏ کاظم کرد. فضل بر آن ‏حضرت که در جایگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله به نماز ایستاده بود، درآمد و دستور داد او را دستگیر کنند و زندانى نمایند.(1)

سپس دو محمل ترتیب داد که اطراف آنها پوشیده بود. ایشان را در یکى از آنها جاى داد و آن دو محمل را روى استر بسته بر هر یک عده‏اى را گماشت. یکى را به طرف بصره و دیگرى را به سوى کوفه روانه‏ کرد تا بدینوسیله مردم ندانند امام را به کجا مى‏برند. امام کاظم ‏علیه السلام در هودجى‏ بود که به سمت بصره مى‏رفت. هارون به فرستاده خود دستور داد که ‏آن ‏حضرت را به عیسى بن جعفر منصور که والى وى در بصره بود، تسلیم‏ کند. عیسى یک سال آن‏ حضرت را در نزد خود زندانى کرد. سپس عیسى‏ نامه‏اى به هارون نوشت که موسى بن جعفر را از من بگیر و به هر که مى‏خواهى بسپار وگرنه من او را آزاد خواهم کرد. من بسیار کوشیدم‏ تا دلیلى و بهانه‏اى براى دستگیرى او پیدا کنم، اما نتوانستم حتى ‏من گوش دادم تا ببینیم که آیا او در دعاهاى خود بر من یا تو نفرین ‏مى‏فرستد، اما دیدم که او فقط براى خودش دعا مى‏کند و از خداوند رحمت و مغفرت مى‏طلبد!

هارون پس از دریافت این نامه، کسى را براى تحویل گرفتن امام‏ موسى الکاظم روانه بصره کرد و او را روزگارى دراز در بغداد، در نزد فضل بن ربیع، زندانى کرد. هارون خواست به دست فضل آن امام را به ‏شهادت برساند، اما فضل از اجراى خواسته هارون خوددارى ورزید، در نتیجه هارون دستور داد که آن‏ حضرت را به فضل بن یحیى تسلیم کند و از فضل خواست تا کار امام را یکسره سازد، اما فضل هم زیر بار این فرمان ‏نرفت. از طرفى به هارون که در آن هنگام در "رقه" بود، خبر رسید که ‏امام موسى کاظم در خانه فضل به خوشى و آسودگى روزگار مى‏گذارند. از این ‏رو هارون "مسرور" خادم را با نامه‏هائى روانه بغداد کرد و به وى ‏دستور داد که یکسره به خانه فضل بن یحیى درآید و درباره وضع ‏آن ‏حضرت تحقیق کند و چنانچه دید همان‏گونه که به وى خبر داده‏اند، نامه‏اى را به عباس بن‌محمد بسپارد و به او امر کن تا آن را به اجرا گذارد و نامه دیگرى به سندى بن شاهک بدهد و به او بگوید که فرمان عباس بن‏محمد را به جاى ‏آورد.(2)

این ماجرا را از اینجا به بعد از یکى از روایات تاریخى پى ‏مى‏گیریم:

این خبر به گوش یحیى بن خالد (پدر فضل) رسید. او بى‏درنگ سوار بر مرکب خویش شد و نزد هارون آمد و از درى جز آن در که معمولاً مردم از آن وارد قصر مى‏شدند، پیش هارون رفت و بدون آن که هارون ‏متوجه شود از پشت سر او داخل شد و گفت: اى امیرالمؤمنین به سخنان ‏من گوش فرا ده. هارون هراسان به وى گوش سپرد. یحیى گفت: فضل‏ جوان است، اما من نقشه تو را عملى مى‏کنم.

چهره هارون از شنیدن این سخن از هم‏ شکفت و به مردم روى کرد و گفت: فضل مرا در کارى نافرمانى کرد و من او را لعنت فرستادم اینک او توبه کرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بدارید.

حاضران گفتند: ما هر کس را که تو دوست بدارى دوست مى‏داریم ‏و هر کس را که دشمن بخوانى ما نیز او را دشمن مى‏خوانیم!! و اینک فضل‏ را دوست داریم.

یحیى‌بن‌خالد از نزد هارون بیرون آمد و شخصاً با نامه‏اى به بغداد رفت. مردم از ورود ناگهانى یحیى شگفت‏زده شدند. شایعاتى درباره ‏ورود ناگهانى یحیى گفته مى‏شد، اما یحیى چنین وانمود کرد که براى‏ سر و سامان دادن به وضع شهر و رسیدگى به عملکرد کارگزاران به بغداد آمده و چند روزى نیز به این امور پرداخت. آنگاه سندى بن شاهک را خواست و دستور قتل آن ‏حضرت را به او ابلاغ کرد. سندى فرمان او را به ‏جاى ‏آورد.

امام موسى کاظم هنگام فرارسیدن وفات خویش از سندى بن شاهک ‏خواست که غلام او را که در خانه عباس بن محمد بود، بر بالین وى حاضر کند. سندى گوید: از آن ‏حضرت خواستم به من اجازه دهد که از مال خود او را کفن کنم، اما او نپذیرفت و در پاسخ من فرمود: ما خاندانى هستیم‏ که مهریه زنانمان و مخارج نخستین سفر حج‌مان و کفن مردگانمان همه از مال پاک خود ماست و کفن من نیز نزد من حاضر است.

چون امام دعوت حق را لبیک گفت فقها و چهره‏هاى سرشناش بغداد را که هیثم بن عدّى و دیگران نیز در میان آنها بودند، بر جنازه آن ‏حضرت‏حاضر کردند تا گواهى دهند که هیچ اثرى از شکنجه بر آن ‏حضرت نیست‏ و وى به مرگ طبیعى جان سپرده است. آنان نیز به دروغ به این امر گواهى دادند. آنگاه پیکر بى‏جان امام را بر کنار جِسر(پل) بغداد گذارده، ندا دادند: این موسى بن جعفر است که به مرگ طبیعى جان سپرده‏ است. بدو بنگرید. مردم دسته دسته جلو مى‏آمدند و در سیماى ‏آن ‏حضرت به دقت مى‏نگریستند.

در روایتى که از برخى از افراد خاندان ابوطالب نقل شده، آمده است: فریاد زدند این موسى بن جعفر است که رافضیان ادعا مى‏کردند او نمى‏میرد. به جنازه او بنگرید. مردم نیز آمدند و در جنازه آن ‏حضرت‏ نگریستند.

گفتند: امام کاظم را در قبرستان قریش به خاک سپردند و قبرش در کنار قبر مردى از نوفلیین به نام عیسى بن عبدالله قرار گرفت.(3)

ارتباط با شیعیان

روایات تاریخى نقل مى‏کنند که امام کاظم از زندان با شیعیان ‏و هواخواهانش ارتباط برقرار مى‏کرد و به آنها دستوراتى مى‏داد و مسایل ‏سیاسى و فقهى آنان را پاسخ مى‏گفت:

به راستى امام کاظم‏ علیه السلام چگونه با شیعیان خویش رابطه برقرار مى‏کرد؟شاید این ارتباط از راه‌هاى غیبى صورت مى‏گرفت، اما احادیث بسیارى ‏این نکته را روشن مى‏کنند که بیشتر کسانى که امام در نزد آنان زندانى ‏مى‏شد از معتقدان به امامت وى بودند. اگر چه حکومت مى‏کوشید زندانبان‌هاى آن‏ حضرت را از میان خشن‏ترین افراد و طرفداران خود برگزیند چرا که خود آنها (زندانبانان) از نحوه عبادت امام کاظم‏ علیه‌السلام‏ و دانش سرشار و مکارم اخلاقى آن‏ حضرت اطلاع داشتند و کرامات‏ بسیارى را از آن ‏حضرت مشاهده کرده بودند.

امتحان امام

در کتاب بحارالانوار آمده است که عامرى گفت: هارون الرشید کنیزى ‏خوش سیما به زندان امام موسى کاظم فرستاد تا آن ‏حضرت را آزار دهد. امام در این باره فرمود: به هارون بگو:

"بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ" (4)؛ بلکه شما به هدیه خود شادمانى مى‏کنید.

مرا به این کنیز و امثال ‏او نیازى نیست. هارون از این پاسخ خشمگین‏ شد و به فرستاده خویش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نیز به‏دلخواه تو نگرفتیم و زندانى‏ نکردیم و آن کنیز را پیش‏ او بگذار و خود بازگرد.

فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت‏ فرستاده، هارون از مجلس خویش برخاست و پیشکارش را به زندان امام ‏موسى کاظم روانه کرد تا از حال آن زن تفحّص کند. پیشکار آن زن را دید که به سجده افتاده و سر از سجده برنمى‏دارد و مى‏گوید: "قدوس سبحانک ‏سبحانک".

هارون از شنیدن این خبر شگفت‏زده شد و گفت: به خدا موسى بن‏جعفر آن کنیز را جادو کرده است. او را نزد من بیاورید. کنیز را که ‏مى‏لرزید و دیده به آسمان دوخته بود در پیشگاه هارون حاضر کردند. هارون از او پرسید:

این چه حالى است که دارى؟ کنیز پاسخ گفت: این حال، حال موسى‏بن جعفر است. من نزد او ایستاده بودم و او شب و روز نماز مى‏گذارد. چون از نماز فارغ شد زبان به تسبیح و تقدیس خداوند گشود. من از او پرسیدم: سرورم! آیا شما را نیازى نیست تا آن را رفع کنم؟ او پرسید: مرا چه نیازى به تو باشد؟ گفتم: مرا براى رفع حوایج شما بدین جا فرستاده‏اند. گفت: اینان چه هدفى دارند؟ کنیز گفت: پس نگریستم ‏ناگهان بوستانى دیدم که اول و آخر آن در نگاه من پیدا نبود، در این ‏بوستان جایگاه‌هایى مفروش به پر و پرنیان بود و خدمتکاران زن و مردى‏که خوش سیماتر از آنها و جامه‏اى زیباتر از جامه آنها ندیده بودم، بر این‏ جایگاه‌ها نشسته بودند. آنها جامه‏اى حریر سبز پوشیده بودند و تاج‌ها و درّ و یاقوت داشتند و در دست‌هایشان آبریزها و حوله‏ها و هرگونه طعام‏ بود. من به سجده افتادم تا آن که این خادم مرا بلند کرد و در آن لحظه ‏پى ‏بردم که کجا هستم.

هارون گفت: اى خبیث شاید به هنگامى که در سجده بودى، خواب ‏تو را در گرفته و این امور را در خواب دیده باشى؟

کنیز پاسخ داد: به خدا سوگند نه سرورم. پیش از آن که به سجده روم‏ این مناظر را دیدم و به همین خاطر به سجده افتادم.

هارون به پیشکارش گفت: این زن خبیث را نزد خود نگه دار تا مبادا کسى این سخن را از او بشنود. زن به نماز ایستاد و چون در این باره از او پرسیدند، گفت: عبد صالح (امام موسى کاظم‏ علیه السلام ) را چنین دیدم و چون ‏از سخنانى که گفته بود، پرسیدند: پاسخ داد: چون آن منظره را دیدم ‏کنیزان مرا ندا دادند که اى فلان از عبد صالح دورى گزین تا ما بر او واردشویم که ما ویژه اوییم نه تو.

آن زن تا زمان مرگ به همین حال بود. این ماجرا چند روز پیش از شهادت امام کاظم رخ ‏داد.این ارزش و کرامت امام کاظم ‏علیه السلام در پیشگاه خدا و این هم فرجام‏ هارون ستمگر و سرکش!!

از خداوند بزرگ مى‏خواهیم که ما را جزو دوستداران دوستانش ‏و بیزاران از دشمنانش قرار دهد و ما را بر پیمودن راه ائمه هدى ‏علیهم السلام ‏توفیق ‏ارزانى فرماید.

پاورقى‌ها :

1- مقاتل الطالبیّین، ص‏213.

2- مقاتل الطالبیّین، ص‏233.

3- مقاتل الطالبیّین، ص‏234 به نقل از کتاب الغیبة شیخ طوسى، ص‏22.

4- سوره نمل، آیه‏36.





برچسب‌ها :
نویسنده: iranianinternational | نسخه قابل چاپ | 1391/11/10 - 11:20 | 1 2 3 4 5
((بسم الله الرحمن الرحیم))
زندگی نامه امام جعفر صادق (ع)


ولادت امام و نامگذاری

امام جعفر صادق، امام ششم شیعیان، در هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری قمری در مدینه متولد گردید. کنیه ایشان ابو عبدالله و لقبشان صادق می باشد. پدر ارجمندشان امام باقر و مادرش ام فروة است. رسول خدا سالها قبل ولادت آن حضرت را خبر داده و فرموده بود نام او را صادق بگذارید، زیرا از فرزندان او کسی است که همنام اوست، اما دروغ می گوید «جعفر کذّاب».

دوران قبل از امامت

در دوران قبل از امامت، حضرت شاهد فعالیتهای پدر خویش در نشر معارف دینی و تربیت شاگردان وفا دار و با بصیرت بود. امام باقر در مناسبتهای مختلف به امامت و ولایت فرزندش جعفر صادق تصریح فرموده و شیعیان را پس از خودش به پیروی از او فرا می خواند. لذا احادیث، زیادی مبنی بر نص امامت حضرت صادق نقل شده است.

 

امام صادق در سال 114 هجری قمری پس از شهادت پدرش در سن 31 سالگی به امامت رسید. دوران امامتش مصادف بود با اواخر حکومت امویان که در سال 132 به عمر آن پایان داده شد و اوایل حکومت عباسیان.

 

اوضاع جامعه در آغاز امامت حضرت

در آغاز امامت حضرت افرادی از شیعیان و حتی بستگان حضرت حاضر به قبول امامت ایشان نبودند، لذا حضرت از راههای گوناگونی کوشیدند آنها را به قبول راه صحیح وادار سازند و دراین زمینه به اذن خداوند معجزاتی نیز انجام دادند.

دوران امام جعفر صادق در میان دیگر دورانهای ائمه اطهار، دورانی منحصر به فرد بود و شرایط اجتماعی و فرهنگی عصر آن حضرت در زمان هیچ یک از امامان وجود نداشته است و این به دلیل ضعف بنی امیه و قدرت گرفتن بنی عباس بود.

 

این دو سلسله مدتها در حال مبارزه با یکدیگر بودند که این مبارزه در سال 129 هجری وارد مبارزه مسلحانه و عملیات نظامی گردید.

این کشمکش ها و مشکلات سبب شد که توجه بنی امیه و بنی عباس کمتر به امامان و فعالیتشان باشد، از این رو این دوران، دوران آرامش نسبی امام صادق و شیعیان و فرصت بسیار خوبی برای فعالیت علمی و فرهنگی آنان به شمار می رفت.

 

جنبش فرهنگی در دوران امامت حضرت

عصر آن حضرت همچنین عصر جنبش فرهنگی و فکری و برخورد فرق و مذاهب گوناگون بود. پس از زمان رسول خدا دیگر چنین فرصتی پیش نیامده بود تا معارف اصیل اسلامی ترویج گردد، بخصوص که قانون منع حدیث و فشار حُکّام اموی باعث تشدید این وضع شده بود. لذا خلأ بزرگی در جامعه آنروز که تشنة هرگونه علم و دانش و معرفت بود، به چشم می خورد.

امام صادق با توجه به فرصت مناسب سیاسی و نیاز شدید جامعه، دنباله نهضت علمی و فرهنگی پدرش را گرفت و حوزه وسیع علمی و دانشگاه بزرگی به وجود آورد و در رشته های مختلف علمی و نقلی شاگردان بزرگی تربیت کرد. شاگردانی چون: هشام بن حکم، مفضل بن عمر کوفی جعفی، محمد بن مسلم ثقفی، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن طاق، جابر بن حیان و . . . . تعداد شاگردان امام را تا چهار هزار نفر نوشته اند.

 

ابوحنیفه رئیس یکی از چهار فرقه اهل سنت مدتی شاگرد ایشان بود و خودش به این موضوع افتخار کرده است.

امام از فرصت های گوناگونی برای دفاع از دین و حقانیت تشیع و نشر معارف صحیح اسلام استفاده می برد. مناظرات زیادی نیز در همین موضوعات میان ایشان و سران فرقه های گوناگون انجام پذیرفت که طی آنها با استدلال های متین و استوار، پوچی عقاید آنها و برتری اسلام ثابت می شد.

 

همچنین در حوزه فقه و احکام نیز توسط ایشان فعالیت زیادی صورت گرفت، به صورتی که شاهراههای جدیدی در این بستر گشوده شد که تاکنون نیز به راه خود ادامه داده است.

بدین ترتیب، شرایطی مناسب پیش آمد و معارف اسلامی بیش از هر وقت دیگر از طریق الهی خود منتشر گشت، به صورتی که بیشترین احادیث شیعه در تمام زمینه ها از امام صادق نقل گردیده و مذهب تشیع به نام مذهب جعفری و فقه تشیع به نام فقه جعفری خوانده می شود.

 

حاکمان معاصر

همانطور که گفته شد امام بین دو دوره عباسی و اموی و دوران گذار از امویان به عباسیان می زیست. ایشان ازمیان خلفای اموی با افراد زیر معاصر بود:

 

1- هشام بن عبدالملک (105- 125 ه. ق)

2- ولید بن یزید بن عبدالملک (125-126)

3- یزید بن ولید بن عبدالملک (126)

4- ابراهیم بن ولید بن عبدالملک (70 روز از سال 126)

5- مروان بن محمد (126-132)

 

و از خلفای عباسی نیز معاصر بود با :

1- عبدالله بن محمد مشهور به سفاح (132-137)

2- ابوجعفر مشهور به منصور دوانیقی (137-158)

 

نباید تصور کرد که امام به کلی خود را از جریانات و امور سیاسی دور نگه داشت، بلکه همواره از وقتهای مناسب برای ترویج حقانیت خود و بطلان هیأت حاکمه بهره می برد و بدین منظور نمایندگانی را نیز به مناطق مختلف بلاد اسلامی می فرستاد.

عباسیان برای کسب قدرت و محبوبیت در دلهای مردم از وجهه اهل بیت پیامبر استفاده می کردند و حتی شعارشان" الرضا فی آل محمّد" بود. آنان به دنبال اشخاصی با وجهه مردمی بودند که هم از بستگان پیامبر باشند و هم درمیان مردم محبوبیت داشته باشند. لذا بهترین شخص در نظر عباسیان امام صادق بود.

 

امام صادق پیشنهاد آنان را رد کردند و فرمودند: نه شما از یاران من هستید نه زمانه، زمانه من است. حتی برخی از بستگان آن حضرت نزدیک بود با این پیشنهاد ها فریب به خورند، اما امام با روشنگری خاص خود به آنان فهماندند که به ظاهر توجه نکنند. امام می دانست که عباسیان نیز هدفی جز رسیدن به قدرت ندارند و اگر شعار طرفداری از اهل بیت را مطرح می کنند، صرفاً به خاطر جلب حمایت توده های شیفته اهل بیت است. امام می دید که سران سیاسی و نظامی عباسیان در خط مستقیم اسلام و اهل بیت نیستند و لذا حاضر نبود با آنان همکاری کرده و به اقداماتشان مشروعیت بخشد.

 

چنانکه در تاریخ می بینیم که چه جنایاتی کردند و چه خونهایی ریختند تا پایه های عباسیان محکم گردد.

از حوادث مهم در زمان امامت حضرت، قیام عمویش زید بن علی است که شکست خورد و با شهادت زید به پایان رسید.

 

شهادت حضرت صادق علیه السلام

پس از به قدرت رسیدن عباسیان، همانطور که آن حضرت پیش بینی کرده بود فشار بر شیعیان افزایش یافت و با روی کار آمدن منصور این فشار به اوج خود رسید. امام نیز از این فشار ها مستثنی نبود. این دوران، یعنی چند سال آخر عمر آن حضرت بر خلاف دوران اولیه امامتشان،‌ دوره سختی ها و انزوای دوبارة آن حضرت و حرکت تشیع بود. منصور شیعیان را به شدت تحت کنترل قرار داده بود.

 

سرانجام کار به جایی رسید که با تمام فشارها، منصور چاره ای ندید که امام صادق را که رهبر شیعیان بود از میان بردارد و بنابراین توسط عواملش حضرت را به شهادت رساند. آن حضرت در سن 65 سالگی در سال 148 هجری به شهادت رسید و در قبرستان معروف بقیع در کنار مرقد پدر و جدّ خودش مدفون گردید .

 

در زمینه فضایل و مکارم اخلاقی حضرت صادق روایات و وقایع بسیار زیادی نقل شده است. آن حضرت با رفتار کریمانه و خلق و خوی الهی خود بسیاری از افراد را به راه صحیح هدایت فرمود، به گونه ای که پیروان دیگر مکاتب و ادیان نیز زبان به مدح آن حضرت گشوده اند.


برچسب‌ها :
نویسنده: iranianinternational | نسخه قابل چاپ | 1391/11/9 - 16:46 | 1 2 3 4 5
((بسم الله الرحمن الرحیم))
زندگی نامه امام محمد باقر (ع)




امام پنجم، امام محمد باقرعلیه السلام در روز دوشنبه سوم صفر و بنا به قولى، اول رجب سال 57 هجرى در مدینه متولد شدند .

والده آن حضرت، "فاطمه" دختر امام حسن مجتبى علیه السلام بود و از زنان با کمال محسوب مى‏شد .

از امام صادق علیه السلام روایت شده است که در شأن آن بانوى بزرگوار فرمود: "جده‏ام زن بسیار راستگویى بود و در خاندان امام حسن علیه السلام زنى به درجه و مقام او نرسید .

نام آن حضرت "محمد"، کنیه ایشان "ابوجعفر" و القاب ایشان "باقر"، "شاکر" و "هادى" است .

لقب "باقر" را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آن حضرت داده بود و فرموده بود: "او علم دین را خواهد شکافت." (باقر: شکافنده)

بسیارى از روایات فقهى و غیر فقهى شیعه از آن حضرت روایت شده ‏است.

آن حضرت به جابربن عبدالله انصارى فرمود: "اى جابر! به خدا قسم، خداوند، علم تمامى آنچه را که قبلا واقع شده و آنچه را که بعداً واقع ‏خواهد شد به من اعطا کرده است! "

لقب "باقر" را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آن حضرت داده بود و فرموده بود: "او علم دین را خواهد شکافت."

آن حضرت در اعلى درجه صفات کریمه انسانى بود و از این جهت، هم‏ردیف پدران گرامى خویش و هم‏دوش آنان به شمار مى‏آمد .

حیات آن حضرت مقارن با حکومت امویان بود. هشام بن عبدالملک، ایشان و فرزندشان امام جعفر صادق علیه‌السلام را از مدینه به دمشق احضار کرد و چون آنان وارد دمشق شدند، هشام به منظور تحقیر آن بزرگواران سه روز به آنان اجازه ملاقات نداد .

روز چهارم چون امام داخل شد، مشاهده کرد که هشام بر تخت نشسته و لشکریان مسلح وى اطراف او حضور دارند و محلى را به ‏عنوان هدف تیراندازى معین کرده بودند که بزرگان سپاه به طرف آنان تیراندازى مى‏کردند.

هشام براى این که امام را تحقیر کند و عجز ایشان را آشکار و قدرت خود را هر چه بیشتر جلوه دهد، از امام خواست که به طرف هدف، تیراندازى کنند .

اصرار امام براى خوددارى از این عمل مؤثر واقع نشد و به ناچار تیرى را در کمان گذاشتند و به طرف هدف پرتاب کردند .

تیر به هدف نشست .

آنگاه تیر دومى به کمان گذاشتند و به طرف هدف پرتاب کردند که تیر اولى را شکافت و به هدف نشست .

9 تیر توسط آن حضرت زده شد و هر تیر، تیر قبلى را مى‏شکافت و به هدف مى‏نشست .

نقشه شوم هشام خنثى شد، و همگان متوجه اقتدار امام و توانایى ایشان شدند .

امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: "هشام بسیار خشمگین شد و هر تیرى که به هدف مى‏خورد، رنگ او را دگرگون مى‏کرد .

او از این که امام را به چنین کارى وادار کرده بود پشیمان شد، ولى تصمیم گرفت پدرم را به قتل برساند .

" در آن مجلس گفتگوهایى بین امام و هشام بن عبدالملک رد و بدل شد .

آن حضرت در ضمن سفارش سودمندى به "جابر بن یزید جُعْفى"، از یاران خود، چنین فرمود: "به خدا قسم کسى شعیه ما نیست مگر آن که خدا را اطاعت کند و تقوا داشته باشد . قبل از این، شیعه را نمى‏شناختند مگر به تواضع و فروتنى و کثرت یاد خدا و فراوانى نماز و روزه و تعهد نسبت به همسایگان فقیر و مسکین و مقروضین و به صداقت در گفتار و تلاوت قرآن و خوددارى از سخن گفتن درباره مردم مگر نسبت به خوبی‌هاى آنان .

چون امام از آن مجلس خارج شدند، جمعى از قسیسین و راهبان یهود را مشاهده کردند که گرد یکى از دانشمندان بزرگِ خود را گرفته‏اند و با او ملاقات مى‏کنند .

امام به طور ناشناس نزد آن عالم رفتند .

چون نظر آن دانشمند مسیحى بر امام افتاد، پرسش‌هایى از امام کرد و پاسخ همه را شنید .

آنگاه گفت: "مردى را همراه خود آورده‏اند که از من داناتر است" و به روایتى، شب بعد نزد امام آمد و مسلمان شد.

خبر این مناظره به هشام رسید؛ لذا امام را زندانى کرد .

ولى در زندان نیز عده‏اى مجذوب شخصیت ایشان شدند و به امام گرویدند .

به ناچار هشام، امام را به مدینه بازگرداند و براى این که آن حضرت را از مردم دور نگه دارد و نگذارد پرتو پرفروغ علم و دانش و هدایت ایشان دل‌ها را تسخیر کند، دستور داد که مردم شهرهاى بین راه، ایشان را به شهر خود راه ندهند .

چون امام باقرعلیه السلام به شهر "مدین" رسیدند و مشاهده کردند که مردم مانع ورود ایشان مى‏شوند، بالاى کوهى رفتند و این آیه را تلاوت فرمودند: "بقیةُ اللهِ خَیرٌ لکُم إن کُنتم مُؤمنین؛ بازمانده خدا و بقیة الله براى شما بهتر است اگر ایمان دارید ."

شهر "مدین" شهرى است که حضرت شعیب علیه السلام، پیامبر الهى بر مردم آنجا مبعوث شد و قرآن در این زمینه مى‏فرماید: "و إلى مَدینَ أخاهُم شُعیباً" و آیه‏اى که امام تلاوت فرمودند، سخنى است که پروردگار متعال از قول حضرت شعیب علیه السلام نقل مى‏کند .

پیرمردى از اهالى مدین چون این آیه را شنید و آن واقعه را مشاهده نمود، به مردم گفت: "به خدا قسم، شعیب پیامبر، روى همین کوه این جمله را گفت و من مى‏ترسم اگر او را راه ندهید، مثل عذاب قوم شعیب بر شما نازل مى‏شود!" مردم از این سخن هراسان شدند و امام باقر علیه السلام را پذیرفتند .

چون این خبر به هشام رسید، دستور داد آن پیرمرد را بکشند و همچنین دستور شهادت آن حضرت را نیز صادر کرد .

امامان معصوم ما - گرچه از جهات عدیده در محاصره خلفا بودند و در حال تقیه بسر مى‏بردند - از هر فرصتى استفاده مى‏کردند تا حقانیت خود و مقامات الهى و معنوى خود را به مردم بفهمانند و آنان را از جهل و بى‏خبرى ساخته و پرداخته زمامداران خودسر برهانند و حتى در برابر خلفاى جور نیز با اقتدار ظاهر مى‏شدند و به راستى اگر این جهات نبود و اگر خوف خلفاى ستمگر از گسترش اسلام راستین به دست پیشوایان بر حق الهى نبود، چه دلیل منطقى دیگرى براى به شهادت رساندن آنان مى‏توان یافت .

بنا به قولى، امام باقر علیه السلام روز دوشنبه 7 ذى حجه سال 114 هجرى قمرى در مدینه با زهر مسموم شدند و به شهادت رسیدند و در "بقیع"، در جوار بارگاه پدر گرامى و جد خود امام مجتبى علیهماالسلام مدفون گردیدند .

آن حضرت در ضمن سفارش سودمندى به "جابر بن یزید جُعْفى"، از یاران خود، چنین فرمود: "به خدا قسم کسى شعیه ما نیست مگر آن که خدا را اطاعت کند و تقوا داشته باشد. قبل از این، شیعه را نمى‏شناختند مگر به تواضع و فروتنى و کثرت یاد خدا و فراوانى نماز و روزه و تعهد نسبت به همسایگان فقیر و مسکین و مقروضین و به صداقت در گفتار و تلاوت قرآن و خوددارى از سخن گفتن درباره مردم مگر نسبت به خوبی‌هاى آنان .

جابر عرض کرد: " یَابن رسولِ الله! ما در این زمان کسى را با این اوصاف نمى‏شناسیم!" حضرت فرمودند: "اى جابر! با این خیالات و اوهام از راه بیرون مرو! مگر آدمى را همین مقدار کفایت مى‏کند که ادعاى محبت على علیه‌السلام را بکند؟ اگر بگوید رسول خدا را دوست دارم - حال آن که ایشان از امیرالمؤمنین بهتراست - و به اعمال آن حضرت عمل نکند، محبت او هیچ سودى براى او ندارد .

ما براى شما امان‏نامه از آتش جهنم نداریم و هیچ کسى را بر خدا حجتى نیست .

هر که مطیع خداوند است، ولى ما و دوست ماست و هر که او را معصیت کند، دشمن ماست و به ولایت ما نمى‏توان رسید، مگر با پرهیزکارى و عمل شایسته .

 

 شمه‌اى از اخلاق، صفات و کرامات امامپنجم

 

-از ابوبصیر آمده است که مىگوید: در مسجد رسول خدا صلى الله علیه وآله خدمت امام باقر علیه السلام نشسته بودیم و هنوز زمان چندانى از رحلت على بن حسین علیه السلام نگذاشته بود. ناگهان منصور با داود بن على وارد شدند.(این قضیه پیش از رسیدن سلطنت به بنى العباس بود)، فقط داود بن على نزد امام باقر علیه السلام آمد و نشست. امام علیه السلام فرمود: چه باعث شد که منصور دوانیقى نزد ما نیامد؟ داود گفت: او یک نوع بد خلقى دارد، امام باقر علیه السلام فرمود: طولى نخواهد کشید که زمام امر این مردم را به دست خواهد گرفت و همه مردم را تحت فرمان خود در مىآورد و شرق و غرب عالم را مالک مىشود و عمرى طولانى خواهد کرد تا آن قدر گنجینه‌هاى ثروت را جمع آورى کند که هیچ کس پیش از او نکرده باشد. پس داودبرخاست و رفت و جریان را به اطلاع دوانیقى رساند. او خدمت امام علیه السلام آمد و گفت: تنها عظمت شما مانع نشستن من در خدمت شما شد، حال بفرمایید آنچه داود خبر داد چگونه است؟ فرمود: وقوع آن حتمى است .

عرض کرد: آیا پیش از آن که شما به قدرت برسید، ما مىرسیم؟ فرمود: آرى. عرض کرد: کسى از اولاد من هم بعد از من به قدرت مىرسد؟ فرمود: آرى . عرض کرد: آیا مدت حکومت بنى امیه بیشتر است یا مدت حکومت ما؟ فرمود: مدت حکومت شما بیشتر است و کودکان شما به حکومت مىرسند و همچون گوى با آن بازى مىکنند، این عهد و پیمانى است از پدرم به من . وقتى که منصور دوانیقى به سلطنت رسید از گفته هاى امام باقر علیه السلام تعجب کرد.(29)

 

وارث پیامبر کرم صلی الله علیه و اله

-از ابوبصیر نقل شده که مىگوید: روزى به امام باقر علیه السلام عرض کردم: شما وارثان رسول خدایید؟ فرمود: آرى.

عرض ‍ کردم: رسول خداصلی الله علیه و آله وارث تمام انبیا بود؟ فرمود: آرى او تمام علوم انبیا را به ارث برده بود.

گفتم: شما تمام علوم رسول خدا صلى الله علیه وآله را به ارث برده اید؟ فرمود: آرى . عرض کردم: شما مى توانید مردگان را زنده کنید و کور مادرزاد و پیس را بهبود بخشید و مردم را از آنچه مىخورند و در خانه هایشان اندوخته مىکنند، خبر دهید؟ فرمود: آرى به اذن خدا.

سپس ‍فرمود: ابوبصیر جلوتر بیا! نزدیک آن حضرت رفتم دستش را به صورت من کشید. دریافتم که کوه و دشت و آسمان و زمین را مىبینم . دوباره دست به صورتم کشید، به حال اول برگشتم، چیزى را نمىدیدم . ابوبصیر مىگوید: امام باقر علیه السلام به من فرمود: اگر مایلى همچنان بینا بمانى مىتوانى و حسابت با خداست و اگر هم دوست دارى چنان که بودى نابینا باشى، پاداشت بهشت است. عرض کردم: همچنان نابینا مىمانم زیرا بهشت را بیشتر دوست مىدارم .(30)

 

بصیرت امام

-از جابر آمده است که مىگوید: حدود پنجاه نفر خدمت امام باقر علیه السلام بودیم. ناگاه مردى به نام کثیر النواء، که فردی قمار باز بود، وارد شد. سلام داد و نشست، سپس گفت: مغیرة بن عمران در شهر ما یعنى کوفه معتقد است که همراه شما فرشته اى است که کافر را از مومن و شیعیان شما را از دشمنانتان براى شما جدا مىسازد و معرفى مىکند. امام علیه السلام فرمود: شغل تو چیست؟ عرض کرد: خرید و فروش گندم. فرمود: دروغ گفتى، عرض کرد: گاهى جو نیز خرید و فروش ‍مىکنم. فرمود: چنان نیست که تو مىگویى، بلکه تو هسته خرما خرید و فروش مى کنى.

عرض کرد: چه کسى به شما خبر داده ؟ فرمود: همان فرشته الهى که شیعیان ما را از دشمنانمان جدا مىکند و به ما مى شناساند و تو نخواهى مُرد مگر آن که پریشان عقل شوى، جابر مىگوید: وقتى که به کوفه برگشتیم جمعى به جستجوى آن مرد رفتیم و از افراد بسیارى سراغ او را گرفتیم؛ ما را به پیرزنى راهنمایى کردند و به او گفت: سه روز پیش در حالى که پریشان عقل شده بود، از دنیا رفت. (31)

-به نقل از عاصم بن حمزه آمده است - و من به اختصار نقل مىکنم - مىگوید: روزى امام باقر علیه‌السلام به قصد رفتن به باغ خود سوار بر مرکبى شد و من با سلیمان بن خالد همراه آن حضرت بودیم . قدرى که راه رفتیم، دو مرد را دیدیم، امام علیه السلام فرمود: اینها دزد هستند، آنها را بگیرید. غلامان آن دو مرد را گرفتند. فرمود: آنها را محکم نگه دارید. آنگاه رو به سلیمان کرد و فرمود: با این غلام به آن کوه برو و بالاى سرت را نگاه کن، در آن جا غارى مىبینى، داخل آن برو، هر چه بود از آن بیرون آور و بده غلام بیاورد که آن را از دو مرد دزدیده اند. سلیمان رفت و دو صندوقچه آورد. فرمود: صاحب این صندوق‌ها یکى حاضر و دیگرى غایب است که بهزودى حضور خواهد یافت و صندوقچه دیگرى را از جاى دیگر غار بیرون آورد و به مدینه برگشت . صاحب آن دو صندوق وارد شد در حالى که گروهى را متهم کرده بود و حاکم مىخواست آنها را مجازات کند، امام باقر علیه السلام به حاکم فرمود: آنها را مجازات نکن و آن دو صندوق را به صاحبش بازگردانید، و دست هر دو دزد را برید. یکى از آنها گفت: به حق دست ما را برید؛ سپاس خداى را که توبه ما و بریدن دست ما به دست پسر رسول خدا صلى الله علیه وآله انجام گرفت، امام علیه السلام فرمود: دست تو بیست سال جلوتر از خودت به بهشت رفت. و آن مرد بیست سال پس از بریدن دستش زنده بود. بعد از سه روز از آن جریان، صاحب صندوق دیگر حضور یافت. امام باقر علیه السلام به او فرمود: به تو خبر دهم که داخل صندوق چه دارى؟ میان صندوق هزار دینار از تووهزار دینار از دیگرى است و جامه هایى چنین و چنان داخل آن است، آن مرد گفت: اگر بفرمایید که صاحب آن هزار دینار کیست و اسمش چیست و در کجاست، مىفهمم که تو امامى و اطاعتت واجب است. فرمود: وى محمد بن عبدالرحمن، مردى صالح است که صدقه زیاد مىدهد و نماز بسیار مىگذارد و هم اکنون بیرون منزل منتظر شماست. آن مرد که از طایفه بریر و نصرانى مذهب بود، گفت: به خدایى که جز او خدایى نیست؛ به محمد، بنده و رسول خدا ایمان آوردم و مسلمان شدم. (32)

-نقل است که حسین بن راشد مىگوید: من در حضور امام صادق علیه السلام از زید بن على نام بردم و از او بدگویى کردم، امام علیه السلام فرمود: این حرف‌ها را نزن، خدا عمویم زید را بیامرزد، زیرا او نزد پدرم آمد و گفت: من قصد خروج بر این ظالم را دارم، پدرم فرمود: زید! این کار را نکن زیرا مىترسم تو آن کشتهاى باشى که در بیرون شهر کوفه به دار آویخته مى شود. زید! مگر نمىدانى که هر کس از فرزندان فاطمه بر هر یک از پادشاهان پیش از خروج سفیانى خروج کند کشته مىشود. و فرمود: اى حسین بن راشد! بهراستى که فاطمه کمال عفت را داشت از این رو خداوند اولاد او را بر آتش دوزخ حرام کرده و درباره آنان این آیه را نازل فرموده است:"ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منه مقتصد و منهم سابق بالخیرات." (33) بنابراین آن که به خود ستم مىکند کسى است که امام شناس نباشد و مقتصد کسى است که عارف به حق امام باشد، و پیشى گیرنده به سوى خیرات، خود امام است. سپس ‍ فرمود: اى حسین! ما اهل بیت از دنیا نمىرویم تا وقتى که براى هر صاحب فضیلتى به فضیلتش اقرار نماییم .(34)

- ابوبصیر از امام باقر علیه السلام روایت کرده است که فرمود:"همانا من مردى را مىشناسم که اگر کنار دریا بایستد، جانداران آبزى را با مادران، عمه ها و خاله هایشان مىشناسد."(35)

- گروهى از امام باقر علیه السلام اجازه ورود خواستند و گفتند: وقتى که وارد راهرو خانه شدیم صداى خواندن کسى به زبان سریانى به گوش مىرسید که با صداى خوش مىخواند و مىگریست، به گونه اى که بعضى از ما نیز گریه کردیم اما نمىفهمیدیم که چه مىگوید. گمان بردیم که کسى از پیروان تورات و انجیل خدمت امام علیه السلام است و اجازه یافته تا بخواند. اما همین که صدا قطع شد و ما وارد شدیم کسى را نزد آن حضرت ندیدم. عرض کردیم: ما صداى قرائت کسى را به زبان سریانى با صوتى غم انگیز شنیدیم، فرمود:"من به یاد مناجات الیاس پیامبر افتاده بودم که مرا به گریه واداشت."(36)

 
 انتخاب همسر برای امام صادق (ع)

-از جمله روایتى است که عیسى بن عبدالرحمن به نقل از پدرش که مىگوید: ابن عکاشة بن محصن اسدى بر امام باقر علیه السلام وارد شد. امام صادق علیه السلام نیز در نزد ایشان ایستاده بود. انگورى خدمتش آوردند، فرمود: پیرمرد، بزرگسال و کودک خردسال از این انگور دانه دانه مىخورند و کسى که گمان مىبرد سیر نخواهد شد سه دانه و چهار دانه مىخورد، شما دو دانه، دو دانه میل کنید که مستحب است. سپس ابن عکاشه، به امام باقر علیه‌السلام عرض کرد: چرا ابوعبدالله (امام صادق ) را داماد نمىکنید که وقت دامادى اش فرا رسیده است. در جلو امام کیسه پول سربسته اى بود، فرمود:"برده فروشى از طایفه بریر به زودى مىآید و به محل دار میمون وارد مى شود." سپس مدتى گذشت، بار دیگر ما خدمت امام باقر علیه السلام رسیدیم، فرمود: آیا راجع به آن برده فروش شما را خبر دهم که او آمده است؟ بروید با این کیسه کنیزى از او بخرید. این بود که ما نزد برده فروش رفتیم، او گفت هر چه کنیز بوده فروخته ام جز دو کنیز که یکى زیباتر از دیگرى است. گفتیم: آنها را بیاور تا ببینیم؛ آنها را آورد. گفتیم: این که بهتر است چند مىفروشى؟ گفت: هفتاد دینار، گفتیم: تخفیف بده، گفت: از هفتاد دینار کمتر نمىدهم، گفتیم: به همین کیسه هر مبلغى که هست مىخریم و ما نمىدانیم چقدر است؟ مردى با سر و ریش سفید نزد او بود، گفت: سر کیسه را باز کنید و بشمرید، برده فروش گفت: باز نکنید که اگر کمتر از هفتاد دینار باشد به شما نخواهم داد. آن پیرمرد گفت: باز کنید! ما باز کردیم و پول ها را شمردیم دیدیم بدون کم و زیاد، هفتاد دینار است، پس کنیز را گرفتیم و خدمت امام باقر علیه السلام آوردیم و جعفر علیه السلام نزد وى بود. آنگاه ما آنچه اتفاق افتاده بود براى امام علیه السلام بازگو کردیم . پس ‍ حمد خدا را گفت و از آن کنیز پرسید: اسمت چیست؟ گفت: حمیده. فرمود: در دنیا حمیده و در آخرت محموده اى. بگو ببینم باکره اى یا نه؟ گفت: باکره ام . فرمود: چگونه؟ در حالى که اگر کسى به دست این برده فروشان بیفتد، فاسدش مىکنند؟ گفت: برده فروش تا نزدیک من مىآمد و مى نشست؛ خداوند مردى را با سر و ریش سفید بر او مسلط مى کرد و او را سیلى مى زد تا از نزد من برمى خاست . چندین بار این اتفاق افتاد و آن پیرمرد همان کار را کرد! پس امام باقر علیه السلام رو به جعفر علیه السلام کرد و فرمود: او را براى خودت بگیر. پس بهترین اهل زمین، موسى بن جعفر علیه السلام از او به دنیا آمد. (37)

-روایتى است که ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود:"روزى پدرم در انجمنى که داشت ناگهان سر به زیر انداخت و بعد سرش را بلند کرد و فرمود: چگونه خواهید بود وقتى که مردى با چهار هزار نفر وارد شهر شما شود و سه روز شمشیر به روى شما بکشد و مبارزان شما را بکشد و شما از او ستم ببینید و نتوانید دفاع کنید و این کار از سال آینده خواهد شد. شما احتیاط لازم را بکنید و بدانید این که گفتم حتما روى خواهد داد." مردم مدینه توجهى به سخن آن حضرت نکردند و گفتند هرگز چنین چیزى اتفاق نمىافتد و احتیاط لازم را نکردند؛ جز گروه اندکى بهویژه بنىهاشم به آن دلیل که مىدانستند سخن امام علیه السلام حق است. همین که سال بعد فرا رسید امام باقر علیه السلام خانواده خود و بنىهاشم را کوچ داد و از مدینه بیرون برد. (چندى بعد) نافع بن ازرق آمد، مدینه را اشغال کرد، مبارزان را کشت و زنهایشان را بى ناموس کرد. مردم مدینه گفتند: پس از آنچه ما دیدیم و شنیدیم هرگز سخنى را که از امام باقر علیه السلام بشنویم، رد نخواهیم کرد، زیرا ایشان از اهل بیت نبوتند و به حق سخن مى رانند. این آخرین روایتى است که از کتاب راوندى نقل شده است ."(38)

-از کتابى که وزیر سعید مؤید الدین ابوطالب محمدبن احمدبن محمدبن على علقمى - رحمة الله - گرد آورده است،نقل شده است که: مرد بزرگوار ابوالفتح یحیى بن محمد بن حباء کاتب به نقل از بعضى از بزرگان مىگوید: بین مکه و مدینه بودم، ناگاه چشمم به سیاهی اى افتاد که از دور نمودار شد، گاهى پیدا و گاهى ناپیدا، تا این که نزدیک ما رسید. خوب نگاه کردم دیدم پسر بچه اى هفت یا هشت ساله است. همین که رسید به من سلام داد، جواب سلامش را دادم و پرسیدم: از کجا مىآیى؟ گفت: از جانب خدا، گفتم: به کجا مىروى؟ گفت: به سوى خدا. مىگوید: پرسیدم براى چه مىروى؟ گفت: براى خدا. گفتم: توشه سفرت چیست؟ گفت: تقوا. پرسیدم از کدام قبیله‌اى؟ گفت: من مرد عربى هستم . گفتم: توضیح بده ! گفت: مردى از قریشم . گفتم: بیشتر توضیح بده! گفت: هاشمى هستم، گفتم: باز هم واضح تر بگو! گفت: مردى علوى هستم، سپس این شعر را خواند و گفت:

فنحن على الحوض ذواده

تذود و یسعد وراده

 

فما فاز من فاز الابنا

و ما خاب من حبنا زاده

 

فمن سرنا نال منا السرور

و من ساء ناساء میلاده

 

و من کان غاصبنا حقنا

فیوم القیامة میعاده  (39)

 
سپس فرمود: منم محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام. بعد که صورتم را برگردانم او را ندیدم، نفهمیدم به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت.


برچسب‌ها :
نویسنده: iranianinternational | نسخه قابل چاپ | 1391/11/9 - 16:43 | 1 2 3 4 5
((بسم الله الرحمن الرحیم))
زندگی نامه امام سجاد (ع)


سال است. ایشان پانزدهم جمادی الاول سال سی و هشتم هجری به دنیا آمد. تولد آن بزرگوار دو سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام است و تقریباً بیست و سه سال با پدر بزرگوار زندگی کرد. پس مدت امامت آن بزرگوار سی و چهار سال است.

حضرت سجّاد علیه السلام پدری چون حسین دارد و مادرش دختر یزدگرد پادشاه ایران است که دست عنایت حق به طور خارق العاده این دختر را به امام حسین می‌رساند. شرافت این زن آن است که مادر نُه نفر از ائمه طاهرین می‌شود و چنانچه امام حسین علیه السلام «اب الائمه» است. این زن نیز «ام الائمه» است.

گرچه امام سجاد علیه السلام با اهل‌بیت علیهم السلام در همه فضایل وجه اشتراک دارند و هیچ فرقی میان آنان از نظر صفات و فضایل انسانی نیست، اما از نظر گفتار و کردار شباهت تامّی به جدشان امیرالمؤمنان علی علیه السلام دارد. که آن موارد را ذکر می‌نماییم.

 

ایمان امام سجاد علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح می‌گوید: «یا من دلّ علی ذاته بذاته؛ ای کسی که برهان وجود خود هستی.»

حضرت سجاد نیز در دعای ابوحمزه ثمالی می‌گوید: «بک عرفتک و انت دللتنی علیک و عویتنی الیک و لولا انت لم أدر ما انت؛ تو را به خودت شناختم و تو دلالت نمودی مرا بر خودت و دعوت نمودی به خودت و اگر نبودی، ترا نمی‌شناختم.»

اینگونه کلمات منتهای ایمان را می‌رساند و این همان ایمان شهودی است که امیرالمؤمنین می‌فرماید: «لو کشفت لی الغطاء ما ازددت یقینا؛ اگر بر فرض محال ممکن بود خدا را با این چشم ظاهری دید و می‌دیدم بر یقین من که الآن به ذات مقدس حق دارم چیزی افزوده نمی‌شد.»

 

علم امام سجاد علیه السلام

اگر امام علی علیه السلام می‌گوید: «از من بپرسید هر چه می‌خواهید که به خدا قسم تمام وقایع را تا روز قیامت می‌دانم، حضرت سجاد نیز می‌گوید: «اگر نمی‌ترسیدم که مردم در حق ما غلوّ کنند، وقایع را تا روز قیامت می‌گفتم.» 

 

تقوای امام سجاد علیه السلامحضرت علی علیه السلام می‌فرمود: «و الله لو اعطیت الاقالیم السبعة و ما تحت افلاکها علی ان اعصی فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلت؛ به خدا قسم اگر تمام عالم هستی را به من دهند که به مورچه‌ای ظلم کنم و بی‌جهت پوست جوی را از دهان آن بگیرم، این کار را نمی‌کنم.»

امام زین العابدین نیز می‌فرمود:

تعصی الاله و انت تظهر حبّه هذا لعمری فی الفعال بدیع لو کنت تظهر حبه لأطعته ان المحب لمن یحب مطیع

«خداوند را معصیت می‌کنی و ادعا می‌کنی که او را دوست داری. به جان من این ادعا از عجایب امور است. اگر براستی خدا را دوست داشتی او را اطاعت می‌کردی، زیرا محّب همیشه مطیع محبوب است.»

در این اشعار نیز امام سجاد علیه السلام می‌گوید محال است که خداوند را معصیت کنم، زیرا او را دوست دارم.

 

عبادت امام سجاد علیه السلام

درباره امیرالمؤمنین گفته شده است که روزها به ایجاد باغ و قنات برای فقرا و محتاجین مشغول بود، و تا به صبح عبادت می‌کرد. حضرت سجاد نیز چنین بود چه بسیار باغ‌ها و قنوات که به دست ایشان برای دیگران آباد یا ایجاد شد. عبادت و سجده او به حدی بود که به زین العابدین و سجاد ملقب شد.

از رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده که روز قیامت خطاب می‌شود: «کجا است زین العابدین؟» و می‌بینم که فرزندم علی بن الحسین جواب می‌دهد و می‌آید.

از امام باقر علیه السلام روایت شده که: «پدرم را می‌دیدم که از کثرت عبادت پاهای او ورم کرده، و صورت او زرد، و گونه‌های او مجروح، و محل سجده او پینه بسته بود.»

 

سخاوت، فتوت و رأفت امام سجاد علیه السلام

در تاریخ آمده است یکی از کارهای امیرالمؤمنین علیه السلام اداره کردن فقرا به طور مخفیانه بوده است. امیرالمؤمنین شب‌ها خوراک، پوشاک و هیزم به خانه بینوایان می‌برد، و آن بینوایان حتی نمی‌دانستند که چه کسی آنها را اداره می‌کند. همچنین میان مورخین مشهور است که امام سجاد علیه السلام چنین بوده است.

راوی می‌گوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودیم که از مناقب حضرت علی علیه السلام صحبت شد و گفته شد هیچ کس قدرت عمل امیرالمؤمنین را ندارد و شباهت هیچ کس به امیرالمؤمنین، بیشتر از علی بن الحسین علیهماالسلام نبوده است که صد خانواده را اداره می‌کرد. شب‌ها گاهی هزار رکعت نماز می‌خواند.»

از طریق اهل تسنن روایت شده است که چون امام سجاد علیه السلام شهید گشت روشن شد که آن حضرت صد خانواده را به طور مخفی اداره می‌کرده است.

 

زهد امام سجاد علیه السلام

چنانچه حضرت علی علیه السلام زاهد به تمام معنی بوده است و دلبستگی به مالی و به کسی جز به خدای متعال نداشته است. امام سجاد علیه السلام نیز همچنین بوده است. لذا به اصحاب خود سفارش می‌فرمود: اصحابی، اخوانی، علیکم بدار الآخرة و لا اوصیکم بدار الدنیا فانکم علیها و بها متمسکون اما بلغکم ان عیسی علیه السلام قال للحواریین. الدنیا قنطرة فاعبروها ولا تعمروها. و قال: من یبنی علی موج البحر داراً؟ تلکم الدار الدنیا و لا تتخذوها قراراً.

«ای یاران من، برادران من، مواظب خانه آخرت باشید من سفارش دنیا را به شما نمی‌کنم زیرا شما بر آن حریص هستید و به آن چنگ زده‌اید. آیا نشنیده‌اید که حضرت عیسی به حواریون می‌گفت: دنیا پل است، از روی آن بگذرید و به تعمیرش نپردازید! چه کسی روی موج آب، خانه می‌سازد؟ موج دریا این دنیا است، به آن دلبستگی نداشته باشید.»

 

شجاعت امیرالمؤمنین علیه السلام

شجاعت امام علی علیه السلام زبانزد خاص و عام است. و اگر گفتار امام سجاد علیه السلام را در مجلس ابن زیاد و در مجلس یزید و مخصوصاً خطبه آن بزرگوار را در مسجد شام در نظر بگیریم شجاعت این بزرگوار نیز بر ما روشن می‌شود.

امیرالمؤمنین شجاعت خود را در میدان برای افرادی مثل عمرو بن عبدود و مرحب خیبری به کار می‌برد و فرزند گرامی او امام سجاد، شجاعت را در مجلس ابن زیاد و مجلس یزید و روی منبر در مسجد شام به کار برده است.

 

سیاست امام سجاد علیه السلام

امیرالمؤمنین به اقرار همه مورخین از سنّی و شیعه پاسدار اسلام بود و رأی و تدبیر او فوق العاده مفید بود، چنانکه عمر بیشتر از هفتاد مورد گفته است: لولا علی لَهَکَ عمر، یعنی: «اگر علی نبود عمر هلاک شده بود.»

امام سجاد علیه السلام در مدت سی و پنج سال پاسدار شیعه بود. مورخین معتقدند که تدبیر امام سجاد علیه السلام، مدینه را و بسیاری از شیعیان را از دست کسانی چون یزید و عبدالملک مروان نجات داد.

 

حلم امام سجاد علیه السلام

درباره امیرالمؤمنین گفتاری نقل شده و ایشان فرمودند: «از کنار آدم بی‌خردی گذشتم که به من بد می‌گفت. از او صرف‌نظر کردم گویی که او حرفی نزده است.» درباره امام سجاد نیز گفتاری نقل شده است و ایشان فرمودند: «از کنار کسی گذشتم که به من بد می‌گفت. به او گفتم که اگر راست می‌گویی خداوند متعال مرا رحمت کند، و اگر دروغ می‌گویی خدا تو را بیامرزد!»

 

تواضع امام سجاد علیه السلام حضرت علی علیه السلام با فقرا می‌نشست، با آنان غذا می‌خورد، از آنان دلجویی می‌کرد، به آنان لطف داشت و پناه آنان بود، برای آنان کار می‌کرد و از آنان پذیرایی می‌نمود، و درباره آنان به دیگران سفارش می‌کرد.

تاریخ نویسان اقرار دارند که امام سجاد علیه السلام، دوست داشت فقیران، یتیمان و بینوایان سر سفره‌اش باشند و با آنها بنشیند، غذا برای آنها آماده کند و حتی غذا در دهن آنان بنهد.

 

فصاحت و بلاغت در کلام امام سجاد علیه السلام

فصاحت به معنی خوب سخن گفتن، مجاز، کنایه، لطایف و مثال‌ها را به کار بردن است. و بلاغت، سخن خوب گفتن، بجا سخن گفتن، از طول کلام بی فایده پرهیز داشتن است. فصاحت و بلاغت امیرالمؤمنین مورد اقرار همه است آن چنانکه درباره نهج البلاغه گفته شده:

دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق؛ پایین‌تر از کلام خالق و بالاتر از کلام مخلوق است.»

امام سجاد علیه السلام صحیفه کامله سجادیه را به جهان عرضه داشت. صحیفه‌ای که مثل آن نیامده و نخواهد آمد. صحیفه‌ای که در ضمن دعا، معارف اسلام، سیاست اسلام، اخلاق اسلام، اجتماعیات اسلام، حقانیت شیعه، حقانیت اهل‌بیت، انتقاد از ظلم و ظالم، سفارش به حق و حقیقت، و بالاخره یک دوره معارف اسلامی را آموزش می‌دهد. صحیفه‌ای که محققین اسم آن را «اخت القرآن»، «انجیل اهل‌بیت»، «زبور آل محمد» نهاده‌اند. صحیفه‌ای که ابلهی با فصاحت ادعا کرد که می‌تواند چون آن بیاورد چون قلم به دست گرفت، نتوانست، دق کرد و مُرد.

 

جهاد امام سجاد علیه السلام

حضرت علی علیه السلام بزرگترین مجاهد اسلام است که توانست اسلام را از دست کفار و مشرکین نجات دهد. ولی فرزندش امام سجاد علیه السلام گرچه در کربلا کشته نشد اما وجودش، بقایش و اسارتش عامل بقای اسلام بوده است. قیام ابی عبدالله الحسین علیه السلام درختی بود که در کربلا کاشته شد و آبیاری و به ثمر رساندن و نگاهداری از آن به دست امام سجاد علیه السلام به دست زینب کبری انجام گرفت.

تدبیر امام سجاد علیه السلام در اسارت، گریه‌های امام سجاد در مدینه، نوحه خوانی و روضه خوانی‌های آن حضرت در مدت سی و پنج سال سخنرانیش، به موقع جهادی بود فوق العاده مفید و ثمربخش که تحلیل سیاسی تاریخ، این مطالب را نشان می‌دهد.

 

عفو و جوانمردی امام سجاد علیه السلام

اگر تاریخ درباره امیرالمؤمنین علیه السلام می‌گوید که چگونه از ابن ملجم مواظبت کرد و هنگامی که ظرف شیری را برای حضرت می‌آوردند نیمی را می‌خورد و نیم دیگر را برای او می‌فرستاد، و درباره او وصیّت و سفارش فراوان نمود، درباره امام سجاد نیز منقول است که: فرماندار مدینه که دل امام سجاد را خون کرده بود، از طرف عبدالملک مروان معزول شد و امر شد که او را به درختی ببندند و مردم بیایند و به او توهین کنند. امام سجاد علیه السلام اصحاب خود را خواست و سفارش فرمود که مبادا به او توهین شود! امام سجاد نزد او رفت و او را دلداری داد و نزد عبدالملک مروان وساطت او را کرد که از این خواری نجات یابد.

آن فرماندار معزول می‌گفت از علی بن الحسین و یارانش ترس دارم زیرا به آنها ظلم بسیار کردم.

 

ابهت و شخصیت امام سجاد علیه السلام

درباره حضرت علی علیه السلام گفته شده که بسیار متواضع بود، ولی بزرگی شخصیت آن بزرگوار میان همه محفوظ بود. همچنین است فرزند عزیزش امام سجاد علیه السلام.

در تاریخ ضبط است که هشام بن عبدالملک به حج آمده بود و کثرت جمعیت مانع شد که حجرالاسود را استلام کند. پس در گوشه‌ای برای او فرشی انداخته و نشسته بود که امام سجاد علیه السلام وارد طواف شد و وقتی به حجرالاسود رسید، مردم کنار رفتند و حضرت مکرّر استلام نمود. هشام فوق العاده ناراحت شد. یکی از اطرافیان پرسید: این مرد کیست که مردم چنین به او احترام دارند؟ هشام تجاهل کرد و گفت نمی‌دانم. فرزدق آنجا بود، فی البداهه قصیده مفصلی درباره امام سجاد علیه السلام سرود. ما چند بیت از آن قصیده را می‌آوریم: تمام قصیده در مناقب ابن شهر آشوب موجود است:

هذا الذی تعرف البطحاء و طاته  و البیت یعرفه و الحل و الحرم ما قال لاقط الا فی تشهده لولا التشهد کانت لانه نعم یغضی حیاء و یغضی من مهابته   فما یکلم الا حین یبتسم من معشر حبهم دین و بغضهم  کفر و قربهم منجی و مقتصم مقدم بعد ذکر الله ذکرهم فی کل فرض و مختوم به الکلم

«این مردی است که حجاز، خانه خدا، حل، حرم او را می‌شناسند. نه، در کلامش نیست ـ حاجت سائل را همیشه برآورده می‌کند جز در تشهد ـ که لا اله الا الله می‌گوید. و اگر تشهد در نماز نبود، نه او، همیشه آری بود: هنگام برخورد با مردمان چشم‌ها را فرو می‌بندد برای آن که حیا دارد، و دیگران چشم فرو می‌بندد به جهت ابهتی که او دارد. و سخن با او نمی‌گویند مگر که آن بزرگوار تبسّم کند. روز قیامت حبّ آنها دین است و بغض آنها کفر است و قرب و نزدیکی به آنان پناه و نجات انسان‌ها است. در نمازها یاد آنها و اسم آنها مقدم بر هر چیزی است بعد از اسم خدای متعال. و نمازها به اسم آنان تمام می‌شود ـ یعنی در نماز بعد از اسم خدا در اقامه، اسم اهل‌بیت است و آخر مطلب که در تشهد آخر گفته می‌شود باز اسم اهل‌بیت است. گفته شده که فرزدق به این اشعار آمرزیده شده است و به گفته جامی اگر اهل عالم به این اشعار آمرزیده شوند جا دارد.

 

زندگی امام سجاد علیه السلام

می‌دانیم زندگی حضرت علی علیه السلام پر تلاطم بود در نهج البلاغه می‌فرماید: «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی؛ صبر نمودم در مصایب نظیر کسی که خاری در چشم و استخوانی در گلو داشته باشد.» ولی زندگی امام سجاد علیه السلام از زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام بسیار پرتلاطم‌تر بود. آن حضرت در بحبوحه جنگ صفین به دنیا آمد: در زمان معاویه و آن جنایاتش پرورش پیدا کرده. معاویه را با کشتارهای دسته جمعی شیعیان، با اشاعه سبّ امیرالمؤمنین در خطبه‌ها و بعد از نمازها دیده است. بعداً حماسه کربلا و اسارت، که هر روزی از آن چند بار مرگ است، مجلس ابن زیاد و مجلس یزید را با اهل‌بیت پدرش پشت سر نهاد. قضیه حرّه که ننگی است بر دامن مسلمانان را مشاهده کرد.

یزید سال دوم سلطنت، شخصی را با پنج هزار لشگر به مدینه فرستاد و دستور قتل عام داد و سه روز مدینه را برای لشگریان خود مباح اعلام نمود.

او شاهد قضیه عبدالله بن زبیر است ـ که همه بنی‌هاشم و من جمله محمد بن حنفیه را در شعب ابی طالب جمع نمود که بسوزاند و چون دشمن رسید موفق نشد ـ شاهد مروان بن حکم بود که دشمن سرسخت اهل‌بیت بود. شاهد حکومت عبدالملک مروان با فرماندارش حجاج بن یوسف ثقفی است. زندانی زندان حجاج بن یوسف است که در میان بیابانی، پنجاه هزار زندانی در آن زندان بود و دمیری در حیاة الحیوان می‌گوید خوراک آنها دو قرصه نان بود که بیشتر آن خاکستر بود. شاهد کشتار بیشتر از صد هزار نفر بود به جرم دوستی با اهل‌بیت. پنجاه و هفت سال در این دنیا زندگی کرد ولی هر روز از آن برای آن بزرگوار قتلگاهی بود.


برچسب‌ها :
نویسنده: iranianinternational | نسخه قابل چاپ | 1391/11/9 - 16:42 | 1 2 3 4 5
((بسم الله الرحمن الرحیم))
زندگی نامه امام حسین (ع)


نام: حسین بن علی .

 

در انجیل مسمى به «طاب» و در تورات به «شبیر» است.

 

کنیه: ابوعبدالله و ابوعلى.

 

القاب: سیدالشهداء، سبط ثانى، سیّد شباب اهل الجنّة، سبط الأسباط، رشید، وفىّ، طیّب، سیّد، زکىّ، مبارک و....

 

منصب: معصوم پنجم و امام سوم شیعیان.

تاریخ ولادت: سوم شعبان سال چهارم هجرى.

 

برخى مورخان روز تولد آن حضرت را پنجم شعبان دانسته‏اند. و برخى نیز سال تولد ایشان را سوم هجرى ذکر کرده‏اند.

 

محل تولد: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى).

 

نسب پدرى:امیرالمؤمنین، امام على بن ابى‏طالب بن عبدالمطلب (ع).

 

مادر: فاطمه زهرا(س)، دختر پیامبر اسلام (ص).

 

مدت امامت: از زمان شهادت برادرش، امام حسن مجتبى (ع)، در صفر سال 50 هجرى تا محرم سال 61، به مدت 10 سال.

 

تاریخ و سبب شهادت: بعد از ظهر روز دهم (عاشورا) محرم سال 61 هجرى به‏همراه تعدادى از نزدیکان، یاران و اصحابش در سرزمین کربلا با شمشیرهاى بران لشکریان عمر بن سعد که از سوى عبیداللّه بن زیاد (والى کوفه) و یزید بن معاویه (خلیفه شام) به جنگ آن حضرت آمده بودند، با وضع فجیعى به شهادت رسیدند. شهادت آن حضرت در سن 57 سالگى بود.

 

محل دفن: کربلا، در سمت غربى رود فرات (کشور عراق کنونى).

 

همسران: 1. لیلى، دختر أبى مره ثقفى. 2. شهربانو، دختر یزدگرد سوم. 3. رباب، دختر امرأالقیس. 4. ام اسحاق، دختر طلحه تیمى. 5. قضاعیه (ام جعفر). 6. حفصه، دختر عبدالرحمن بن ابى بکر.

 

فرزندان: 1. امام زین العابدین (ع). 2. على اکبر، 3. جعفر. 4. عبدالله رضیع. 5.سکینه. 6. فاطمه.

 

از میان فرزندان امام حسین (ع)، جعفر در زمان حیات پدرش وفات یافت و على‏اکبر و عبدالله (معروف به على‏اصغر) در کربلا شهید شدند و نسل آن حضرت تنها از طریق امام زین‏العابدین (ع) زیاد گردید. برخى مورخان تعداد فرزندان امام‏حسین (ع) را با ذکر نام‏هاى على‏اصغر، محمد و زینب، نه نفر دانسته‏اند. همچنین در برخى کتب شیعه، دخترى به نام رقیه نیز براى آن حضرت ذکر شده که در سن سه سالگى در ایّام اسارت در شام، از اندوه فراق پدرش وفات یافت.

 

اصحاب ویاران :

 

یاران و اصحاب اباعبدالله الحسین (ع)، چه آنان که قبل از شهادت آن حضرت وفات یافته‏اند و چه آنان که پس از شهادت ایشان از دنیا رفته‏اند، بسیار زیادند. در این جا تنها نام آنانى را که در واقعه عاشورا به شرف شهادت نایل آمده‏اند، ذکر مى‏کنیم:

 

الف) بنى هاشم

1. عباس ‏بن على، (‏ابوالفضل العباس "ع").

2. ابوبکربن على.

3. محمد اصغربن على.

4. عبدالله‏بن على.

5. عبدالله اصغر بن علی .

6. جعفربن على.

7. عمربن على.

8. عثمان بن على.

9. محمدبن عباس بن على.

10. عبدالله‏بن عباس بن على.

            11. على بن حسین (على اکبر).

12. عبدالله رضیع (على اصغر).

13. ابراهیم بن حسین.

14. قاسم بن حسن.

15. ابوبکربن حسن.

16. عبدالله بن حسن.

17. بشربن حسن.

18. محمدبن عبدالله بن جعفر.

19. عون بن عبدالله بن جعفر.

20. عبیدالله بن عبدالله بن جعفر.

            21. مسلم بن عقیل.

22. جعفربن عقیل.

23. جعفر بن محمد بن عقیل.

24. عبدالرحمان بن عقیل.

25. عبدالله اکبر بن عقیل.

26. عبدالله بن مسلم بن عقیل.

27. عون بن مسلم بن عقیل.

28. محمد بن مسلم بن عقیل.

29. محمدبن ابى سعید بن عقیل.

30. احمدبن محمد هاشمى.

 

ب) غیر بنى هاشم

31. ابراهیم بن حصین اسدى.

32. ابو حتوف بن حارث اسدى.

33. ابو عامر نهشلى.

34. ادهم بن امیه عبدى.

35. اسلم ترکى.

36. امیة بن سعد طائى.

37. انس بن حارث کاهلى.

38. انیس بن معقل اصبحى.

39. برید بن خضیر همدانى.

40. بشر بن عبدالله خضرمى.

41. بکربن حى تیمى.

42. جابربن حجاج تیمى.

43. جبلة بن حارث سلمانى.

44. جنادة بن حارث سلمانى.

45. جنادة بن کعب انصارى.

46. جون، غلام ابى ذر.

47. جوین بن مالک تمیمى.

48. حارث بن امرئ القیس کندى.

49. حارث بن نبهان.

50. حباب بن حارث.

51. حباب بن عامر.

52. حبشى بن قاسم.

53. حبیب بن مظاهر اسدى.

54. حجاج بن بدر سعدى.

55. حجاج بن مسروق جعفى.

56. حرّبن یزید ریاحى.

57. حلاس بن عمرو راسبى.

58. حنظلة بن اسعد شبامى.

59. حنظلة بن عمرو شیبانى.

60. رافع، غلام مسلم ازدى.

61. زاهر بن عمرو کندى.

62. زهیر بن بشر خثعمى.

63. زهیر بن سلیم ازدى.

64. زهیر بن قیس بجلى.

65. زیادبن عریب.

66. سالم، غلام بنى مدینه.

67. سالم،غلام عامر عبدى.

            68. سعد بن حارث انصارى.

69. سعد، غلام على‏بن ابى‏طالب(ع).

70. سعد، غلام عمروبن خالد.

71. سعید بن عبدالله حنفى.

72. سلمان بن مضارب بجلى.

73. سلیمان، غلام امام حسین(ع).

74. سواربن منعم نهمى.

75. سوید بن عمرو.

76. سیف بن حارث جابرى.

77. سیف بن مالک عبدى.

78. شبیب، غلام حارث جابرى.

79. شوذب، غلام بنى شاکر.

80. ضرغامة بن مالک.

81. عائذ بن مجمع.

82. عابس بن أبى شبیب شاکرى.

83. عامر بن حسان طایى.

84. عامر بن مسلم عبدى.

85. عباد بن مهجر جهنى.

86. عبدالاعلى بن یزید کلبى.

87. عبدالرحمن ارحبى.

88. عبدالرحمن بن عبد ربّه.

89. عبدالرحمن بن عروه.

90. عبدالرحمن بن مسعود.

91. عبدالله بن ابى بکر.

92. عبدالله بن بشر خثعمى.

93. عبدالله بن عروه.

94. عبدالله بن عمیر.

95. عبدالله بن یزید عبدى.

96. عبیدالله بن یزید عبدى.

97. عقبة بن سمعان.

98. عقبة بن صلت جهنى.

99. عمارة بن صلخب ازدى.

100. عمران بن کعب اشجعى.

101. عمار بن حسان طائى.

102. عمار بن سلامه دالانى.

103. عمرو بن عبدالله جندعى.

            104. عمروبن خالد ازدى.

105. عمرو بن خالد صیداوى.

106. عبدالله بن بقطر.

107. عمرو بن قرظه.

108. عمرو بن مطاع.

109. عمرو بن جناده.

110. عمرو بن ضبیعه.

111. عمروبن کعب (ابوثمامه صائدى).

112. قارب، غلام امام حسین (ع).

113. قاسط بن زهیر.

114. قاسم بن حبیب ازدى.

115. کردوس تغلبى.

116. کنانة بن عتیق.

117. مالک بن ذودان.

118. مالک بن عبدالله جابرى.

119. مجمع جهنى.

120. مجمع بن عبیدالله.

121. محمد بن بشیر حضرمى.

122. مسعود بن حجاج.

123. مسلم بن عوسجه اسدى.

124. مسلم بن کثیر ازدى.

125. مسقط بن زهیر تغلبى.

126. منحج، غلام امام حسین (ع).

127. موقع بن ثمامه اسدى.

128. نافع بن هلال جملى.

129. نصر، غلام امیرالمؤمنین، على (ع).

130. نعمان بن عمرو راسبى.

131. نعیم بن عجلان.

132. واضح رومى.

133. وهب بن حباب کلبى.

134. یزید بن ثبیط کلبى.

135. یزید بن زیاد کندى.

136. یزید بن مغفل جعفى.

137. قیس بن مسهر صیداوى.

138. هانى بن عروه.

139. عبدالله بن عفیف ازدى.

 

اصحاب امام حسین (ع) بهترین یاران اهل بیت (ع) بودند؛ چه این که آنان دست از اهل و عیال خود کشیده و به یارىِ امامشان شتافتند و در معرکه نبرد، پیش‏مرگ رهبر خود شدند. با این که امام حسین (ع) در شب عاشورا بیعت خویش را از همه بازستاند و آنان را براى بازگشت مخیّر ساخت، اما آنان با نشاط و روحیه‏اى وصف‏ناپذیر ایستادگى کرده و گفتند: اگر ما را هفتاد بار بکشند، بدنمان را آتش بزنند و دوباره زنده کنند، دست از یارى تو نکشیده و از تو جدا نمى‏شویم. آرى، همین عشق و ایثار بود که تعداد اندک آنان را در برابر سپاه مسلح و مجهز سى هزار نفره عمر بن سعد، از بامداد تا عصر روز عاشورا، پایدار نگاه داشت.

 

زمامداران معاصر:

1. پیامبر اسلام، حضرت محمد (ص)، (11-1ق.).

2. ابوبکر بن أبى قحافه (13-11ق.).

3. عمر بن خطاب (23-13ق.).

4. عثمان بن عفان (35-23ق.).

5. امیرالمؤمنین، على بن ابى‏طالب (ع)، (40-35ق.).

6. امام حسن مجتبى (ع)، (41-40ق.).

7. معاویة بن ابى سفیان (60-35ق.).

8. یزید بن معاویه (64-60ق.).

 

سه تن از زمامداران فوق، یعنى پیامبر اسلام (ص)، امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن مجتبى (ع)، به امام حسین (ع) علاقه و محبّت شدیدى داشتند و آن حضرت نزد آنان از جایگاه ویژه‏اى برخوردار بود. امام حسین (ع)، که دخترزاده و سبط ثانى پیامبر اکرم (ص) بود، به همراه برادرش، امام حسن مجتبى (ع) در دامن پیامبر(ص) رشد و نمو کرد و هر دو از آغاز زندگانى خویش از سرچشمه وحى و رسالت سیراب شدند. آنان به دلالت آیه مباهله، از فرزندان پیامبر(ص) محسوب مى‏گردند.

 

پیامبر اکرم (ص) بارها با گفتار و کردار خویش، شدت محبت خود به امام حسن(ع) و امام حسین (ع) را به صحابه گوشزد نمود و آنان را به دوستى این دو ریحانه بهشت فراخواند. از آن حضرت نقل شده است که درباره امام حسن و امام حسین (ع) فرمود:

 

اَللَّهُمَ اِنّى اَحَبُّهُما فَاَحِبِّهُما وَاَحِّبَ مَنْ یُحِبِّهُما. (1)

 

بارخدایا! من آن دو را دوست دارم، پس تو هم آنان را دوست بدار و با کسى که با آنان دوستى کند، دوست باش.

 

اما خلفاى بنى‏امیه (معاویه و فرزندش‏یزید) به‏مقام معنوىِ امام حسین(ع) و نزدیکى‏اش به پیامبراسلام(ص) رشک برده و در پنهان و آشکار با وى دشمنى مى‏کردند و سرانجام نیز آن‏حضرت را در سرزمین کربلا با وضع فجیعى به‏شهادت رساندند.

 

رویدادهاى مهم:

 

1. تحمل مصیبت رحلت جدّش، پیامبر اسلام(ص)، در سال یازدهم هجرى.

 

2. فشارهاى روانى مخالفان بر پدر و مادرش، پس از رحلت پیامبر اسلام (ص).

 

3. تحمل مصیبت شهادت مادرش، فاطمه زهرا(س)، در سال یازدهم هجرى.

 

4. همراهى با پدرش، امام على (ع)، در تصدىِ خلافت اسلامى و حضور در جنگ‏هاى جمل، صفین و نهروان.

 

5. تحمل مصیبت شهادت پدرش، امام على (ع)، در محراب مسجد کوفه، در 21رمضان سال چهلم هجرى.

 

6. انتخاب برادرش، امام حسن مجتبى(ع) به خلافت امت اسلامى، پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع).

 

7. خیانت سران نظامى و قومى و سپاهیان به امام حسن مجتبى (ع) و صلح اجبارى آن حضرت با معاویةبن ابى سفیان، در جمادى الاول سال 41 هجرى.

 

8. تحمل مصیبت شهادت برادرش، امام حسن مجتبى(ع)، در سال 50 هجرى.

 

9. نامه شیعیان بصره و کوفه به امام حسین (ع) پس از شهادت امام حسن مجتبى(ع) براى دعوت به رهبرى قیام علیه معاویة بن ابى سفیان و عدم پذیرش امام حسین(ع) به خاطر پایبندى به صلحنامه امام حسن مجتبى (ع).

 

10. هلاکت معاویةبن ابى سفیان و جانشینى فرزندش، یزید بر منصب خلافت، در رجب سال شصت هجرى.

 

11. نامه شدید اللحن یزید به والىِ مدینه، ولید بن عتبه، مبنى بر گرفتن بیعت از مردم، به ویژه ابا عبدالله الحسین(ع).

 

12. امتناع امام حسین(ع) از بیعت با یزید بن معاویه و خروج از مدینه به همراه خاندن خود، در آخرین روزهاى رجب سال شصت هجرى.

 

13. ورود امام حسین (ع) به مکه معظمه، در سوم شعبان سال شصت هجرى، و اقامت در آن‏جا تا هشتم ذى حجه همان سال (به مدت چهار ماه و پنج روز).

 

14. جنبش سران و بزرگان شیعه در کوفه و دعوت آنان از امام حسین(ع) براى ورود به کوفه و رهبرىِ قیام علیه یزید.

 

15. فرستادن مسلم بن عقیل به کوفه از سوى امام حسین(ع)، براى فراهم آوردن زمینه قیام بر ضد امویان.

 

16. ورود مسلم بن عقیل به کوفه، در پنجم شوال سال شصت هجرى، و بیعت بیش از هجده هزار نفر از شیعیان با او.

 

17. نامه طرفداران بنى امیه در کوفه به یزید بن معاویه و آگاهى او از ورود مسلم‏بن عقیل و قیام شیعیان.

 

18. فرستادن یزیدبن معاویه عبیدالله بن زیاد را به کوفه، براى نابودىِ قیام شیعیان.

 

19. نامه امام حسین(ع) به رؤساى پنج قبیله بزرگ بصره و دعوت آنان به قیام علیه امویان.

 

20. استجابت چهار قبیله بصره از قبایل بصره از دعوت اباعبدالله الحسین(ع) و اعلام یارى آن حضرت.

 

21. خروج امام حسین (ع) از مکه معظّمه به عزم کوفه، در هشتم ذى حجه سال شصت هجرى.

 

22. نبرد مسلم بن عقیل با لشکریان عبیدالله بن زیاد در کوفه و شهادت وى و هانى بن عروه در این واقعه، در نهم ذى حجه سال شصت هجرى (روز عرفه).

 

23. برخورد قافله امام حسین (ع) با لشکریان حربن یزید تمیمى، در حوالىِ کوه «ذوحسم» و رفتار نیکوى اباعبدالله الحسین(ع) با لشکریان حر.

 

24. رسیدن نامه عبیدالله بن زیاد، حاکم کوفه به دست حربن یزید، مبنى بر سخت‏گیرى بر امام حسین(ع) و استقرار آن حضرت در بیابان خشک و بى آب.

 

25. ورود قافله امام حسین (ع) به کربلا و نزول در آن مکان، در تاریخ دوم محرم سال 61 هجرى، و استقرار لشکریان حربن یزید در برابر آنان.

 

26. واگذارى فرماندهى سپاه کوفه به عمربن سعد، توسط عبیدالله بن زیاد، والى کوفه.

 

27. ورود عمر بن سعد به همراهى چهار هزار مرد جنگى به کربلا براى مبارزه با امام حسین(ع).

 

28. تجمع بیش از سى هزار مرد جنگى در کربلا براى نبرد با لشکریان امام حسین(ع).

 

29. آمادگى لشکریان عمر بن سعد براى نبرد با امام حسین(ع)، در روز نهم محرم سال 61 (روز تاسوعا) و درخواست مهلت امام حسین(ع) از عمربن سعد، در شب عاشورا.

 

30. فرماندهى امام حسین(ع) و آرایش سپاه اندک خویش، در روز عاشورا، به سه بخش میمنه، به فرماندهىِ زهیر بن قین، میسره، به فرماندهىِ حبیب بن مظاهر، و پرچمدارى در قلب سپاه توسط عباس بن على (ع).

 

31. پشیمانى حر و خروجش از سپاه عمر بن سعد و پیوستن به سپاه امام حسین(ع) و طلب بخشش از آن حضرت.

 

32. آغاز نبرد گروهى بین سپاهیان امام حسین (ع) و سپاهیان عمر بن سعد، و کشته شدن قریب پنجاه نفر از یاران امام حسین (ع)، در میدان نبرد.

 

33. خطبه‏هاى مکرر امام حسین (ع) براى سپاهیان عمر بن سعد، براى پیش‏گیرى از جنگ و خون‏ریزى.

 

34. مبارزه فردىِ یاران و اصحاب امام حسین (ع) با سپاهیان عمر بن سعد، و شهادت مظلومانه و قهرمانانه یکى پس از دیگرىِ آنان.

 

35. مبارزه امام حسین (ع) با سپاهیان سیاه‏دل عمر بن سعد، و کشته شدن آن حضرت در میدان نبرد، به دست شمر بن ذى الجوشن (لعنة الله علیه).

 

36. جدا کردن سرهاى شهیدان کربلا و غارت لباس‏ها و ابزارهاىِ شخصىِ آنان به دست سپاهیان عمر بن سعد.

 

37. اسب دوانى بر بدن‏هاى شهیدان کربلا توسط سپاهیان عمر بن سعد.

 

38. غارت خیمه‏ها و اسباب و وسایل شخصىِ بازماندگان قافله حسینى و به آتش کشیده شدن خیمه‏هاى آنان به دست لشکریان عمر بن سعد.

 

39. دفن کشته‏هاى سپاهیان یزید به دست عمّال عمر بن سعد، و عریان گذاشتن بدن‏هاى شهیدان در سرزمین گرم کربلا.

 

40. اسیر و آواره کردن باز ماندگان قافله حسینى (زنان، کودکان و امام زین‏العابدین(ع)) و حرکت دادن آنان از کربلا به کوفه و از کوفه به شام، توسط سپاهیان عمر بن سعد.

 

41. به خاک سپرده شدن بدن‏هاى شهیدان کربلا به دست گروهى از قبیله بنى اسد، در روز سیزدهم محرم سال 61 هجرى


برچسب‌ها :
نویسنده: iranianinternational | نسخه قابل چاپ | 1391/11/9 - 16:41 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

آمار وبلاگ

کد های کاربر

دانلود رایگان نرم افزار طراحی و راه اندازی وب سایت